User account menu

  • ورود
خانه
تدارک کمونیستی

Main navigation

  • خانه
  • مقالات
  • یادداشتها
  • گفتارها
  • کنفرانسها

فضای کار، خیابان و جنگ - ۱

مسیر راهنما

  • خانه
  • فضای کار، خیابان و جنگ - ۱
سازمان تدارک کمونیستی

گزارش نگاشته شده، روایت و نگاه کارگری است از فضای کارخانه و وضعیت کنونی که نه یک استثنا است و نه یک قاعده. وضعیتی که محصول شرایط تاریخی مشخصی است که در آینده بیشتر به آن پرداخته خواهد شد. نخست از این گزارش‌ها شروع شده و سعی بر این خواهد شد که نوشتارهایی در مورد دلایل و به نوعی کنکاش و آسیب شناسی ارائه شود.

قسمت اول، یک کارگر

سلام. 

من یاسر، فرزند کارگر بازنشسته کارخانه خودروسازی سایپا هستم. من متولد سال ۱۳۶۴، در یکی از شهرک‌صنعتی‌های شهر تهران مشغول به کار هستم. با بیست و چهار ساعت از زندگی من همراه شوید و گوشه‌هایی از زندگی روزمره من را بخوانید و ببینید. 

ساعت شش با زنگ آلارم گوشی بیدار می‌شوم. چند دقیقه بی‌صدایش می‌کنم و شش و پنج دقیقه دوباره بیدارم میکند. دست و صورتم را با عجله آبی میکشم و لباسهایم را میپوشم و نهارم را از یخچال بیرون می‌آورم. به سمت ایستگاه سرویس چند دقیقه پیاده راه می‌روم. در مسیر و خیابان، مردها و زنانی را می‌بینم که کیسۀ پلاستیک یا پارچه‌ای به دست، همانند من منتظر سرویس هستند و معلوم است که سرکار می‌روند. کسی با کسی حرف نمیزند. چهره‌ها، مثل روزهای سابق محزون و مغموم است. ساعت گوشی را نگاه میکنم۰۶:۲۰ دقیقه. صفر..شش..دو..صفر. ساعت ملال‌آور و روزمرگی من. 

سرویس از راه می‌رسد. سوار میشوم و به راننده و همکاران سلام می‌کنم. لب جنبان و با تَکانِ سَر به من جواب می‌دهند. روی صندلی ردیف سوم همیشگی می‌نشینم. سعید و غلام و رضا و هادی و موسی مثل همیشه خوابیده‌اند و سیاوش هم مثل همیشه کله‌اش را بر روی صندلی جلو تکیه داده و مشغول نگاه کردن اکسپلور اینستاگرام است. کامران پرده را به مانند روزهای گذشته کنار زده و در حالی که دستهایش را بهم گره زده از پنجره به بیرون یکنواخت خیره شده است. کمی مکث می‌کنم و گوشیم را بیرون می‌آورم. تلگرام را باز می‌کنم که ببینم اوضاع چه جوری است و هر روز امید دارم که از شر این آخوند و دار و دسته‌اش خلاص شوم. آن روز که خامنه‌ای کشته شد چقدر من مسرور و خوشحال بودم و چقدر تنفر داشتم از این آدم و از همه آن‌هایی که در طول این چند سال فقط از آن‌ها دروغ شنیده‌ام و تمامی بدبختی‌های ما و مملکت زیر سر آن‌هاست. هر روز که بیدار می‌شوم به خودم و به همه فحش نثار می‌کنم و بر باعث و بانی این وضعیت زندگی‌ام لعنت می‌فرستم. 

بگذریم. یک نوتیفکیشن از اینستاگرام برایم آمده است و می‌بینم یکی از همکاران برایم کلیپی فرستاده است. بدون این که نگاه کنم می‌دانم چه چیزی برایم فرستاده است. صحبت‌های خامنه‌ای است. همکارم همیشه او را آقا خطاب قرار می‌دهد. اما من از حرص او می‌گویم عن‌آقا. او فیلم‌های زیادی برایم می‌فرستد، از بچه‌های میناب و آواره‌های غزه و بمباران لبنان و در عوض من هم کشته شدگان ۱۸ و ۱۹ دی را برایش می‌فرستم. آن جوانان رعنا و جاوید نام. همکارم اکثر شب‌ها با پرچم ایران به خیابان می‌رود و می‌گوید که ما باید از این خاک دفاع کنیم. 

بگذارید برایتان یک خاطره تعریف کنم شاید برایتان جالب باشد. من هر از چند گاهی برای گذران زندگی اسنپ کار می‌کنم. بعد از ظهر جمعه بود. دم در خانه‌مان داخل ماشین منتظر مسافر بودم. دیدم مسیری به بهشت زهرا خورده است. به مقصد که رسیدم. معلوم بود که محله، شبیه محله‌ی خودمان بی در و پیکر است. مرد و زنی پیر با لباس سیاه به تن از خانه‌ای بیرون آمده به سمت من حرکت کردند و سوار شدند. زن چند شاخه گل را روی زانوهایش گذاشته و مرد یک بطری آب را جلو پاهایش گذاشته بود. نزدیک به مقصد پیره زن گفت که آقا میشه چند دقیقه تحمل کنید که ما سر قبر دو تا فاتحه نثار کنیم و ما رو برگردانی به منزلمان؟، هزینه‌اش رو هر چقد بگین تقدیمتون می‌کنیم. من هم تو آینه نگاه کردم(احساس کردم که حتما از بستگان نزدیکشان فوت کرده) و گفتم چشم، حتما مادر جان. به بهشت زهرا رسیدیم و زن پیر نشانی دقیق قطعه را به من میگفت و به جایی رسیدیم که قطعه کشته شدگان ۱۸ و ۱۹ دی بود. زن و مرد پیاده شدند و من داخل ماشین منتظر ماندم. نتوانستم خودم را کنترل کنم. صدای نالان و گریان پدر و مادر را از دور دنبال کردم. درست بود. روی سنگ قبر نام جوانی بود که پسرشان بود. نتوانستم خودم را کنترل کنم و به داخل ماشین برگشتم.

سرویسمان به کارخانه می‌رسد. یکی یکی از سرویس پیاده می‌شویم. به سمت رختکن به راه می‌افتم و لباس‌هایم را عوض می‌کنم. سر و صدای بچه‌ها را داخل رختکن از دور می‌شنوم. اکثر روزهای ما در کارخانه با اتفاق‌های روز قبل کشور و کارخانه شروع می‌شود. بحث و مجادله و حتی درگیرهای لفظی و به تنش کشیدن این بحث‌ها بین کارگران کم و بیش هست. بعضی‌ها بی توجه به مسائل و واقعه‌‌های کشور و کارخانه سکوت می‌کنند، مسخره می‌کنند، می‌آیند و می‌روند.

اولین بحث در رابطه با کشته شدن بچه‌های میناب بود، بله این یک جنایت بود اما اعدام و کشته شدن جوانان جاوید نام ۱۸ و ۱۹ دی را چی میتوان اسم گذاشت، آیا آنها پدر و مادر و خانواده نداشتند؟ آیا سر هیچی کشته شدند؟ چه کسانی مجری پر پر شدن آنها بودند؟ چه کسی گرانی آورد؟ چه کسی تورم ایجاد کرد؟ به‌ جز آخوندا؟ بله همین آخوندا بودند، همین آخوندا. پنجاه ساله من و شما رو بدبخت کردند.

لباس‌های کار را به تن می‌کنم و برای صبحانه آماده می‌شوم. کارگران یکی یکی از نقاط مختلف شهر از راه می‌رسند. قیافه‌های نزار و به جان‌آمده. 

سر صبحانه نیز بحث ها داغ است، هر کدام به نحوی نظرش را بیان می‌کند، یکی از گرانی‌ها صحبت می‌کند یکی حرف‌های شب قبل ترامپ را با حیرت برایمان تعریف می‌کند که همین امشب تهران را به آتش می‌کِشد و تا یک هفته دیگر به این آخوندا فرصت داده که سر عقل بیایند و من هم در تایید می‌گویم که دمش گرم خدایی دارد خیلی خوب حال آنها را می‌گیرد. هر کی بیاید فرقی ‌ندارد. فقط شر این آخوند جماعتِ کثیف از این مملکت کم شود.

مبین که هر از گاهی با ما هم صحبت میشود در جواب من می‌گوید: بابا این حرومزاده هم به فکر خودشه. به فکر نفته، عاشق چشم و ابروی ما نیست که... معلومه یه چیزی تو کله‌شه... اینجوریام نیست که همه چی رو دو دستی تحویل ما بده... نخیر داداش، چه اینا باشن چه نباشن، چه این بیاد چه اون بیاد... وضع ما همینه که هست... تازه اینا خودشون رو مسلمون میدونن... اینا سیاست خودشونه. ما رو چه به سیاست. از هیچی خبر نداریم... پشت پرده می‌بُرن و می‌دوزن. فقط این وسط ماها بدبخت‌تر می‌شیم... ماییم که داریم پاره میشیم این وسط.

پشت بند این صحبت‌های مبین، امیرعلی شروع به صحبت می‌کند. و من احساس می‌کنم امیر علی جیره‌بگیر دولت و سپاه باشد که هر شب در خیابان حاضر است و در جنگ چهل روزه هم در ایست و بازرسی‌ها و گشت‌زنی‌های روزانه و شبانه شرکت می‌کرد. امیر علی می‌گوید که کدوم دولتی تا لحظه حاضر غیرت این رو داشته که به آمریکا جواب بده و پایگاه‌هاش رو بزنه. کدوم دولتی تا حالا تونسته با آمریکا درگیر بشه و باهاش بجنگه. 

جواب می‌دهم که فقط با حسین حسین کردن و شعار دادن، حسین زنده نمی‌شه. خودتو نگاه کردی... حال روز خودتو دیدی، به چیِ اینا دل خوش کردی واقعا؟! چه گُلی به سر ما زدن تا حالا؟! این همه آدمو کشتن اینا، این همه جوون بدبختِ مثل من و تو رو اعدام کردن، این رژیم باید بره... رژیمی که چهل هزار نفر رو تو همین خیابونا زده کشته باید یکی بیاد نابوش کنه. 

از کوره در رفتم و کمی خودم را خالی کردم. هر چی گفتم حقش بود. واقعیت رو باید قبول کنیم. فکر می‌کنه زمان تیر‌کمون شاهه هر چی دوست داره بگه... این همه تکنولوژی هست... به همه ثابت شده که اینا چه جنایتی کردند. حرف من نیست که حرف رسانه‌هاست.

به سمت دستگاه میروم و دستگاه را روشن می‌کنم.

به ساعت نگاه میکنم. انقدر سرگرم کار بودم که متوجه نشدم. ساعت، یک ربع مانده به یک است. تایم نهار ما یک ساعت است. اوایل و قبل از جنگ این‌جا به ما نهار می‌دادند اما کارفرما به ما اعلام کرده که به دلیل شرایط جنگی، مخارج کارخانه باید پایین بیاید، باید با ما همکاری کنید که بتوانیم همه با هم از این سفره بخوریم. اما هر روز که می‌گذرد، من احساس می‌کنم این سفره برای ما کوچک و کوچکتر شده است و از آنسو که این جماعت پرچم به دست را می‌بینم خودم را نفرین می‌کنم که این‌ها چقدر بی‌مغز هستند.

دستگاه را خاموش می‌کنم و دست‌هایم را می‌شویم و به سمت نهارخوری حرکت می‌کنم.

فارغ از تمامی این جنگ و درگیری و فقر و نداری، کلا سعی می‌کنیم که با هم خوب باشیم. شوخی و مسخره بازی و سرکار گذاشتن همدیگر یادمان نرفته. این را نکنیم چه کنیم‌؟ ما رو چه به سیاست. ما همینیم. بدبخت و هیچ کاره‌ی مملکت. بین خودمون به همدیگه میگیم خب تقصیر خودمونه... حمالی رو انتخاب کردیم. بابامونم همین بود، یک کارگر. اسمش رو خودشه. یعنی کسی که کار میکنه. قبلا وضعیت کارخونمون این نبود. کارگران رسمی‌‌ای بودن و برو و بیایی داشتند و حتی دست و بال ماها هم بازتر بود. بُرِش‌مون بیشتر بود. چه برای حقوق چه برای نهار و چه برای تایم استراحت. حتی برای بیمه و گرفتن سختی کار. الان کسی رمق حرف زدن هم ندارد. دارم قیافه‌ها رو بعد از واریز شدن حقوقا می‌بینم. همشون به جای این که خوشحال شوند، ناراحتن. چون‌که نمی‌رسند آقا جان نمی‌رسند. یعنی حقوقمون به پونزدهم ماه هم نمی‌رسد. چه کنیم ما. دردمون رو به کی بگیم‌. کسی را هم نداریم. 

نهارم را می‌خورم و حدودا نیم ساعت وقت آزاد دارم. کمی دراز می‌کشم و برنامه تلگرام را باز می‌کنم. همکاری یک پستی از یک کانال برایم فرستاده و به آرامی در‌گوشم گفته که این کانال انگاری فرق دارد با بقیه کانال ها و چیزهای دیگری که تو خوانده‌ای. نه از جمهوری اسلامی دفاع میکند و نه از جماعتی که تو بهشان امید داری.

پست های کانال نگاه میکنم و توی کانال اسم کارگرها رو آورده است که خودشون قدرت رو بدست بگیرند و من هم دارم به خودم و دور بری‌هایم فکر می‌کنم که ما با این وضعیت و نداری چه جوری می‌تونیم قدرت رو به دست بگیریم. خنده‌ام می‌گیرد که ما تو افزایش حقوق خودمان مانده‌ایم چه جوری می‌تونیم قدرت را به دست بگیریم. خب چه کسی رهبر ما می‌شود رئیس جمهورمون کی می‌شه. مجلس ما کیا هستن. من که خودم سواد ندارم و خوب بلد نیستم حرف بزنم و آدمایی هم که این‌جا می‌شناسم سواد آنچنانی ندارند که بخواهند چنین کاری را انجام دهند. اولین بار است چنین چیزی را می‌خوانم و برایم جالب است. سرکی به کانال می‌کشم و نگاه می‌کنم چه چیزهایی گذاشته است.

بگذارید این تیکه را برایتان بخوانم که از آخرین پست‌هایش است:

«کار از ما، خطر از ما، تولید از ما، سینه سپر کردن در برابر امپریالیسم و دشمن خارجی از ما و فرزندان ما!

پس چرا کنترل و مدیریت و قدرت در دست ما نباشد! این سرزمین متعلق به ماست، ما و پدران و مادرانمان هرگوشه‌ی آنرا با دست‌های خسته‌ی خود ساخته‌ایم. با چنگ و دندان از آن در برابر تجاوز خارجی دفاع میکنیم و اجازه نخواهیم داد سرمایه‌داران حاکم و نمایندگانشان آنرا بر سر میز مذاکره به دشمنان بفروشند. ما به مفتخوران برای اعمال مالکیت و مدیریت و حکومت و مذاکره، چه در نظام حاکم، چه در اپوزیسیونش نیاز نداریم! متحد و متشکل شویم!

و از طبقه سرمایه‌دار و انگل‌های پیرامونش سلب قدرت و مالکیت کنیم!»

برایم جالب است اما انگار کمی باید احتیاط کنم. شاید بهتر است عضو نشوم. نمی‌دانم که آنها چه کسانی هستند. اسم کانال تدارک کمونیستی است. تدارک؟... تدارک یعنی چی؟...

چشم هایم را می‌بندم تا کمی چُرت بزنم.

زنگ به صدا در می‌آید و با تصویرِ تکراریِ رقت انگیزِ آهن و ورقه‌های سقف رو به رو می‌شوم. بلند می‌شوم و دستگاه را روشن می‌کنم.

 

سازمان تدارک کمونیستی – واحد تهران

۱۰ شهریور ۱۴۰۵


 

سازمان تدارک کمونیستی - واحد تهران
گزارش
خیابان
دی ماه
کارگران
  • برای گذاشتن کامنت وارد شوید یا حساب کاربری ایجاد کنید

مقالات

  • همه قدرت به خیابان: نامه سرگشاده به آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای
  • همه قدرت به خیابان – نقدها و اظهار نظرهایی درباره نامه سرگشاده
  • عراق در گذار به آینده ای متلاطم
  • جنگ، دولت و خیابان: گفت و گویی بر سر راه‌حل‌ها
  • واقعه‌نگاری یک جنبش حماسی - ۱: گزارشی از قیام خیابان علیه جنگ امپریالیستی-صهیونیستی
  • ئاش به‌­تال
  • یادداشتهای جنگ – ۱: از قدرت نرم به قدرت سخت
  • نخبگان متمول و بی‌عدالتی آموزشی
تمام مقالات...

یادداشتها

  • جدال با نشانه‌ها یا با ریشه ها؟ در حاشیه گفتگوی راغفر و علیزاده
  • ژو رونگ جی، لیبرال‌ساز «با ویژگی‌های چینی» درگذشت
  • چینی ها رویای آمریکایی را به خاک سپردند
  • سئوتا، اسرائیل یا فقدان کمونیسم؟
  • فاریاب، کارگران، خیابان
  • نظام جدید تامین اجتماعی
  • در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
  • با گارد باز
تمام یادداشتها...

کنفرانسها

  • گزارش به کنفرانس سوم: تنگنای مسکن
  • گزارش به کنفرانس سوم: درباره معضل مهاجرین و موضع کمونیستی، یک ارزیابی مقدماتی
  • دستمزد و قانون کار و مبارزات کارگران – گزارش به کنفرانس سوم سازمان تدارک کمونیستی
  • گزارشی از کنفرانس سوم سازمان تدارک کمونیستی
  • اهداف، ساختار و موازین فعالیت سازمانی "تدارک کمونیستی"
  • بیانیه کنفرانس سوم درباره شعار خاورمیانه سوسیالیستی، جنگ غزه و لبنان و رویکرد کمونیستی
  • بیانیه کنفرانس سوم درباره مشی کمونیستی در قبال جنبش کارگری
  • بیانیه پایانی کنفرانس سوم سازمان تدارک کمونیستی
تمام مطالب کنفرانسها...