User account menu

  • ورود
خانه
تدارک کمونیستی

Main navigation

  • خانه

یادداشتهای جنگ – ۱: از قدرت نرم به قدرت سخت

مسیر راهنما

  • خانه
  • یادداشتهای جنگ – ۱: از قدرت نرم به قدرت سخت

جنگ ایران تنها در عرصه های نظامی و ژئوپلیتیک پرسشهای تازه‌ای را به میان نکشیده است. این نیز از ویژگی‌های متمایز کننده جنگ حاضر است که پرسشهای پایه‌ای تری در باب سازمان جامعه و آینده نظم مسلط را نیز طرح می‌کند. تلاش میکنیم در یادداشتهایی به برخی از این جوانب بپردازیم. از پرسشی مربوط به قدرت نرم آغاز کنیم که در روزنامه وزگلیاد روسیه به میان کشیده شده بود.

هنگامی که در روز ۵ سپتامبر گل سر سبد کمپانی‌های هایتک سیلیکون ولی در مهمانی شام کاخ سفید شرکت کردند این سؤال پیش می‌آمد که چگونه این کمپانی‌ها که در سالهای گذشته در رأس کمپینهای ضد ترامپ قرار داشتند اکنون به تمامی به ضیافت شام او دعوت شده و این دعوت را پذیرا هم شده‌اند. از مارک زاکربرگ تا بیل گیتس و سام آلتمن همه و همه در مهمانی حضور داشتند. همه آنهائی که در شکل‌دهی و تحمیل جندرپالیسی و ووکیسم نقش کلیدی ایفا کرده بودند اکنون در ضیافت کسی حضور می‌یافتند که در تقابل با همان پلتفرم به قدرت رسیده بود. تنها نام غایب در بین سران این کمپانی ها به ایلان ماسک تسلا تعلق داشت که اتفاقاً از میان همه کمپانی های هایتک تنها کسی بود که در مبارزه علیه ووکیسم همراه با دونالد ترامپ به ایفای نقش بسیار فعال پرداخته و پس از پیروزی وی هم در سازمان تازه تأسیس دوج وظیفه تصفیه دستگاه دولتی از هزینه های زائد مربوط به ووکیسم را بر عهده گرفته بود. اکنون او غایب بود و تمام ووکیستها حاضر. چه شده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟

تا جایی که به ترامپ مربوط می‌شود، می‌شد این اقدام وی را لحظه‌ای از دگرگونی وی از سخنگوی ماگا به یک رئیس جمهور مطیع نئوکان‌ها و مجری اوامر همان باتلاقی دانست که خود قول خشک کردن آن را داده بود. او در حال بریدن از پایه خود و کنار گذاشتن امثال ماسک و تاکر کارلسون و پیوستن به جریان اصلی درون طبقه حاکمه بود که به نادرست به «دولت عمیق» معروف شده است. پرسش اما به سوی دیگر ماجرا مربوط می‌شود. حضور رؤسای ووکیست سیلیکون ولی را چگونه می‌توان تبیین کرد؟ تکلیف پرچمی که سالها نه فقط جامعه آمریکا بلکه کل جهان را حول آن شکل داده و صف دوست و دشمن را بر اساس آن تعریف کرده بودند چی شده بود؟ صاف و ساده آن را کنار گذاشته بودند؟ البته اخبار و گزارشات مربوط به حذف تدریجی قواعد تعریف شده تنوع و حفظ حقوق ترانس جندرها و امثالهم در کمپانی‌های بزرگ از مدتی قبل، در واقع از اواخر دوره ریاست جمهوری بایدن به گوش می‌رسید. اما جای آن را چه چیزی می‌گرفت؟

می‌شد با پاسخی ساده از کنار آن گذشت. اینجا صحبت بر سر میلیاردها دلار پول است و هر جا که پول باشد سرمایه هم به آن سو سرریز می‌شود و سرمایه‌دار هم از همان جا سر در می‌اورد. این کاملاً درست است. اما مسئله اصلی و در واقع مشکل اصلی برای کمونیستها در این است که حتی آشکارترین کلاهبرداری‌ها نیز در جامعه سرمایه‌داری با واسطه ایدئولوژی واقع می‌شوند. فی‌المثل هیچ دولتی غارت ثروت توده مردم کار و زحمت و ریختن پول آنان به جیب صاحبان ثروت از طریق افزایش مالیات غیر مستقیم و یا افزایش سن بازنشستگی و کاهش حق بیمه بیکاری و غیره را با علاقه طبقات حاکم به ثروت‌اندوزی توضیح نمی‌دهد، با منافع عمومی جامعه و مثلاً نیاز به سرمایه‌گذاری در زیرساختهای همگانی جامعه تبیین می‌کند. سران کمپانی‌های غول آسای هایتک هم غارت ثروت جهانی را با خزعبلاتی از قبیل حفظ محیط زیست و یا مبارزه با بیماری‌های واگیر و غیره پره پوشی می‌کنند. دشواری کار هم در همین است و در ماجرای آن شام کاخ سفید هم پرسش همین بود. این چرخش آشکار به سوی ترامپ البته و صد البته به منظور سهم‌بری از غارت بزرگی است که اکنون خاندان ترامپ تقسیم سهم‌هایش را بر عهده گرفته بود. اما واسطه ایدئولوژیک ماجرا کجا بود؟ تکلیف آن لیبرالیسم ووک و جندرپالیسی و کویر و غیره چه می‌شد؟ این جهش بی‌واسطه صورت گرفته بود؟ یا این که واسطه‌ای هم در میان بود؟ و اگر واسطه‌ای هم در میان بود، این واسطه در کجا بود؟

پالانتیر و مرگ قدرت نرم

گورگ میرزایان Gevorg Mirzayan ستون نویس روزنامه وزگلیاد روسیه است. مقاله‌ای که او در روز ۲۷ آوریل نوشته است می‌تواند هم پاسخ به سؤال فوق را در بر داشته باشد و هم برخی جوانب از چشم اندازهای آینده جهان را به میان بکشد. عنوان مقاله‌ای که نوشته است این است: «شایعات درباره مرگ قدرت نرم آشکارا غلوآمیزند». وی نخست به این اشاره می‌کند که برای مدت زمانی طولانی در میان دانشمندان علوم سیاسی در روسیه «قدرت نرم» عبارتی تقدیس آمیز به شمار می‌رفت. این اعتقاد وجود داشت که «قدرت نرم» - یعنی ترکیبی از مؤلفه‌های نفوذ ایدئولوژیک، اقتصادی، فرهنگی و اطلاعاتی – مؤثرترین راه هر قدرت بزرگی برای کسب و حفظ برتری خود چه در عرصه منطقه‌ای و چه در سطح جهانی بود. بردن قلب و افکار مردم بسیار ارزانتر از جنگیدن با سلاح‌های واقعی بود. و این به آن دلیل مؤثرتر بود که جامعه فتح شده احساس نمی‌کرد که فتح شده است، بلکه در یک جامعه جذاب خارجی ادغام می‌شد. و به اعتقاد میرزایان این همان روشی است که ایالات متحده کنترل بخش قابل توجهی از فضای پساشوروی را به دست گرفت. سیاست ایالات متحده در قبال جهان سوم بر قدرت نرم بنا شده بود که در آن آمریکایی ها و اروپایی ها رهبران مناسب را پرورش می‌دادند و کنترل جوامع محلی را در دست می‌گرفتند. جهانی شدن یا همان گلوبالیزاسیون و جهان آمریکا محور، به زعم میرزایان بر قدرت نرم بنا شده بود. و اکنون کسانی هستند که معتقدند دوران این «قدرت نرم» به پایان رسیده است. از جمله کارشناسان کمپانی آمریکایی پالانتیر که بزرگترین شریک وزارت جنگ آمریکا برای سلاحهای مدرن و هوش مصنوعی است.

او سپس به بحثی می‌پردازد که توسط آلکساندر کارپ رئیس پالانتیر و نیکولاس زامیسکا رئیس بخش روابط عمومی این کمپانی در کتابشان به نام «جمهوری تکنولوژیک، باورهای منعطف و آینده غرب» طرح شده است. ایده اصلی کتاب مربوط به آن است که فرهنگ غربی جایگاه خود را از دست داده است. این شامل صنعت سرگرمی هم می‌شود که در تلفنهای موبایل و اپ های آنها متمرکز شده است. این فرهنگ دیگر قادر به تأمین امنیت و یا رشد اقتصادی نیست. در نتیجه این تحول «قدرت نرم» غرب که بر برتری فرهنگی و اقتصادی آن استوار بود، نیز جایگاه خود را از دست داده است. کارپ و زامیسکی نتیجه می‌گیرند که در جهان معاصر کسی برنده خواهد بود از «قدرت سخت» برخوردار باشد و این نیز در قرن ۲۱ بر پایه نرم‌افزار و هوش مصنوعی قرار خواهد داشت. حتی مهار اتمی نیز اکنون به پدیده‌ای مربوط به گذشته تبدیل می‌شود و جای خود را به نظام مهار بر اساس هوش مصنوعی می‌سپارد.

از نگاه پالانتیر

حقیقتاً نیز کتاب کارپ زامیسکا در عین حال تسویه حسابی است هم با ووکیسم دوره قبل و هم با گلوبالیسم مسلط تاکنونی. ارزش دارد که عمق این تحول را از زبان خود آنها بشنویم. به یک بخش کلیدی از مقدمه‌ای که بر کتاب خود نوشته‌اند مراجعه کنیم. هر چند کمی طولانی است اما خواندن آن درک روشنی از تحول واقع شده به دست می‌دهد:

«لحظه حساب پس دادن برای غرب فرا رسیده است. از دست دادن بلندپروازی ملی و علاقه به پتانسیل علم و فناوری، و در نتیجه کاهش نوآوری دولتی در حوزه‌های مختلف، از پزشکی گرفته تا سفر فضایی و نرم‌افزارهای نظامی، شکافی در نوآوری ایجاد کرده است. دولت از پیگیری آن نوع پیشرفت‌های بزرگ که منجر به بمب اتم و اینترنت شد، عقب‌نشینی کرده و چالش توسعه موج بعدی فناوری‌های پیشگام را به بخش خصوصی واگذار کرده است - یک اعتماد قابل توجه و تقریباً کامل به بازار. در همین حال، سیلیکون ولی به درون خود روی آورد و انرژی خود را بر روی محصولات مصرفی محدود متمرکز کرد، نه پروژه‌هایی که به امنیت و رفاه بیشتر ما می‌پردازند و به آن می‌پردازند.

عصر دیجیتال کنونی تحت سلطه تبلیغات و خرید آنلاین و همچنین رسانه‌های اجتماعی و پلتفرم‌های اشتراک‌گذاری ویدئو قرار گرفته است. شعار پرشور نسلی از بنیانگذاران در سیلیکون ولی صرفاً ساختن بود. تعداد کمی می‌پرسیدند چه چیزی باید ساخته شود و چرا. برای دهه‌ها، ما این تمرکز - و در واقع در بسیاری از موارد وسواس- صنعت فناوری بر فرهنگ مصرفی را بدیهی می‌دانستیم و به ندرت جهت‌گیری یا به زعم ما کجروی سرمایه و استعداد به سمت چیزهای بی‌اهمیت و زودگذر را زیر سوال می‌بردیم. بخش عمده‌ای از آنچه امروزه به عنوان نوآوری شناخته می‌شود، از آنچه که مقدار زیادی استعداد و بودجه را جذب می‌کند، قبل از پایان دهه به فراموشی سپرده خواهد شد.

بازار، چه از نوع خلاقانه و چه غیر از آن، یک موتور قدرتمند تخریب است، اما اغلب در ارائه آنچه که در زمان مناسب بیشترین نیاز به آن وجود دارد، شکست می‌خورد. غول‌های سیلیکون ولی که بر اقتصاد آمریکا تسلط دارند، مرتکب این اشتباه استراتژیک شدند که موجودیت خود را اساساً خارج از کشوری که در آن ساخته شده‌اند تبیین می‌کنند. بنیانگذارانی که این شرکت‌ها را ایجاد کردند، در بسیاری از موارد، ایالات متحده را به عنوان یک امپراتوری در حال مرگ می‌دیدند که نباید اجازه داده می‌شد که زوال آهسته آن مانع عروج آنها و تب طلای عصر جدید شود. بسیاری از آنها اساساً هرگونه تلاش جدی برای پیشرفت جامعه را رها کردند تا اطمینان حاصل کنند که تمدن بشری به آرامی در حال پیشرفت است. چارچوب اخلاقی غالب بر سیلیکون ولی، یک دیدگاه آرمانگرایانه تکنولوژیک technoutopian مبنی بر اینکه فناوری تمام مشکلات بشریت را حل خواهد کرد، به یک رویکرد فایده‌گرایانه محدود و ضعیف تبدیل شده است، رویکردی که افراد را صرفاً به عنوان اتم‌هایی در یک سیستم که باید مدیریت و مهار شوند، در نظر می‌گیرد. پرسش‌های حیاتی اما پر از ابهامی مانند اینکه چه چیزی یک زندگی خوب را می‌سازد، جامعه باید کدام تلاش‌های جمعی را دنبال کند، و یک هویت مشترک و ملی چه چیزی را می‌تواند ممکن سازد، به عنوان نابهنگامی‌های متعلق به عصری دیگر کنار گذاشته شده‌اند.

ما می‌توانیم - ما باید - بهتر عمل کنیم. استدلال اصلی که در صفحات بعدی مطرح می‌کنیم این است که صنعت نرم‌افزار باید رابطه خود را با دولت بازسازی کند و تلاش و توجه خود را به ساخت فناوری و قابلیت‌های هوش مصنوعی معطوف کند که به مهم‌ترین چالش‌هایی که ما به طور جمعی با آن مواجه هستیم، بپردازد. نخبگان مهندسی سیلیکون ولی وظیفه‌ای قطعی برای مشارکت در دفاع از ملت و بیان یک پروژه ملی - اینکه این کشور چیست، ارزش‌های ما چیست و ما برای چه چیزی ایستاده‌ایم - و به طور کلی، حفظ مزیت ژئوپلیتیکی پایدار اما شکننده‌ای که ایالات متحده و متحدانش در اروپا و جاهای دیگر نسبت به دشمنان خود حفظ کرده‌اند، دارند. و این البته [همان] حفاظت از حقوق فردی در برابر تجاوز دولت است که شکل مدرن خود را در "غرب" به خود گرفته است - مفهومی که توسط بسیاری، تقریباً به طور اتفاقی، کنار گذاشته شده است - اما بدون آن صعود سرگیجه‌آور سیلیکون ولی هرگز امکان‌پذیر نبود.»

تسویه حسابی همه جانبه با فرهنگ مسلط در کمپانی های بیگ تک و کل جهان ترانس‌اتلانتیک در دوران مؤخر پس از بحران اقتصادی ۲۰۰۸-۲۰۰۹. نه تنها مؤلفه هایی مانند بی اعتنایی به نقش دولت ملی به نقد کشیده می‌شوند بلکه همچنین انتقاد اخلاقی محافظه کارانه تبدیل جامعه به جماعتی مصرف گرا نیز وارد تحلیل می‌شود. از نظر نویسندگان لحظه تسویه حساب با هدونیسم بی حد و حساب و لذت‌جویی وافر فرا رسیده است. اکنون دیگر فردیت با کنار گذاشتن دولت ملی و تأکید بر تنوع و جندریسم توضیح داده نمی‌شود. حال فردیت در گرو اتفاقاً در گروه تقویت دولت ملی و پیوندهای مشترک جامعه در مرزهای ملی است که تبیین می‌شود. حال دیگر نه فقط کسب سود فوری، بلکه حفظ بینانهای درزامدت و پایدار کسب سود، یعنی همان دولت به مثابه کمیته مرکزی سرمایه‌داران، است که در مرکز توجه قرار می‌گیرد.

از آیفون به داتا

حال بهتر می‌توان تغییری را درک کرد که در فاصله ده ساله از انتشار مباحث شوشانا زوبوف تا انتشار کتاب آلکساندر کارپ واقع شده است. ده سال قبل، در سال ۲۰۱۴ شوشانا زوبوف بحث معروف خود به نام «سرمایه‌داری نظارتی» را طرح کرده بود که در آن گوگل و اپل به مثابه کمپانی های حامل تکنولوژی مدرن تغییر دهنده مناسبات و ایجاد یک سرمایه‌داری فراگیر طرح می‌شوند که لحظه به لحظه از زندگی انسان را به لحظه‌ای از سودآوری تبدیل می‌کند. آن هم نه در چهارچوب دولت ملی، بل در سطحی جهانی. این شرکت سالاری است که خصلت مناسبات بین‌المللی را تعیین میکند نه دولت سالاری. آنچه توسط کارپ زامیسکی در ۲۰۲۶ در سیلیکون ولی به نقد کشیده می‌شود همان چیزی است که در ۲۰۱۴ توسط زوبوف به مثابه روندی عینی تصویر می‌شود. واقعیتی که نمی‌توان تغییری در آن ایجاد کرد. نه تنها این، بلکه حتی می‌بایست با نگرشی انتقادی آن را همراهی کرد.

می‌شود در همین نقطه با اشاره به تفاوتهای دو نظریه به مباحثه خاتمه داد. اما این هنوز کمک چندانی به درک تحول نمی‌کند. تفاوت بین دو دیدگاه روشن است. در حالی که در نگاه زوبوف نظم سرمایه‌داری به سوی برنامه‌ریزی و کنترل تمام لحظات زندگی فرد برای تبدیل آن به عنصری در خدمت کسب سود حرکت می‌کند، نزد کارپ زامیسکی نه کالایی شدن زندگی فرد بلکه تعقیب منفعت جمعی در مرکز تحلیل قرار می‌گیرد. نزد زوبوف آینده به شرکت سالاری تعلق دارد، نزد کارپ زامیسکی این دولت است که باید آینده را رقم بزند و تکنولوژی در خدمت دولت است که می‌تواند به منافع عمومی جامعه یاری برساند. نمی توان منکر شد که این تحولی عمیق است. اما پرسش اصلی این است که چه چیز موجبات این تحول عمیق را فراهم کرده است؟‌ پالانتیر در همان سال ۲۰۱۴ هم بود اما ده سال بعد جمهوری تکنولوژیک خود را به میان کشیده است. نه دقت در خود مباحث، بلکه توجه به زمان طرح این دو بحث است که می‌تواند پس‌زمینه های مادی تحول مزبور را روشن کند.

در سال ۲۰۱۴ هنوز گسترش و تعمیق کمپانی های بزرگ بیگ تک در عرصه های مصرف خصوصی، آیفون ها و آیپد ها و تلفن‌های اسمارت موبایل همراه با شبکه های اجتماعی مهمترین عرصه های سودآوری و تمرکز سرمایه را تشکیل می‌دهند. نظم اقتصادی جهانی‌ای که در آن تولید اساساً در چین متمرکز است و شرکتهای بیگ تک در سطح جهانی فعالند. این دوره‌ای است که هنوز سرمایه های چینی نقش مکملی برای بیگ تک آمریکایی ایفا می‌کنند. هنوز هوآوی تلفن‌های موبایل خود را با سیستم عامل آندروید گوگل تجهیز می‌کند و کارخانجات تولید تلفن در چین بیشترین ظرفیت خود را به تولید آیفون اختصاص داده‌اند. تلاش دولت اوباما برای بازگرداندن صنایع پایه‌ای به آمریکا پس از بحران اقتصادی سالهای ۲۰۰۸-۲۰۰۹ با شکست مواجه شده است و سرمایه‌ آمریکایی هنوز با اتکا به پیشقراولان هایتک قادر به حفظ موقعیت مسلط خویش در بازارهای جهانی است. پرسش تعیین کننده در این سال همانی است که زوبوف به میان کشیده بود. با سرمایه‌داری نظارتی تحت کنترل گوگل و متا و اپل و آمازون چه باید کرد. در این که داده های اطلاعاتی همان نقش اتومبیل‌ها به مثابه پیشران انباشت سرمایه را ایفا می‌کنند، تردیدی وجود نداشت. مسئله چگونگی سازمان دادن به آن بود.

و البته این وضعیتی بود که نمی‌توانست ادامه داشته باشد. چهار سال بعد، در سال ۲۰۱۸، زوبوف مباحث خود را در کتاب «عصر سرمایه‌داری نظارتی» جمعبندی و ارائه نمود. کتابی که از نظر تأثیر تکنولوژی بر روابط حقوقی البته خواندنی است. اما از نظر یکی از مهم ترین مؤلفه های بحث اصلی مطرح شده در آن، یعنی کنترل شرکتهای بزرگ بیگ تک بر سپهر عمومی و محو نقش آفرینی دولت ملی، کتابی است دیرهنگام. در سال ۲۰۱۸ دیگر هوآوی و شیائومی شرکتهای کم وزنی نیستند که بتوان آنها را نادیده گرفت. هوآوی از نظر فروش اپل را پشت سر گذاشته و در آستانه عبور از سامسونگ به مثابه مهم‌ترین فروشنده تلفن موبایل در دنیا است. همزمان با تکنولوژی 5G هوآوی استاندارد جدیدی را برای اینترنت و تله کمونیکاسیون عرضه کرده و هجوم برای تصرف بازار زیرساختهای مخابراتی در خود غرب را نیز آغاز کرده است. دیگر نمی‌توان به گلوبالیزاسیون و بازارهای باز دل خوش کرد. عرصه سرمایه‌گذاری و انباشت برای سرمایه‌های غربی به طور کلی و سرمایه‌آمریکایی بیگ تک به طور اخص محدودتر و محدودتر می‌شود. این زمانی است برای ضد حمله. ضد حمله‌ای که قرار بود دو سال قبل، یعنی در ۲۰۱۶، با انتخاب ترامپ به ریاست جمهوری آغاز شود اما در اثر مقاومت همین بیگ تک نیمه کاره رها شده بود. در دسامبر ۲۰۱۸ خانم منگ وانژو رئیس بخش مالی هوآوی به درخواست آمریکا در ونکوور کانادا بازداشت و تحت حصر خانگی قرار می‌گیرد. همزمان شدیدترین تحریمها علیه هوآوی برای بیرون راندن کامل آن از بازارهای غرب آغاز می‌شود. تحریمهایی که برای نخستین بار از دولت ترامپ در سال ۲۰۱۷ با محدودیتهایی بر عملکرد هوآوی آغاز شده بودند و در سال ۲۰۲۱ در دولت «گلوبالیست» بایدن تا حد ممنوعیت فروش تجهیزات به آن نیز بسط می‌یابد. ادامه سیاستی که دولت ضد گلوبالیست ترامپ آغاز کرده بود در دولت گلوبالیست بایدن. اکنون هر چه بیشتر روشن می‌شود که دولت ملی نه تنها اهمیت خود را از دست نداده است، بلکه اساساً بدون یک دولت ملی قدرتمند هیچ صحبتی از تمرکز موفقیت آمیز سرمایه و دفاع از بازارهای تحت کنترل سرمایه‌های خودی نمی‌تواند در میان باشد. روشن می‌شود که آن «شرکت سالاری» پیشین تنها بر متن و زیر چتر حمایتی یک دولت مقتدر خودی می‌تواند به حیات خود ادامه دهد.

سیر عمومی تحولات در سالهای بعد نیز بر همین منوال ادامه می‌یابد. چه در جریان بحران کووید ۱۹ و تلاطمات شدید در بازارهای جهانی همراه با تزریق تریلیونها دلار به بازارهای مالی، و چه پس از آغاز جنگ در اوکراین، سیر تحولات از یک سو با گرایش روزافزون به سوی نظامیگری و از سوی دیگر با محدودیت هر چه بیشتر سرمایه‌گذاری در صنایع تولید کالاهای مصرفی و حتی زیرساختی به تغییراتی در ساختار مناسبات منجر می‌شود. فقدان زمینه های سرمایه‌گذاری کلان برای تأمین دوره نسبتاً با ثباتی از رونق اقتصادی تنها یک راه بیشتر باقی نمی‌گذارد: روی‌آوری به سوی سرمایه‌های موهومی. و از میان سرمایه‌های موهومی، این هوش مصنوعی است که بیش از هر عرصه دیگری هم از قابلیت جذب سرمایه برخوردار است و هم بر متن خصومت روزافزون بین دول متخاصم در سازماندهی ماشین جنگی به اتکای داده‌های اطلاعاتی می‌تواند به ایفای نقش بپردازد.

همه شرکتهایی که پیش از این یا به تولید تلفنهای موبایل و تبلت ها و نرم‌آفزارها اشتغال داشتند و یا به گسترش شبکه های اجتماعی مشغول بودند، اکنون هر چه بیشتر به سرمایه‌گذاری در هوش مصنوعی روی می‌آورند.

در دو سال ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ هفت شرکت بزرگ فعال در هوش مصنوعی(انویدیا، اپل، مایکروسافت، آلفابت-گوگل، آمازون، متا و تسلا) معروف به هفت شرکت جادوئی مبلغ حیرت‌آور ۷۵۰ میلیارد دلار در داتاسنتر های مربوط به هوش مصنوعی سرمایه‌گذاری کردند و در نظر دارند که بین سالهای ۲۰۲۶ تا ۲۰۲۹ این میزان را به ۳ تریلیون دلار (یا سه هزار میلیارد دلار) افزایش دهند. در نیمه اول سال ۲۰۲۵ نسبت میزان سرمایه‌گذاری در هوش مصنوعی به تولید ناخالص داخلی در آمریکا به حد نسبت میزان مصرف عمومی می‌رسد (نمودار). همین التهاب در هوش مصنوعی است که در یالهای ۲۰۲۳-۲۰۲۴ به رشد ۵۸ درصدی ارزش سهام بورس آمریکا S&P500 می‌انجامد. این افزایش ارزش سهام اما آنجا بیشتر خصلت نمائی می‌شود که سهم هفت شرکت بزرگ فعال در هوش مصنوعی(انویدیا، اپل، مایکروسافت، آلفابت-گوگل، آمازون، متا و تسلا) معروف به هفت شرکت جادوئی در آن در نظر گرفته شود. در این دو سال ارزش سهام این هفت شرکت به میزان ۱۵۶ درصد رشد کرد در حالی که کل ۴۹۳ شرکت دیگر بازار بورس رشدی معادل ۲۵٪ را تجربه کردند. و این در حالی است که در هیچکدام از این شرکتها سرمایه‌گذاری در هوش مصنوعی به سودآوری نیز نرسیده است.

ai investment to gdp 2025

کتاب کارپ زامیسکی در این شرایط متفاوت نوشته شده است. دیگر نمی‌توان به روال گذشته با اشاعه هدونیسم و ووکیسم و جندرپالیسی انباشت سرمایه را سازمان داد. حال نیاز به مفر دیگری برای سرمایه است و این مفر در هوش مصنوعی پیدا شده است. مسئله اما در این است که هوش مصنوعی قادر به سودآوری نیست. تنها چشم‌انداز کسب سود در آینده است که این حجم عظیم اختصاص سرمایه را موجه جلوه می‌دهد. و البته امری مهم تر که همان توجه به ضرورت منافع عمومی یا نیازهای دولت است که کارپ و زامیسکی در کتابشان به آن پرداخته‌آند. حال زمان بر عهده گرفتن مسئولیت و یاری رساندن به دولت فرا رسیده است. زمانی که باید منافع غیر قابل توجیه فردی را کنار گذاشت یا در خدمت منافع بزرگتر کشور به کار گرفت. زمان پایان ووکیسم و جندریسم و گلوبالیسم و بیتوجهی به منافع ملی. زوبوف کنار می‌رود، کارپ جایگزین می‌شود. ایلان ماسک مسئولیت کمک به حذف هزینه‌های مازاد دولتی را بر عهده می‌گیرد و رؤسای هفت شرکت جادویی در ضیافت ترامپی شرکت می‌کنند که خود در سال ۲۰۱۶ تمام تلاششان را برای ممانعت از قدرتگیری وی به کار گرفته بودند.

در قسمت بعدی هم به انتقادات درست میرزایان به کارپ و زامیسکی خواهیم پرداخت و هم نارسایی دیدگاه خود او را به بحث خواهیم گذاشت.

 

بهمن شفیق

۲۴ اردی‌بهشت ۱۴۰۵

۱۴ مه ۲۰۲۶

برخی منابع مورد استفاده:

https://www.ineteconomics.org/perspectives/blog/the-ai-bubble-and-the-u-s-economy-how-long-do-hallucinations-last

https://fortune.com/2025/09/05/trump-tech-dinner-full-attendee-list/

https://vz.ru/opinions/2026/4/27/1414020.html

https://www.opensanctions.org/entities/NK-P3xHZasb3VZasvJLDwiGHC/

https://www.reuters.com/graphics/USA-CHINA/HUAWEI-TIMELINE/zgvomxwlgvd/

https://www.bbc.com/news/business-46462858

بهمن شفیق
  • Log in or register to post comments