سقوط دیوار برلین را به انزجار عمومی از اختناق در بلوک شرق و محبوبیت ایده آزادی در غرب نسبت داده اند. تاریخ نگاران پیروزمند در این سونامی بزرگ پایان توتالیتاریسم و ورود به جهان لیبرالیسم و پلورالیسم را دیدند. وزیر کار وقت دولت آلمان در تظاهراتی در لهستان شعار سر داد: «مارکس مرد، مسیح زنده است». حقیقتاً نیز سنگری که درهم شکسته بود سنگری بود مستحکم. اما همین سنگر مستحکم در مقابل هجوم بولدوزر لیبرالیسم بازار آزادی تاچری و ریگانی مثل خانهای مقوائی در هم فرو ریخت. گفتند که ایده آزادی بر ایده برابری پیروز شد. اما آیا این تمام حقیقت بود؟
سه سال بعد از فروپاشی دیوار برلین، در سال 1993، بیل کلینتون به ریاست جمهوری آمریکا رسید. کلینتون توانست از معدود رؤسای جمهور آمریکا باشد که یک رئیس جمهور در حال حکومت کردن را شکست دهد. جورج بوش پدر، فاتح جنگ اول خلیج و بنیانگذار «نظم نوین» جهانی، تا لحظه آخر نیز قادر به باور کردن شکست خویش نبود. چگونه میشد که در آمریکای میلیتاریست رئیس جمهوری پیروزمند در یک جنگ، کسی که توانسته بود برای اولین بار معمار یک صف آرائی بینالمللی با شرکت همه دشمنان پیشین خویش باشد و حوزه رهبری آمریکا را از «جهان آزاد» به کل جهان تعمیم دهد، در مبارزهای انتخاباتی در مقابل حریفی جوان چنین شکستی را متحمل شود؟ او تا به آخر نیز نتوانست قدرت چند عبارت سادهای را درک کند که کلینتون تیزهوش در جریان مبارزه انتخاباتی بر زبان رانده بود: «احمق جان، موضوع اقتصاد است»:
It is the Economy, stupid.
اما مگر همین حقیقت ساده نبود که سه سال پیش از آن به فروپاشی بلوک مستحکم شرق منجر شده بود؟ گفتند که ایده آزادی پیروز شد، اما مگر نه این که ایده «آزادی» زمانی مؤثر واقع شد که طعم موز می داد؟ تصاویر نخستین گروههای مردم آلمان شرقی که در بحبوحه حوادث سال 1989 و پیش از فروپاشی دیوار امکان سفر آزادانه به آلمان غربی را یافتند به خوبی همین حقیقت ساده را بیان می کرد. دستهای همه این «عاشقان آزادی» هنگام باز گشت از گشت و گذار روزانه در غرب طلائی پر از کیسه نایلونهای معروف آلدی بود و در این کیسه نایلونها هم بیش از هر چیز موز دیده می شد. این میوه خوش طعم منحنی که در شرق پیدا نمی شد. آزادی با طعم موزش بود که توانست «برابری» بدون موز را شکست دهد. بدون همین موز، نه هایک میتوانست غلطی بکند و نه فریدمن، نه تاچر و نه ریگان. و دقیقاً همین عامل دیروزی قدرت «آزادی» است که امروز دیگر وجود ندارد. مبشران «آزادی» امروز دیگر وعده موز نمی دهند. نمیتوانند بدهند. برعکس. در کشورهای خودشان هزار هزار کارگر را بیکار می کنند، هزار هزار خانواده را به ورطه فقر و فلاکت می اندازند. از صلح و صفای ابدی هم که خبری نیست. ایده «آزادی» امروز لخت و عریان شده است. پیروزمندان جنگ سرد که دروغ خود را باور کرده بودند، امروز قادر به فهم این نیستند که چگونه ایده ای که زمانی قدر قدرتی بلوک نیرومند جهانی تحت رهبری «اتحاد جماهیر شوراهای سوسیالیستی شوروی» را در هم شکست، امروز در مقابل شعبده بازهای سادهای مثل احمدی نژاد و لوکاشنکو اینچنین زبون شده است. ایده «آزادی» رهبران اپوزیسیون و مبارزان راه دمکراسی لیبرالی دیگر آن قدرت بیست سال قبل را ندارد، به این دلیل که آن طعم شیرین موز را با طعم تلخ گرسنگی عوض کرده است. بیست سال قبل والسا و هاول نزد توده های مردم در عین حال مبشران باز کردن درها به روی بهره برداری از نعمات پیش پا افتاده و روزمره زندگی نیز بودند. معنای واقعی «انقلاب» در شرق دسیتابی به ویترین های کالاهای غرب طلائی بود. «انقلاب کنندگان» دیروز، امروز در مقابل ویترینها ایستاده اند، دیواری که اما امروز مانع دستیابی آنان به کالاهای پشت ویترینها است، دیواری است نامرئی. امروز موسوی ها و سانیکوفها و تیموشنکوها در ایران و روسیه سفید و اوکراین مبشران «آزادی» بهره برداری از گرسنگی و محرومیت بیشترند.
خانم سوتلنا آلکسیویچ نویسندهای است از روسیه سفید. نویسندهای از همان اپوزیسیون «آزادیخواه». آنچه او بیان کرده است بهتر از هر چیزی گویای بنبست امروزین نظمی است که پیروزی جاودان خویش را بیست سال قبل جار زده بود: «دو حقیقت وجود دارد. یک حقیقت از آن ما روشنفکران است. ما ایدههای پیشروئی داریم و برای خود بلا روس مستقل و متمدنی را آرزو می کنیم. اما یک حقیقت دوم و سادهتری هم وجود دارد و آن حقیقت اکثریت است. برای مردم روستا سوسیس یعنی آزادی. لوکاشنکو این را می فهمد. او یک جانور سیاسی است و همان چیزی را انجام میدهد که این مردم می خواهند». سوسیس در بلاروس و سیب زمینی و ساندیس در ایران. لوکاشنکو در بلاروس و احمدی نژاد در ایران. موسوی و سانیکوف و الیت متبختری که آزادی را با تحقیر سوسیس و سیب زمینی می خواهد، فاقد هر گونه حقانیتی است. دومیتیلا باریوس دو چونگارا، کارگر زن معدنچی بولیویائی، نویسنده رمان «بگذار سخن بگویم»، سی سال قبل همین حقیقت ساده را در مصاحبهای عنوان کرده بود: «دمکراسی چه معنائی دارد وقتی که انسان گرسنه است». حقیقتاً نیز جنبش تهیدستان تونس و مصر به مراتب دمکراتیک تر است ازهمه آن جنبشهای «دمکراسی» خواهی الیتیستی. چه در ایران، چه در بلاروس و چه در هر جای دیگری.
جهان امروز بیش از هر زمانی نیازمند تبیین عملی آن کمونیسم رهائی بخشی است که در آن «رهائی فرد پیش شرط رهائی همگانی» باشد. فایق آمدن بر شکاف بین مبارزه برای عدالت و مبارزه برای آزادی، در تأکید بر یگانگی این دو نیست، در تبیین متفاوت هر دو مفهوم بر متنی متفاوت است. بورژوازی به مسخ هر دو این مفاهیم پرداخته است، مسأله برای کمونیسم امروز در تبیین مجدد همین مفاهیم است. «نان، صلح، آزادی» در گذشتهای نه چندان دور پرچم نخستین انقلاب پیروزمند کارگری تاریخ بود. این تبیین رهائیبخش را میتوان و باید به جامعه ارائه کرد. بدون چنین تبیینی سخنی از بازسازی کمونیسمی رهائیبخش و قدرتمند نمیتواند در میان باشد.
بهمن شفیق
5 بهمن 89
25 ژانویه 2010