مرگ ستار بهشتی، وبلاگ نویسی گمنام، بچۀ رباط کریم، کارگری نان آور خانواده، واقعهای عادی در یکی از بازداشتگاههای بیشمار جمهور اسلام بود. نه آن کسی که او را به قتل رسانده بود میدانست و نه آن کسانی که او را دستگیر کرده بودند میدانستند و نه رؤسای آنان و رؤسای رؤسای آنان و شیخ الرئیس همۀ این رؤسا میدانستند که لحظۀ مرگ ستار لحظۀ وقوع زلزله ای مهیب در بنیانهای مشروعیت جمهور اسلام بود. زلزله ای که باگذشت زمان ابعاد توفنده اش هر چه بیشتر خود را نشان داده و می دهد. از زمان وقوع این زلزله گردن کلفتهای نظام، سران قلدر قوۀ مخوف قضائیه، سرداران رشید نیروی انتظامی و سخنوران بی باک مجلس شورای جمهور اسلام به موشهائی شبیه شدهاند که در جنگلی آتش گرفته راه فراری می جویند. از هذیانی به هریانی دیگر، از دروغی به دروغی دیگر، از کمیسیونی به هیأتی دیگر، از جلسۀ مخفیانه ای به جلسهای دیگر پناه میبرند تا بلکه از شر شبح هراس انگیز ستار مقتول که اینک بر آسمان سراسر ابری این جمهوری نقش بسته است خلاصی یابند. نه تنها کار چاق کن های کمیسیونهای بند و بست و توطئۀ مجلس و بسیج و سپاه و نیروی انتطامی، بلکه همچنین «عالی ترین» مقامات نظام در سطوح مختلف، از پدرخوانده های گانگستر مؤتلفه تا سران مافیای قوۀ قضائیه، خود را ناچار از برگزاری کنفرانس خبری دربارۀ مرگ یک «بی سر و پا» می بینند. با تمام هنر حقهبازی آخوندی خویش وارد میشوند تا بلکه این تعزیۀ عمومی مرگ ستار خاتمه یابد. بیهوده. این داستان به پایان نمیرسد و با هر کنفرانس خبری و هر اقدام اجرائی و هر بیانیۀ «کارشناسانۀ» پزشکی و روانپزشکی و حقوقی موجی بزرگتر از قبل راه می افتد. این قتل به باتلاقی برای حاکمیت الله بدل گردیده است و در باتلاق دست و پا زدن تنها به فرو رفتن بیشتر می انجامد. و از همین روست که روباه مکار سیاست ایران، رئیس این جمهوری، سکوت برگزیده است تا زمان، هر چه بیشتر رقبایش را در این باتلاق فرو ببرد و لحظه را برای وارد آوردن ضربۀ نهائی برای او فراهم کند. لحظهای که هر روز نزدیکتر و نزدیکتر می شود. مجلسی که به پشتوانۀ سپاه و نیروی انتظامی و صدا و سیما و مراجع عظام و مراکز قدرت و بنیادها و حجره های حوزه و بازار قصد ریشهکن کردن «جریان انحرافی» را داشت، اکنون خود هر روزه در حال استیضاح شدن است. شبح بیدار ستار بر متن توفانی که سراسر منطقه را فراگرفته است، با سماجتی غریب موشها را به سمت پرتگاهی هولناک می راند. عقل جمیع علمای اعلام و تبهکاران نظام از حل این معمای ساده عاجز است که چگونه مرگ یک وبلاگنویس ساده چنین مصیبتی را برای «نظام» به ارمغان آورده است؟ راستی چگونه؟
تراژدی یک مرگ اعلام شده
قتل ستار یک تراژدی بود. تراژدی ای که آئینۀ لحظۀ حاضر «نظام» بود، تراژدی ای که در عین ظاهر اتفاقی اش، به فشرده ترین و در عین حال گویا ترین وجهی قوانین حاکم بر حیات اجتماعی در ایران در خود بازتاب می داد. مرگ ستار، یک مرگ اتفاقی نبود، یک مرگ برنامهریزی شده نیز نبود، ناشی از هیچ سوء تفاهمی نیز نبود. مرگ ستار باید واقع می شد. اگر نه در هیأت ستار بهشتی، در هیأتی دیگر باید این فاجعه رخ می داد. بخت بد ستار بود که او قربانی شد. قربانی میتوانست هر کس دیگری باشد. نه هر کس دیگری به معنای عام، بل هر کس دیگری که از مشخصات اجتماعی ستار برخوردار می بود. این تراژدی در پاییز سال 1391 نمیتوانست برای یک آقازاده اتفاق بیفتد، آنچنان که در جریان جنبش سبز برای فرزند روح الامینی اتفاق افتاد. نمیتوانست برای یک فعال «ملی مذهبی» صاحب نام واقع گردد، آنچنان که برای هالۀ سحابی واقع شد، نمیتوانست یک شهروند کانادائی- ایرانی صاحب حقوق به رسمیت شناخته شده را به قربانگاه ببرد، آنچنان که زهرا کاظمی را برد. نه. این تراژدی میتوانست هر کس دیگری را قربانی کند که سرکش بود و در عین حال بی پناه. شهروندی از قاطبۀ تودۀ محروم با سری پر شور و نا آرام. گمنامی در انبوه تودۀ گمنامان. اینها باید مشخصات قربانی اجتنابناپذیر انحطاط و فساد نظام غارت و چپاول و استثمار می بودند. اینها باید می بودند تا قربانی بتواند سمبل محرومیت تودۀ عظیم پابرهنگان در نظامی باشد که زمانی مدعی بود نظام «کوخ نشینان» است. چرا؟ چرا این اتفاق باید می افتاد؟ چرا این یک قتل برنامهریزی شده نبود؟ و چرا این یک حادثۀ ساده نبود؟
سردار احمدی مقدم، فرماندۀ نیروی انتظامی ناجا، در یکی از گفتگوهای خبری زنجیره ای اخیرش از این سخن گفته است که برخوردی اینچنینی سیاست نیروی انتظامی نسبت به وبلاگنویس ها نیست. به وبلاگنویس ها معمولاً تذکر داده می شود. یعنی که ممکن است کتک بخورند، مورد ضرب و شتم و اذیت و آزار و حبس قرار بگیرند. اما نمی کشیمشان. و این حرف درستی از سردار است. سیاست سرکوب جمهوری اسلامی مدتهاست که خشونت عریان و سنگین دوران اولیه را با خشونتی کنترل شده جایگزین کرده است. خشونتی که باید به اندازه کافی مهیب باشد که با ایجاد ارعاب به اهداف خود دست بیابد و از سوی دیگر باید به اندازهای کنترل شده باشد که از به وجود آمدن «هزینه برای نظام» خودداری شود. قتل در این سیاست به طور رسمی جائی ندارد و آنجائی هم که واقع می شود، دهها و صدها اعدام سالانه، هدف رسمی آن نه سرکوب مخالفین، بلکه مقابله با مفاسد اجتماعی است. ارعاب نتیجۀ تبعی اعدامهای گسترده است. خود اعدامها اما به عنوان یک سیاست تعمیم یافته در زمینه سرکوب جنبشهای اجتماعی صورت نمیگیرند و به عرصه های معینی از قبیل اتهام تجزیه طلبی محدود می مانند. جرایم سیاسی از قبیل «تبلیغ علیه نظام» به طور معمول با زندان مجازات می شوند. حتی در جریان ناآرامیهای سنگین پسا انتخاباتی در سال 88 نیز سرکوب گسترده مخالفین با هدف به قتل رساندن وسیع آنان صورت نگرفت. به همین دلیل نیز میزان کشته شدگان آن جنبش نسبت به ابعاد گسترده و بازۀ زمانی آن از وسعتی که در موارد مشابه برخوردار میشود، کمتر بود. نسبت دادن سیاست قتل و کشتار خام و کور به رژیم، ممکن است به درد پروپاگاند سیاسی اپوزیسیون در خارج از کشور بخورد، بازگوی واقعیت پیچیدگی و در عین حال گستردگی سرکوب کنترل شدۀ نظام نیست. علاوه بر این چنین تلقی ای مانعی است بر سر راه تبیین وقایع و فهم دقیقتر شرایط وقوع آنان. و این مسإله ای است اساسی. کسی که در تبیین قتل ستار به همان ترتیبی به «رژیم فاشیستی» مخالف کش بسنده میکند که در تبیین قتل عامهای دهۀ شصت، نه ویژگی آن دوران را فهمیده است و نه ویژگی امروز را. و از دل این خودویژگیهاست که باید به جستجوی راهکارها برخاست.
اما قتل ستار حادثهای غیر مترقبه نیز نبود. اما و اگری در این قتل نبود. «اگر» فتا او را دستگیر نمی کرد، «اگر» تحویل پلیس امنیتی نمی دادند، «اگر» بازجو کمی دقت می کرد، «اگر» و «اگر» و «اگر»... هر کدام از این «اگر» ها اگر واقع میشد ستار امروز زنده بود. شاید در راه رفتن به کارش بود، شاید در دانشگاه اوین در محضر رئیس دانا و رضا شهابی و ابراهیم زاده و جلالی فر آرام آرام درسهایی از مبارزه طبقاتی را فرا میگرفت تا پس از بیرون آمدن وبلاگی پربارتر و با مضمونی متفاوت تر را اداره کند. شاید. اما هیچ کدام از این «اگر»ها واقع نشد و تراژدی نیز دقیقاً به همین دلیل تراژدی است. سیر حوادث به سمت فاجعهای میرود که به سادگی قابل پیشگیری است. هر بازیگر سادهای از مجموعۀ بازیگران یک تراژدی میتواند این سیر را متوقف کند. اما هیچ یک چنین نمی کند. گویی چیزی به آنها حکم میکند که به سمت این فرجام دردناک بروند.
شاید کافی بود بعد از تماسی که با ستار گرفتند و وی را تهدید کردند، برای مدتی کوتاه وبلاگ خویش را به روز نمی کرد. اما کرد. شاید کافی بود که در وبلاگش خبر تهدید را با همان انشای سادهاش و املای نادرستش - «تحدید» - درج نمی کرد. اما کرد. قطعاً ستار زنده میبود اگر که پسورد وبلاگ خودش را با همان سیلی اول به بازجویان محترم فتا لو می داد. اما نداد. شاید و شاید و شایدهای دیگری که هر کدام می توانستند به همین سادگی باشند. اما هیچکدام از اینها اتفاق نیفتاد. نیروی فتا، نیروی جنگ نرم، به سخت ترین جنگ با ستار بهشتی، وبلاگنویس بچۀ رباط کریم پرداخت و به ناباورانه ترین وجهی وی را به قتل رساند. اسلاف فدائیان اسلام، دایناسورهای خر پول تهی مغز مؤتلفه گفتند که ستار از ترس عواقب کارش مرد. سردار احمدی مقدم و حجت اسلام ( و حجت یعنی برهان، یعنی نشانه) اژه ای و این و آن پفیوز دیگر هم گفتند که ستار از شوک مرد. حقیقت این است که پای شوک هم در میان بود. اما نه شوکی که بر ستار وارد شد. بر ستار شوکی وارد نشد. او را کشتند. بر نظام بود که شوک وارد شد. این نظام بود که سه روز تمام پس از جنجال مرگ ستار خفقان گرفته بود. شیخ القضات جوانش که برای مدرنیزه کردن مافیای قوۀ قضائیه – بخوان برای مدرنیزه کردن دستگاه مرگ آفرینی – منصوب شده بود، اکنون میدید که دستگاه زیر کنترلش به باستانی ترین روشها وبلاگ نویسی را به قتل رسانده است. و نه تنها این. اکنون و پس از مرگ ستار، شوک وارده بر نظام، به پایههای آن تسری پیدا کرده بود. همان پایههایی که تا به امروز با بذل نیرو و جان خویش برای حفظ نظام الهی خویش در میدانهای نبرد برای دفاع از نظام حاضر به هر جانفشانی و جان ستانی هم بودند، اکنون و پس از مرگ ستار در رعشه ای که از مرگ ستار بر پیکرشان وارد شده بود، ترک برداشتند. تمام بنیانهای ایدئولوژیک نظام اکنون دستخوش توفان می شد. به چرائی اش خواهیم پرداخت. اما پیش از پرداختن به چرائی تأثیر قتل ستار بر جامعه، چگونگی آن را هم باید اندکی بازسازی کرد. در همین چگونگی است که چرائی اش نیز آشکار می شود.
حقیقتاً ستار چگونه به قتل رسید؟
هیچ کس، مگر مجریان قتل، نمیداند که ماجرای قتلی که از پیش اعلام شده بود، چگونه واقع گردید. تمام کنفرانسهای خبری و مصاحبههای گانگسترهای قوۀ قضائیه و مجلس و نیروی انتظامی و ابواب جمعی شان، نه برای اطلاع رسانی از چگونگی مرگ ستار، بل برای ضد اطلاع رسانی تشکیل می شدند. با هر بیانیه و موضعگیری، ماجرای قتل سادۀ ستار باید پیچیدهتر و پیچیدهتر میشد تا قتلی ساده به نه توی پیچاپیچی بدل شود که هیچکس نتواند به راز آن پی ببرد. قرار بود که راز قتل ستار در جعبۀ سیاهی برای همیشه مهر و موم شود.
حقیقت سادۀ قتل ستار را از زبان دیگران باید شنید. از زبان همان پایههایی از نظام که توان باور کردن این قتل را نداشتند و تمام تردیدشان، تمام وجدان پاره پاره اشان را در معرض دید همگان قرار دادند. از زبان همان «ارزشی» هایی که تا قتل ستار نظام خویش را نظام مستضعفان می پنداشتند و اکنون میدیدند که چگونه این نظام مستضعف پناه مستضعفی را به سادگی سلاخی کرده بود.
احسان رستگار یکی از این «ارزشی» هاست. یکی از اولین کسانی که اطلاعاتی «خودی» را در وبلاگ خویش درج کرد. او نوشت:
«موضع نگارنده در قبال نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و مخالفان وی کاملاً روشن است؛ پس اصلاً این مطلب به قصد هم صدایی با معاندین خارج نشین و ضد انقلاب داخل نشین نیست. اگرچه این اولین بار نبوده که چنین فاجعه ای رخ داده ولی ان شاء الله که آخرین بار باشد؛ پس هدف بنده اصلاح و پیشگیری از تکرار این چنین حوادثی است و نه تخطئه ی نظام و یا مشروعیت زدایی از آن.
1- پلیس فتا یا همان پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات ایران در سال 1389، پیرو تصویب قانون جرایم رایانه ای در مجلس شورای اسلامی و لزوم تعیین ضابطه ی قضایی برای این قانون، به دستور سردار اسماعیل احمدی مقدم (فرمانده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران) تشکیل گردید. در کار ویژه هایی که برای این پلیس در سایت رسمی پلیس فتا تبیین شده، مواردی هم چون کلاهبرداری های اینترنتی، جعل داده ها و عناوین، سرقت اطلاعات، تجاوز به حریم خصوصی اشخاص و گروه ها، هک و نفوذ به سامانه های اینترنتی، هرزه نگاری و جرایم اخلاقی و برخی جرایم سازمان یافته ی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ذکر شده اند.
2- وبلاگ نویسی به نام ستار بهشتی –که وبلاگ نویسی 35 ساله و کارگری ساده اهل رباط کردیم بوده- در هفتم آبان ماه 91 توسط پلیس فتا دستگیر می شود. جرم ستار بهشتی قطعاً در رابطه با وبلاگ نویسی اش بوده و نه کارگری اش! تا آن جا که بنده مطلع شدم، مواضع مطالب وبلاگ وی، علیه نظام بوده است. گویا پلیس فتا از ستار بهشتی بازجویی می کند و احتمالاً به دلیلی شبیه ناکامی در بازجویی، وی را تحویل پلیس آگاهی می دهد. از این که آیا به پلیس آگاهی تحویل داده شده یا این که حین بازجویی توسط پلیس آگاهی این فاجعه رخ داده، هیچ اطمینانی ندارم؛ اطلاعاتم فقط در حد شنیده هاست. بر اساس همین شنیده ها، وی حین بازجویی توسط پلیس آگاهی فوت می کند.
3-قطعیتی که وجود دارد فوت وی حین بازجویی است. اگر این اتفاق حین بازجویی توسط پلیس فتا رخ داده، یک اشتباه و اگر حین بازجویی توسط پلیس آگاهی رقم خورده، دو اشتباه صورت پذیرفته است. فلسفه ی وجودی پلیس فتا پیگیری مسائل مرتبط با فضای رسانه ای است؛ پس ورود پلیس اگاهی به این مبحث (در صورت صحت این ورود) باطل و نادرست است. مثل این است که فدراسیونی به عنوان فدراسیون فوتسال تأسیس شود، ولی باز هم شاهد باشیم که رئیس فدراسیون فوتبال بعضاً در امورات فدراسیون فوتسال دخالت و ورود می کند. ان شاء الله اساساً دخالت پلیس آگاهی کذب باشد ولی اگر صحت دارد، تأمل برانگیر است.»
اطلاعات مبتنی بر «شنیده ها»ی این وبلاگنویس ارزشی حاکی از آن است که ستار بازجوئی و سپس تحویل پلیس آگاهی شده و در آنجا به قتل رسیده است. ارزش تحلیلی این چند سطر بی نهایت است. حقایق سادۀ نهفته در همین چند سطرند که ماجرای مرگ ستار را به یکی از بزرگترین چالشها در برابر مشروعیت نظام بدل کرده اند.
این چند سطر را وبلاگنویس دیگری به نام «دلقک ایرانی» مبنای تصویر پردازی ای قرار داده است که گر چه تخیلی است، اما بیش از هر ضد خبری که تاکنون در مورد قتل ستار پخش شده است، ارزش بررسی دارد. قدرت تخیل «دلقک ایرانی» شاید از آن رو با روند واقعی حوادث چنین خوانائی مییابد که خود او به عنوان یک ژنرال بازنشسته ارتش به احتمال زیاد چنین روشهایی را از نزدیک دیده باشد. می نویسد:
الف- به احتمال قریب به یقین پلیس فتا بعد از دستگیری ستار بهشتی تلاش کرده است او را وادار به اعتراف و ازجمله دادن پس ورد دسترسی به وبلاگش بکند. اما ستار مقاومت تحقیر کننده ای نسبت به بازجویانش کرده و تسلیم نشده است. پلیس فتا که بدلیل سابقۀ اعتراف گیری های سریع و دلخواه بازجو از فعالان سیاسی و مدنی را در کارنامۀ خود باعث غرور و توانایی خود می دانسته از مقاومت غیرمتعارف ستار بشدت - تا حد جنون - عصبانی می شود. و تصمیم می گیرد تحت عناوین جعلی "اراذل و اوباش" و زورگیر ستار را تحویل پلیس آگاهی بدهد. دلایل پلیس فتا برای این تصمیم عبارت بوده اند از:
الف1- ستار مطلقاً بدون سابقۀ سیاسی و گمنام بود.
الف2- ستار نخبه و روزنامه نگار نبوده و عنوان های تحصیلی و شغلی عالیه نداشته است.
الف3- ستار کارگر و ساکن رباط کریم بعنوان حاشیۀ شهر و مناطق جرم خیز اجتماعی بوده است.
الف4- ستار از نظر فیزیکی درشت و قوی بوده است که بتوان او را زورگیر و قمه کش معرفی کرد.
3- چهار عامل فوق پلیس آگاهی را متقاعد کرده است که ستار یک مجرم اراذل و اوباش و زورگیر است و پلیس فتا در مورد علت تحویل او به آگاهی محق است. از اینجا به بعد دیگر نیازی بنوشتن من نیست که چه اتفاقی افتاده است. زیرا که همۀ کسانی که با پلیس آگاهی کمترین آشنایی داشته باشند می دانند رفتار آنان چگونه است. برای پلیس آگاهی که سروکارش با مجرمان خطرناک اعم از قاتل و قمه کش و دزد و متجاوز جنسی - و کلاً در جرایم جنایی - است فقط اعتراف گرفتن اهمیت دارد و چگونه اعتراف گرفتن فرع بر قضیه است. در پلیس آگاهی مرگ متهم در هنگام اعتراف گیری موضوعی علی السویه است و بارها و بارها اتفاق می افتد. اما چون کشته شدگان در پروسۀ بازجویی آدم های غالباً مجرم و منفور و بی کس و کار و غیرقابل دفاع بوده اند و هستند کمترین مشکلی پیش نمی آمده است. حداکثر اگر می خواستند برای آرشیو آگاهی سند درست کنند بعد از مرگ و دفن کشته شده در هنگام بازجویی یک دست خطی هم از یک قاضی مخصوص می گرفتند و ضمیمۀ پرونده می کردند و می کنند.
4- پلیس آگاهی همین رویه را داشته و دارد که بعد از مرگ متهم در بازجویی زنگ می زند به خانوادۀ مرده و به آن ها می گوید قبر بخرید بیایید جسد وابسته تان را ببرید دفن کنید. خانوادۀ فرد کشته شده - اگر متهم کسانی را داشته باشند که حاضر باشند جسد یک قاتل یا زورگیر قمه کش یا دزد را تحویل بگیرند - هم مخفیانه و بدون سروصدا - هم از ترس آبرویشان و هم از ترس پلیس و حکومت - می روند و جسد را بدون هیچگونه وارسی از زخم و شکنجه و پرسشی دفن می کنند. این نکته هم مهم است تا توجه داشته باشیم که این قبیل مجرمان خطرناک معمولاً از طبقات اقتصادی و فرهنگیی هستند که کمتر به تسهیلات حقوقی اعم از وکیل و غیره آشنایی و دسترسی و رغبت دارند.
5- اینک دیگر معما حل است: پلیس آگاهی وظیفۀ ذاتی و آموزش دیده و تربیت شده اش را درست و دقیق انجام داده و بطور طبیعی یکی از ده ها مورد قتل تحت بازجویی های معمولی اش اتفاق افتاده که متهمش ستار بهشتی اراذل و اوباش نام داشته است. لذا پلیس اگاهی پروسۀ طبیعی وظیفه اش را پی گرفته و به خانوادۀ ستار زنگ زده که قبر بخرید و بیایید پسرتان را دفن کنید. نکته ای که اینجا مهم است این است که پلیس آگاهی ستار را متهم خودش می دانسته و اطلاع و هماهنگی با پلیس فتا را لازم نمی دانسته است. کما اینکه در مورد همۀ متهمان خاصش مستقل عمل می کند.
6- اما وقتی پلیس آگاهی به خانوادۀ ستار زنگ زده و برخلاف موارد مشابه با ناله و شیون و سؤال خانواده روبرو شده تازه متوجه شده است که بیچاره ستار درست التماس می کرده قبل از مرگ که: "بخدا من یک وبلاگ نویسم و اراذل و اوباش و زورگیر نیستم". پلیس آگاهی وقتی با این سناریو مواجه می شود موضوع را به پلیس فتا اطلاع می دهد که اراذل اوباش تحویلی وبلاگ نویس از آب در آمده. اما دیگر کار از کار گذشته است و پلیس آگاهی بدون اطلاع پلیس فتا مرگ ستار را لو داده است. اینک دیگر کاملاً مشخص است که چرا نه نیروی انتظامی و نه دستگاه قضایی و نه هیچکس دیگر نتوانسته اند بعد از سه روز موضع گیری کنند. پلیس آگاهی کلاً ماجرا را انکار کرده و تازه از فرماندهان خودش و پلیس فتا هم طلبکار است که پلیس فتا به او دروغ گفته و آگاهی را فریب داده است. پلیس فتا هم که می توانست در صورت اطلاع از مرگ ستار قبل از اعلام بخانواده اش مواردی مثل خودکشی یا خودزنی یا عدم اعلان کشته شدن و هزار جور بهانه های آماده برای چنین سناریوهایی را علت مرگ یا مفقودی و ... ادعا بکند حالا که دیگر مرگ ستار زیر شکنجۀ بازجویی اعلام شده نمی تواند از حربه های آماده اش استفاده کند. اتاق فکر جنایتکاران خامنه ای در اینجاست که گیر افتاده اند و سه روز است بحث و بررسی می کنند که چگونه موضوع را رفع و رجوع کنند و هنوز به جایی نرسیده اند!».
حقایق مرگ ستار ممکن است تا مدتها پنهان بمانند. تصویر فوق اما تصویری است که بیش از همۀ دروغ پراکنی های وقیحانۀ حجج اسلام و «کارشناسان» کار بدست نظام از جانب مردم باور شده است. یا حتی بهتر، این تصویر رایج در میان تودۀ مردم است که ژنرال بازنشسته در وبلاگش آن را بیان کرده است. سران جمهوری اسلام میتوانند تمام تلاش خود را برای مخفی ماندن جزئیات قتل ستار به کار گیرند. اما مسأله این است که نیازی به چنین جزئیاتی نیست. همان دو سه فاکت روشن موجود به اندازۀ کافی رسوا کننده هستند. وبلاگ نویسی مورد تهدید قرار می گیرد، این را در وبلاگش اعلام میکند – وبلاگی که احتمالاً حتی روزی 10 بازدید هم نداشته -، دستگیر میشود و چند روز بعد به خانواده اش ابلاغ میشود که برای بردن جسدش اقدام کنند. همۀ اینها درست در زمانی اتفاق میافتد که مهدی هاشمی، فرزند حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی، کسی که پروندۀ «جرائمش» صدها و هزاران بار سنگینتر از پروندۀ دو برگی ستار هاشمی است، در بیمارستان آنژیو گرافی می شود، تصاویر همراه با لبخندش بر آنتنها میروند و پدر فداکارش اعلام میکند که البته فرقی بین فرزند او و سایرین نیست. سخنگوی قوۀ مافیائی قضائیه اعلام میکند که به خانوادۀ محترم رفسنجانی توصیه کرده بوده که بازگشت عزیز دردانه اشان فعلاً به صلاح نیست و همین سخنگو که احتمال ایست قلبی ستار بهشتی را با وقاحت ویژه ای که فقط از یک آخوند هفت خط حقه باز بر میآید به میان کشیده است، باز هم با وقاحتی دوچندان طرح میکند که البته همه در مقابل قانون برابرند، اما بعضیها برابرترند: «محسنیاژهای خاطرنشان کرد: ما دوست داشته و داریم که به هر زندانی به هر میزانی که ممکن است توجه شود. خیلی از اوقات آنچه خانواده زندانی میخواهند، مقدور نیست ولی چون خانواده هاشمی امکانات زیادی داشته و دارند، بیش از خیلی از زندانیها به این زندانی امتیازات داده شده است».
پروندۀ دو برگی ستار حتی به اندازه پانویس پروندۀ قطور محمد نوریزاد، کیهان نویس سابق و ناراضی امروز نیست که فقط حجم نامههای تیزش به رهبر نظام چندین برابر کل مطالب وبلاگ سادۀ ستار بود و در همان روزهایی که ستار با مرگ و با قاتلانش دست و پنجه نرم میکرد، به بازدید از نمایشگاه مطبوعات مشغول بود.
هر که بامش بیش، ارجش بیشتر. این چهرۀ واقعی نظامی است که عقبمانده ترین، متحجر ترین، پوسیده ترین، فاسد ترین، کودن ترین و خشن ترین بخش بورژوازی ایران در رأس قدرت قرار داده است. نظامی که مشروعیت خود را بر انقلاب به تاراج رفتۀ 57 سوار کرد تا کارکردش را بر بند و بست و توطئه و بگیر و ببند استوار کند. نظامی که تودۀ زحمتکشان را به عنوان پیاده نظام جهاد اسلامی اش به کار گرفت و حمایت قاطبۀ طبقۀ صاحب سرمایه را با تشدید استثمار و تأمین حاشیۀ سود سرشار خرید. نظامی که توازن در آن تنها بر تعادلی مبتنی بر تحمیق ایدئولوژیک، اوباشگری قانونی و فساد و رشوه خواری درون طبقاتی برقرار است. قتل ستار همۀ این منجلاب را از اعماق به سطح جامعه آورد. قتل ستار امکان چشم بستن بر این جرثومه را سلب نمود. تعفن برخاسته از این دمل چرکین را نمیشد انکار کرد. و همین بود که پایههای همان نظام، پیاده نظام فداکارش را به لرزه انداخت. این شاید مهمترین جنبهای است که قتل ستار را از تمامی قتلها و جنایات پیشین نظام متمایز می کند. این بار دیگر روزی نامه های نظام نمی توانستند با افتخار تیتر بزرگ بزنند که مثلاً «62 منافق اعدام شدند»، «سرکوب گروهک ضد انقلاب». این بار باید خفقان می گرفتند. خفقان میگرفتند تا دمل چرکینی که ستار با مرگ خویش شکافته بود، یکباره در معرض دید قرار نگیرد. قتل ستار سطح مدیائی وقایع سیاسی را شکافت و تا عمق نظام نابرابری انسانها را آشکار کرد. به این دلیل خیلی ساده که ستار خود از اعماق جامعه می آمد. زحمتکشی معترض و تنها، بدون آنکه در هیچ حزب و دستهای جا داشته باشد. ستار در تنهائی اش، در اعتراضش به نابرابریها، در سادگی و بی پیرایگی اش، خصلت نمای عمق جامعۀ امروز ایران بود. هنگامی که جمهوری اسلام شکل گرفت، ستار دو ساله بود. از این نقطه نظر نیز ستار سرنوشت نسلهایی را متجسم میکرد که در همین نظام پا به جهان گذاشتند، در همین نظام پرورش یافتند و در همین نظام به ورطۀ فلاکت سوق یافتند. بیهوده نبود که سرنوشت ستار چنین عمیق پیکر ایدئولوژیک نظام را خراشید.
در اولین روزهای قتل ستار وبلاگنویس ارزشی دیگری یادداشتی نوشت تحت عنوان «چرا نشد؟». یادداشتی که باید آن راپایان آغاز تمام توهمات دانست:
«چند روز پیش بود که به طور کاملا اتفاقی گوشه ای از سخنان مرحوم امام خمینی در بهشت زهرا را شنیدم. در آن سخنرانی معروف، جمه ای بود به قرار زیر:
"ما هم این دنیا را آباد میکنیم، و هم آخرت را"
سوال کلیدی ای که پس از گذشت قریب به 34 سال از آن سخنان، این حق را به خودم میدهم که راجع بهش بپرسم، اینست که پس چه شد که ما نه دنیامان به آن صورت آباد شد، و نه آخرتمان؟! چه شد که از سویی با کوهی از مشکلات و مصایب داخلی و خارجی مواجه هستیم، و از سویی دیگر با جامعه ای که جهت حرکتش به هیچ وجه من الوجوه نویدی از یک آینده روشن و خدایی نمیدهد؟!
آیا مشکل از پایه و اساس این نظام بود؟ یعنی اصلا و ابدا هیچ راهی برای موفقیت در این قالب و چارچوب وجود ندارد؟!... یا اینکه خیر، در این قالب هم میشود هم به این دنیا و هم به آن دنیا پرداخت، ولی تا کنون مسیر اشتباه بوده؟!
آیا مشکل کشورمان یک مشکل فلسفی است؟ یعنی نمیتوان با یک حکومت دینی به سعادت رسید؟
آیا مشکل از مفاهیم غربی ایست که وارد حکومت ما شده؟ یعنی مفاهیمی مثل دموکراسی، پارلمان، تفکیک قوا، قانون اساسی و ... بوده که اجازه پیشرفت به کشورمان را نمیدهد؟ در آن صورت این سوال مطرح میشود که پس چرا یک سری از کشورها با استفاده از همین مفاهیم به پیشرفت رسیده اند؟!
یا اینکه خیر، نیازی نیست که به مسائل کلی بپردازیم؛ شاید هم در اجرا بوده که خبط و خطاهایی داشته ایم و حاصل کار اینگونه شده؟!
مثلا شاید روشهای حذفی که در طول این انقلاب به کار گرفته شده باشد، بزرگترین مانع پیشرفت ما بوده باشد...؟ یا بالعکس، آزادی بیش از حدی که به مخالفان داده شده، موجب این عدم پیشرفت بوده باشد...؟
این مقاله قصد پاسخگویی به این پرسشها را ندارد، و فقط هدف بنده طرح یک سری پرسشها بوده و بس. منتظر پاسخهای شما در بخش نظرات هستم...
البته پر واضح است که روی سخن من با کسانی است که به عنوان پیش فرض، پذیرفته اند که ما "مشکل" داریم. وگرنه من چه سخنی میتوانم با آن کسی که مشکلی در کشورمان نمی بیند داشته باشم؟؟».
همین وبلاگنویس چند روز بعد یادداشت دیگری نوشت که تأکیدی بیشتر بود بر همان سؤال. این بار دیگر علناً وارد ماجرای قتل ستار شده بود :
«چند روز پیش خبری شنیدیم از مرگ یک وبلاگ نویس جوان در زیر شکنجه... چند سال پیش هم شنیدیم از مرگ چند نفر از معترضان انتخابات در بازداشتگاه کهریزک، باز هم در زیر شکنجه... چند سال قبلترش هم شنیدیم از مرگ یک ایرانی تبعه کانادا، آن هم زیر شکنجه! جرم اولی نوشتن یک سری مطالب کاملا معمولی در وبلاگ شخصی اش بوده، جرم دومی حضور در تظاهرات غیرقانونی بوده(مانند صدها هزار نفر دیگر)، و جرم آخری هم گرفتن عکس از دیوار زندان اوین!... یعنی هیچ کدام از این افراد، یک جرم امنیتی، خاص، براندازانه و... را انجام نداده بودند؛ بلکه بسیار هم جرائم معمولی ای داشتند.
در حقیقت آسیبی که آن شکنجه گرها به وجهه نظام زدند، بس بیشتر از خود آن مقتولین بود... بعید میدانم که کسی از شما زهرا کاظمی، محسن روح الامینی، امیر جوادی فر، محمد کامرانی، یا ستار بهشتی را قبل از فوتشان میشناخته باشید. در حالی که بعد از فوتشان در همه دنیا به سمبلی تبدیل شدند برای محکوم کردن جمهوری اسلامی در نقض حقوق بشر.
اما این وسط یک مشکل دیگر هم وجود دارد؛ آن هم این است که این دست پرونده ها به نحو حزن انگیزی هیچگاه به نتیجه نمیرسند... منهای این مورد اخیر که امیدوارم پایانی بر این روند باشد، سایر پرونده های این چنینی هیچگاه به سرانجامی نرسیده اند. اتفاقا این بررسی نشدن و جدی گرفته نشدن، به نظرم حتی از آن شکنجه گر هم بیشتر به وجهه نظام -چه در نظام بین الملل، چه من باب سلب اعتماد مردم- آسیب میرساند. علاوه بر این پرونده های شکنجه، چندین پرونده این چنینی مثل حمله به کوی دانشگاه (هم در سال 78 و هم در سال 88) و یا پرونده قتلهای زنجیره ای بوده اند که هیچ وقت به صورت شفاف بررسی نشده اند. در میان کل آشوبهای کوی دانشگاه در سال 78، فقط یک سرباز وظیفه و آن هم به جرم دزدیدن ریش تراش از یکی از خوابگاهها مجرم شناخته میشود؛ کانهو هیچ ضرب و شتمی در این گیر و دار اتفاق نیافتاده! یا پرونده عجیبی مثل قتلهای زنجیره ای و چندین و چند قتل وحشیانه از محالفان نظام، همه اش به گردن یک مامور "خود سر" وزارت اطلاعات به نام سعید امامی می افتد؛ که در مورد او هم گفته شد که در زندان خودکشی کرده و کلا پرونده به بایگانی فرستاده میشود!
سوالی که من همیشه از خودم میپرسم این است که مثلا چه میشود اگر پرونده های این چنینی که همیشه دستاویزی برای ناقضِ حقوق بشر خواندن ایران بوده، در وهله اول اجازه رخ دادنشان داده نشود، و در مرحله بعدی اگر چنین چیزهایی رخ داد حداقل با شفافیت هر چه تمامتر با آن برخورد شود؟! واقعا چه ایرادی دارد؟!
...و متاسفانه همین چیزهاست که باعث میشود من باز هم از خودم بپرسم که: "چرا نشد؟".»
این اپوزیسیون نیست. از خارج کشور نمی نویسد. با آمریکا و انگلیس و منافق و کمونیست سر و سری ندارد. سربازان نظام، پیاده نظام فداکارش، جان فشانانش هستند که سرداران خود، ژنرالهای مکتبی اشان، مراجع اخلاقی و معنویشان را به تیغ انتقاد کشیده اند. این پایههای نظامند و پایههای نظام دارد می لرزند. به معنای واقعی کلمه.
فرجام ماجرا
و همین لرزش پایههای نظام است که همه و همۀ درجه داران ریز و درشت نظام را به وحشت انداخته است. به استثناء رئیس جمهورش. لاطائلات کمیسیونها و سخنگویان مجلس و قوۀ قضائیه و نیروی انتظامی به جای خود. اصلاح طلبان طرد شده از قدرت نیز نگران شده اند. نگران از هزینههای سنگین قتل ستار برای نظام. برای اینان قتل ستار فرصتی است برای یادآوری بازسازی قوۀ قضائیه. مسأله جلوگیری از تکرار چنین وقایعی است. در حالی که قتل ستار و واکنش سران این قوۀ مافیائی پایههای نظام را به ناامیدی از آیندۀ آن سوق داده است، برای اصلاح طلبان بارقه های امید تازه زنده شده است. «راه سبز» نوشتهای را از عمادالدین باقی درج کرد تحت عنوان «ستار یا کاشف». باقی از اطلاعیۀ قوۀ قضائیه به وجد آمده است، فرصت را مناسب تشخیص داده و با یادآوری سیرۀ قرآنی راهکار پیش پای این قوۀ محترم می گذارد: «به عنوان شهروندی عادی که سی سال است قلم می زند و به سبب غبارهای یاس از کنش مدنی در وصول به مراد، وظیفه امر به معروف و نهی از منکر خطاب به اصحاب قدرت و ارباب دولت را در نیام برده بود صدور بیانیه ای از سوی قوه قضاییه مبنی بر" عزم جدی دستگاه قضایی کشور برای برخورد سریع، قاطع و بدون اغماض با مقصر یا مقصرین مرگ ستار بهشتی کارگر وبلاگ نویس" و اقدام نمایندگان مجلس برای تحقیق در این موضوع و به ویژه نطق تاریخی آقای احمد توکلی در مجلس که برگ درخشانی در کارنامه اش خواهد بود مجموعا گام مثبت و ستودنی و روزنه امیدی شد که امیدافسرده مان را بیدار و بار سنگین امر به معروف را بر دوش نحیف مان نهاد و چون نگرانی هایی هم در تبدیل شدن آن به سرنوشت برخی پرونده های دیگر وجود دارد انگیزه نگارش این سطور شد». امیدشان بیدار شده است؟ امید به چه؟ به اینکه بتوانند از این آب ماهی بگیرند؟ گویی آقای باقی نمیداند که تمام بندهایی که در قانون مجازات و امثالهم آمده است با همت والای همین مسئولین محترم قوۀ قضائیه روز به روز و لحظه به لحظه زیر پا له شده است. نه. می داند، اما فرصت را غنیمت شمرده است. فرصت را غنیمت شمرده است برای اینکه به «نظام» گوشزد کند که این «ما»، یعنی اصلاح طلبانیم که میتوانیم با حفظ قواعد بازی «نظام» را هم حفظ کنیم. «نظام» که چیزی نیست به جز دریای لایزال امتیازات حضرات آیات و ابواب جمعی مکلا و معمم شان. «نظام» که چیزی نیست جز حلقۀ مافیائی نو کیسگانی به اتکاء قدرت سرمایه می اندوزند و میبرند و میخورند و می کشند. این «نظام» باید حفظ شود و در این لحظۀ خطیر باید به داد آن رسید تا سرکشانی مثل احمدی نژاد که «نظام» را چیز دیگری تعریف میکنند سر جایشان نشانده شوند. سرکشانی که دو هفته پیش از قتل ستار و رو به تمام جامعه همان قوۀ محترمه را با طرح بازدید از زندان اوین به گند کشانده اند. آقای باقی نیز «احساس خطر» کرده است و همین احساس خطر است که وی را به یاد امر به معروف و نهی از منکری انداخته است که گویا سالهائی کنار گذاشته بود. باید به یاری شیخ القضات برخاست.
بر آقای عبدی نیز همان وحی ای نازل شد که بر آقای باقی. او نیز به همان چیزی رسید که آقای باقی به آن رسید و عنوان نوشته اش نیز همانی شد که آقای باقی نوشته بود: «ستّار، آشكاركننده!». با این تفاوت که اگر آقای باقی به رایزنی حقوقی شیخ القضات می نشیند، آقای عبدی راه چاره را در سیاست مدیائی متفاوت پیش پای حضرات می گذارد. پیشنهاد میکند که با سیاست تهاجمی در خبر رسانی خود پیشاپیش اخبار را به جامعه اعلام کنند و نه با سیاست تدافعی مبتنی بر دفع الوقت: «رويكرد تهاجمي در جهت متفاوت است. اول ازهمه اينكه مسئولين اقدام به انتشار خبر ميكنند، پيش از آنكه ديگران چيزي بگويند (اطلاعيه وزارت اطلاعات در پي قتلهاي زنجيرهاي را فراموش نكنيم)، منتشر يا افشاكننده خبر، جايزه گرفته و مورد احترام واقع ميشود. اين رويكرد نگران تضعيف جايگاه نهادي كه اين اتفاق در آن رخ داده نيست، چرا كه اين امر، یعنی تضعیف جایگاه بناچار اتفاق خواهد افتاد، همچنان كه اگر مأموران هر نهادي كار مثبتی انجام دهند، جايگاه آن نهاد تقويت ميشود، به همین دلیل انجام كارهاي خلاف هم موجب تضعيف جايگاه آن نهاد ميشود، نگراني اصلي در رويكرد تهاجمي اين است كه نتواند اين جايگاه خراب شده را ترميم كند». و سرانجام اینکه : «مرگ مرحوم ستّار بهشتي آشكار كرد كه نگاه و رويكرد غالب رسمي در جامعه ما نسبت به اين اتفاقات، رويكردي تدافعي است، و تا وقتي كه چنين رويكردي حاكم باشد، نه ميتوان، مانع از تكرار این اتفاقات شد، و نه ميتوان از تبعات منفي آن فرار كرد. اگر ارادهاي براي مقابله با اين رويدادها شكل بگيرد، تنها راه ممكن براي موفقيت آن، تبديل رويكرد تدافعي موجود به رويكردي تهاجمي با ويژگيهاي پيشگفته است». یعنی چه؟ یعنی اینکه ما راه حل را در این میدانیم که همین مسئولان محترم فعلی رویکردشان را تغییر دهند. یعنی اینکه ایهالناس فرق ما را با احمدی نژاد نمیبینید که میخواهد برای حفظ «نظام» ریشۀ شما را بزند؟ یعنی اینکه به چه زبانی بگوئیم که «نظام» مد نظر ما با «نظام» مد نظر احمدی نژاد یکی نیست؟
و رئیس جمهور؟ رئیس جمهور در قبال واقعۀ قتل ستار سکوت کرد. نیازی هم به موضعگیری نبود. او پیش از قتل ستار موضعش را به عیان به نمایش گذاشته بود. مصاف تمامعیار احمدی نژاد با مجلس و قوۀ قضائیه و نیروی انتظامی در جریان نامه نگاریهای علنی بر سر بازدید از زندان اوین همین اعلام برائت از «نظام» بستۀ مافیائی صاحیان قدرت بود. احمدی نژاد پیش از واقعۀ قتل ستار روشن کرده بود که حفظ «نظام» برای او چیز دیگری است. حفظ «نظام» برای او یعنی سلب امتیازات و اختیارات گردانندگان تاکنونی «نظام»، یعنی با گارد باز وارد شدن به چالشهای حیاتی و تعیین کننده ای که کل جمهوری اسلامی در داخل و منطقه و جهان با آن روبروست.
و به این ترتیب به نقطۀ آغاز ماجرا برمیگردیم. به اینکه چگونه است که چنین واقعهای خارج از برنامهها و طرحهای نظام اتفاق می افتد.
پیشتر دیدیم که قتل ستار تصادفی نبود. منطق حاکم بر تحولات سیاسی و اجتماعی در ایران اسلامی وقوع چنین مرگی را اجتنابناپذیر می کرد. لحظه و مکان و قربانی اش می توانستند متفاوت باشند. در اصل وقوع قتل خللی ایجاد نمی شد. چرا؟ چرا کنترل وقایع از دست نظام خارج شد و چرا باید می شد؟ به این دلیل خیلی ساده که ساختار این نظام برای مواجهه با مصافهای پیچیده جهان امروز نیست. اگر تا پیش از به قدرت رسیدن اوباما در آمریکا و در دوران جورج بوش هنوز میشد با ابزارهای کهنه حکومت کردن را تداوم بخشید، با روی کار آمدن اوباما دیگر نمی توان. آن زمان نوشتیم که روی کار آمدن اوباما جمهوری اسلامی ایران را وارد چالش ایدئولوژیک سنگینی خواهد نمود. چالشی که راه آن تنها در وارد شدن به مصافی باز و رویارو خواهد بود. سران نظام نیز همین چالش را دریافته و حقیقتاً نیز با اعتماد به نفسی غریب وارد چنین میدانی شدند. انتخابات ریاست جمهوری عرصۀ آغاز این نبرد رویاروی ایدئولوژیک با کاپیتالو-پارلمانتاریسم غرب بود و همان اولین گام نشان داد که ساختار نظام به هیچ وجه توان بقا در این میدان را ندارد. عرصۀ سیاست بورژوائی عرصۀ توطئه ها و زد و بندهای پشت پرده است. اما نبرد ایدئولوژیک را نمیتوان پشت درهای بیشته به پیش برد. این در هم آمیختگی نبرد ایدئولوژیک و سیاسی اکنون سیاست را به پوکر رو بازی بدل نموده است. در این پوکر روباز نمیتوان با کارتهای سوخته وارد شد. ساختار بستۀ قدرت در جمهوری اسلامی کشش و توان حضور درازمدت در این میدان را ندارد. این ساختار ابوطیاره ای است که در رالی داکار شرکت کرده است و سر هر پیچ و ناهمواری بعدی خطر بریدن ترمز و میل گاردان و فرمان تهدیدش می کند. این ساختاری است که در درون و در عمق جامعه هیچ ابزار دیگری به جز قهر و خشونت خام نمی شناسد. اعدامهای فله ای «اوباش» و برخورد تحقیرآمیز به معتادان و بزهکاران خرد و بیحرمتی به زندانیان جزء ثابت ساختاری است که اکنون وادار شده است در سطح دیگری، در سطح سیاست، ادای ساختاری مدرن را از خود درآورد. ساختاری که برای سرکوب زنان بدحجاب به ابتدائی ترین ابزار «امر به معروف و نهی از منکر» متوسل میشود و در سطح سیاست به حمایت همان زنان نیاز دارد. این ساختار در تنش دائمی بین نقش شناخته شده و نقش محول شده به آن است. اولی را می شناسد، به آن خو کرده است و بر اساس همان هم واکنش نشان می دهد. نقش دوم برایش ساختگی است، هر گامش را باید بسنجد و در هر گامش باید خود را کنترل کند. اظهارات فرمانده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی، یعنی همان سردار احمدی مقدم، در بحبوحۀ ماجرای قتل ستار در نشست با طلاب حوزه های علمیۀ قم به خوبی این تنش را به نمایش می گذارد: «بنده در فاصله زمانی به عیادت دو تن از مراجع عظام در یکی از بیمارستانهای تهران رفتم، مشاهده کردم که تمامی پرستاران از مانتوهای کوتاه و چسبان و کارکنان مرد نیز از کراوات استفاده می کنند، جالب این که در 60 بیمارستان تهران فراخوان زده اند که تمامی کارکنان مرد باید کراوات بزنند.
وی خاطرنشان کرد: امروز گروهی از برخورد نیروی انتظامی با بدحجابی و ماهواره به شدت حمایت ، اما گروهی دیگر نیز انتقاد می کنند و این مسئله نیروی انتظامی را با مشکلاتی مواجه کرده است». فرماندۀ نیروئی که بنیانهای مشروعیتش زیر ضرب قرار گرفته است در مواجهه با طلاب حوزۀ علمیه، یعنی با اربابان خویش، به معضل کراوات مردان در 60 بیمارستان می پردازد. معضلی که قطعاً تنها یک راه حل دارد و آن هم اعزام برادران ناجا برای برخورد با خاطیان است. میدان تنشی دائمی بین ارعاب و مقبولیت که در همه جای جهان معضلی برای پلیس و نیروی انتظامی است، در جمهوری اسلامی که اکنون با جامعهای سرکش مواجه است، تنها با افزایش وزنۀ ارعاب قابل حل است و افزایش وزنۀ ارعاب نیز به معنای اعمال قهر است.
ستار بهشتی در یکی از نقاط تلاقی دو نقش متفاوت دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی قرار گرفت. مقاومت وی در برابر این دستگاه در آن نقطۀ مشخص به قیمت جان او تمام شد. با آن مقاومت اما ستار ردی از خود بر جا گذاشت که پاک شدنی نیست. او عمق جامعه را، فرو دست ترین محرومان جامعه را در لحظۀ متفاوتی از حیاتشان در جمهوری اسلامی در مقابل چشم همگان نمودار کرد. تمام بیحقوقی ها، تمام بیحرمتی ها، تمام محرومیتی که تودۀ غیر نخبگان جامعه به طور روزمره دستخوش آنند، به یکباره آشکار شد.
سردار قاسمی، سردار با بصیرت بسیج، سرباز شجاع و فداکار ولایت فقیه چندی پیش در یک سخنرانی در جمع بسیجیان خطاب به آنان گفته بود از آن روزی بترسید که دمپائی پوشهای پایین شهر بر علیه ولایت به میدان بیایند. آن روز، روزی است که باید چمدانهایتان را ببندید و از کشور فرار کنید.
در روز 12 آبان سال 1391 خورشیدی، نظام عدالت اسلامی یک دمپائی پوش را به قتل رساند. تا آن زمان این نظام بود که به تعقیب آن دمپائی پوش بچۀ رباط کریم می پرداخت. از آن زمان این شبح آن دمپائی پوش است که گردن کلفتهای نظام را به این سو و آن سو می راند.
بهمن شفیق
14 آذر 1391
4 دسامبر 2012
مهدی هاشمی معاینه می شود
مهدی هاشمی در بیمارستان
پدر دلسوز در کنار پسر در بیمارستان
محمد نوریزاد در نمایشگاه مطبوعات
محمد نوریزاد در نمایشگاه مطبوعات