می دانی، این ماجرای دخالت غرب و ناتو و سازمان ملل هم از آن ماجراهاست. بدبخت مائی که هر چند سال یک بار باید متشکر شویم که آمریکا و فرانسه و انگلیس و آلمان و «جامعه جهانی» (زکی!!!!) به داد ما مردم بیفرهنگ و وحشی در افغانستان و عراق و یوگسلاوی و حالا هم لیبی می رسند. حقیقتاً چه دنیای وحشتناکی میشد اگر که این جامعه جهانی را نداشتیم. دنیا میشد دنیای مشتی وحشی و دیکتاتور که خون مردم را شیشه شیشه می مکند. خدا را شکر که این جامعه جهانی!!! هست.
اما این حکایت در بهترین حالت و با کلی تخفیف قابل مقایسه با حکایت کسی است که هر از چندگاهی به میان آب میپرد و کودکانی را که در حال غرق شدن هستند نجات میدهد و مردمی هم دور آب جمع شدهاند و برایش هورا می کشند. وسط این قیل و قال همه فراموش میکنند بپرسند که چه کسی این کودکان را داخل آب انداخته بود؟ همه فراموش میکنند که طالب همان مجاهد تعلیم دیده سیا بود که با موشکهای استینگر روسیه را شکست داده بود و تا روز 11 سپتامبر معروف دولت فخیمه آمریکا در حال مذاکره با همان طالبان برای خط لوله گاز – یا نفت، دقیقاً به خاطرم نیست- برای عبور از افغانستان امن بود. همه فراموش میکنند انبار اسلحه عراق پر از سلاح همان دول فخیمه بود که برای حفظ تعادل در منطقه در اختیار دولت محترم صدام حسین قرار گرفته بود، همه فراموش میکنند که دولت فخیمه آلمان بود که یکباره یاد حق ملل در تعیین سرنوشت خویش افتاد و حیاط خلوت اسلوانی و کرواسی ثروتمند را از یوگسلاوی مقروض جدا کرد و دولتهایشان را هم فوراً به رسمیت شناخت تا مهر هژمونی خود را بر اروپا بکوبد. همه فراموش میکنند که تا پیش از این وقایع، صرب و کروات و بوسنی دست در دست هم و در کنار هم به صلح آمیز ترین وجهی روزگار می گذراندند. فراموش میکنند که دمکراتیک ترین قانون اساسی جهان را همان یوگسلاوی داشت. به لیبی هم می رسیم. اما اجازه بده قبل از آن به موردی هم بپردازم که آس و تکخال همه این مدافعان هومانیسم میلیتاریستی دمکراسی های غربی است. رواندا را می گویم.
به صدام حمله می شود، رواندا را پیش می کشند. به لیبی حمله می شود، باز هم رواندا را پیش می کشند. میگویند که چه باید می کردند؟ آیا صبر میکردند تا تراژدی رواندا تکرار شود و میلیونها نفر قتل عام شوند؟ راست می گویند. نباید صبر می کردند. باید کاری می کردند. اما چه کاری؟ برای این که این روشن شود بگذار در این مورد هم از این دوستان بپرسیم که چه کسی این بچه را به آب انداخته بود؟
قتل عام رواندا در سال 1994 واقع شد. گفتند که این جنگ بین قبایل توتسی و هوتو بود و هوتوها توتسی ها را قتل عام کردند. نظریه رایج و مسلط غرب هم این را جا انداخت که این جنگ بر بستر همان جنگهای نژادی (ethnic) است که اکنون در قاره آفریقا در جریان است. اما هیچ گاه نگفتند که هوتو ها کی بودند و توتسی ها که بودند؟ فرق بین هوتو و توتسی چه بود؟ محض اطلاع عرض کنم که حتی یک بررسی و تحقیق آکادمیک وجود ندارد که فرق بین «نژاد» هوتو و توتسی را روشن کرده باشد. با این همه، ژورنالیست و «کارشناس» پفیوز غربی یک لحظه هم مکث نمیکند که این درگیری را درگیری نژادی و قبیله های مبتنی بر نژادهای مختلف معرفی کند. واقعیت رواندا اما چیز دیگری است. واقعیت این بود که در زمان ورود آلمانی ها به رواندا و بوروندی در نیمه قرن نوزده در نظام پیشا سرمایه داری حاکم در این مناطق هوتوها دهقانان آنجا بودند و شاه هم کسی از میان توتسی ها بود. مثل هر جامعه پیشا سرمایه داری با همان درگیریها و اشتراکاتی که در یک جامعه ساده هست. این نظام کولونیالیستی آلمانی ها - و پس از خروج آنها بلژیکی ها – بود که حاکمیت خود را بر تمایز روزافزون بین هوتوها و توتسی ها متکی نمود و پروپاگاند تفاوت نژادی را در خدمت حاکمیت خود به کار گرفت. توتسی ها به نورچشمی های کولونیالیستها بدل شدند و هوتوها به نژاد پست تر. توتسی ها لقب «سیاهان سفید» را دریافت کردند تا این تمایز نژادی دائمی شود. ریشه قتل عامهای بعدی در این دوران ریخته شد.
اما این تمام ماجرا نیست. سؤال این است که چرا در سال 1994 این قتل عام اتفاق افتاد؟ چرا در تمام سالهای بعد از استقلال (1963 یا 64 ، دقیقاً نمی دانم) چنین وقایعی اتفاق نیفتاد؟ به این دلیل خیلی ساده که دهه های 60 و 70 قرن بیست، دهه های امید برای آفریقای سیاه بود. تاریخ آفریقا در این دوره را قوام نکرومه ها و پاتریس لومومبا ها رقم می زدند. دقیقاً همین «سوسیالیسم آفریقائی» بود که غرب با تمام قوا به مقابله با آن برخاست. با به قتل رساندن لومومبا توسط مزدوران بلژیکی، راههای همین سوسیالیسم آفریقائی بود که بسته می شد. امری که بر متن توازن قوای دوران جنگ سرد به قطب بندی هر چه بیشتر مبارزات سیاسی در قاره آفریقا بین جریان افراطی طرفدار غرب با محوریت رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی و جنبشهای چپگرای طرفدار شوروی انجامید. هر چه بود، در این سالها خبری از کشتار نژادی و قبیلهای نبود. دور کشتار های قبیلهای و نژادی بعد از فروپاشی دیوار برلین شروع شد و علت پایهای آن هم تعرض قدرتهای جدید – به طور مشخص آمریکا - به مناطق نفوذ قدرتهای استعماری قدیم – به طور مشخص فرانسه – بود. از این دوره به بعد بود که جنگهای نژادی و قبیلهای در آفریقا اوج گرفت. اگر خوب دقت کنی میبینی که در مرکز این تحولات مناطق معروف به فرانکوفون قرار دارد که امروز توسط دولتهای پرو آمریکائی از قبیل اوگاندا محاصره شده اند. جنگهای نژادی و قبیلهای را خود حضرات راه انداختند، قبیله ها و «نژادها» را خود حضرات دمکراسی های غربی مسلح کردند، الماسهای معادن را خود حضرات از «شورشیان» این کشور و آن کشور خریدند. فاجعه رواندا آشی بود که خود آنان پختند. (من فیلم هتل رواندا را ندیده ام. رفیقی که این فیلم را دیده بود تعریف میکرد که حتی شمشیرهایی که هوتوها با آن به قتل عام توتسی ها پرداختند تماماً آکبند از جعبه بودند و وارداتی از یک کشور اروپائی). این بچه را خود آنان داخل آب انداختند. حالا میخواهند که ازشان متشکر هم باشیم که دادگاه بررسی جنایت علیه بشریت را برای رواندا راه انداخته اند. پانصد سال تمام است که نظام مسلط بر جهان معاصر بشریت را از فاجعهای به فاجعهای دیگر هل می دهد، تازه میخواهند ازشان ممنون هم باشیم. ماجرای لیبی هم همین است.
میگویند قذافی دیوانه است و مردم خود را قتل عام خواهد کرد. پس لازم است که بالهای آهنین میراژ و لافال و استیلت را بر فراز لیبی به پرواز درآورد. (نمی دانم متوجه شدی یا نه؟ درست در همان روزها محسن سازگارا هم مقالهای نوشت و مدعی شد که احمدی نژاد دیوانه است و باید تحت درمان قرار بگیرد. گمان نمیکنم که اعلام دیوانگی احمدی نژاد از جانب این خودفروش درست در روزهای حمله به لیبی تصادفی باشد. برعکس، سناریوی معینی را تداعی می کند). آیا این حقیقت است؟ حقیقت این است که غرب برای نجات مردم لیبی وارد عمل شده است؟
فلاش بک: دسامبر 2010. قیام در تونس آغاز شده است و روز به روز بر دامنه آن افزوده می شود. دولت فرانسه که شاهد از بین رفتن یکی از مناطق نفوذ خود در قاره سیاه است، به دولت تونس پیشنهاد اعزام نیروی ضد شورش برای سرکوبی انقلاب می کند. انقلاب نان و آزادی پیشروی می کند. به کریسمس می رسیم. وزیر خارجه فرانسه سوار بر هواپیمای شخصی یکی از بستگان بن علی به مسافرت کریسمس میرود و در خود مسافرت هم معامله ای ناقابل را با یکی از بستگان خود جوش می زند. دو هفته بعد بن علی سقوط میکند و کمی بعد از آن هم مبارک. فرانسه بر صندلی اتهام حمایت از دیکتاتورها نشسته است. گراند ناسیون گند زده است. سارکوزی پفیوز وارد عمل میشود و نه تنها به دیکتاتور لیبی، بلکه به همه دیکتاتورهای جهان و منطقه اعلام جنگ می کند. این روند وقایع است. در جاهای دیگر هم کم یا بیش همین است. انگلیس و آمریکا و دیگران هم همینطور. تکلیف برلوسکونی جاکش هم روشن است که تا دیروز واسطگی فاحشه ای را میکرد که فامیل مبارک بود. اینها ناجیان مردم لیبی اند؟ نه. دخالت اینها در لیبی برای بازسازی ایدئولوژی ورشکسته خودشان است. برای نجات مشروعیت از دست رفته خودشان است. منافع امپریالیستی هم به جای خود که به نظرم با گذشت هر روز از ادامه جنگ ابعاد آشکارتری به خود می گیرد. حقیقتاً راست می گویی. تمام بنیان دفاع از حقوق بشرشان به هم میریزد و این هم یعنی فروپاشی سلطه ایدئولوژیک «دمکراسی غربی»، یعنی عریان شدن چهره واقعی مناسبات مبتنی بر سرمایه.
تصور قتل عام مردم لیبی توسط قذافی البته تصوری دهشتناک است. اما حقیقتاً آنهایی که ظاهراً جلو این قتل عام را میخواهند بگیرند چه خواهئد کرد؟ حالا که صحبت از این تراژدی انسانی به میان آمد، باید این سؤال را هم در مقابل طرفداران این دخالتگری «هومانیستی» طرح کنیم که هزینه انسانی عملیات آقایان جامعه جهانی چه خواهد بود؟ هنوز زود است که بیلانش را بدهیم. اما فقط به یک مورد اشاره کنیم بد نیست. از زمان تحریم دولت عراق بعد از تهاجم به کویت تا سرنگونی دولت صدام بیش از یک میلیون کودک در اثر عواقب تحریمها جان خود را از دست دادند و از زمان سرنگونی صدام تا امروز بین 100187 تا 109463 نفر غیرنظامی به قتل رسیده اند. (آخرین آمارسایت معتبر بادی کانت). در مورد لیبی هم باش تا صبح دولتت بدمد.
... عزیز،
میبینی که این اختلاف نظرهایی جزئی نیست که بتوان به سادگی از آن عبور کرد. این که چرا چنین دیدگاههایی در ایران مدافعانی هم مییابد موضوعی است که امیدوارم در نامههای بعدی بیشتر به آن بپردازیم.
ارادتمند
بهمن شفیق
20 فروردین 90
9 آوریل 2011