در آخرین دقایق روز شنبه 21 اردیبهشت، مشائی برای ثبت نام به عنوان کاندید ریاست جمهوری وارد ساختمان وزارت کشور شد. از جمله تصاویری که از این حضور مخابره شد یکی هم تصویر زیر بود که عزت الله انتظامی، هنرپیشه صاحب نام و کهنسال را بین مشائی و احمدی نژاد نشسته بر صندلی نشان می داد. تصویری با قدرت بالای مدیائی.
یک هفته بعد، خبرگزاری فارس، ارگان نیمه رسمی سپاه پاسداران، متن نامه ای از عزت الله انتظامی را درج کرد که از چند و چون این حضور اعلام بیخبری می کرد و خلاصۀ کلام این که نشان می داد که مورد سوء استفاده مشائی و احمدی نژاد قرار گرفته است. متن خبرگزاری فارس بدون لحظه ای وقفه در وسیع ترین سطح انتشار یافت. از مجموعه امپراطوریهای رسانه های اصولگرایان تا رسانه های اپوزیسیون در خارج از کشور. خبرگزاری فارس به متن بسنده نکرده و کاریکاتورهایی را نیز در همین رابطه انتشار داده است.
امروز که این یادداشت را می نویسیم، این متن هنوز پس از گذشت بیش از یک هفته، در صفحۀ اول سایت بی بی سی قرار دارد. در سایتهای چپ نیز این متن بخشا حتی در رده مطالب برگزیده درج شد. قضیه روشن است. عملی کریه و استفاده ای ابزاری از هنرمندی کهنسال که تتمۀ اعتبار اخلاقی سوء استفاده کنندگان را نیز زیر سؤال می برد. کامنتهای خوانندگان سایتهای مختلف هم تماما در همین جهت انتشار یافتند.
نخست متن را از سایت بی بی سی بخوانیم:
«عزت الله انتظامی، بازیگر سینما و تئاتر ایران، که در زمان ثبت نام اسفندیار رحیم مشایی به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری به وزارت کشور رفته بود، با انتشار یادداشتی درباره نحوه حضور خود در وزارت کشور توضیحاتی داده است.
عکس هایی که از او در کنار محمود احمدی نژاد و اسفندیار رحیم مشایی در وزارت کشور، منتشر شده بود، این تصور را برای بسیاری ایجاد کرده بود که او رئیس جمهور و مشاورش را برای ثبت نام آقای مشایی همراهی کرده است.
عزت الله انتظامی در این یادداشت که برخی از خبرگزاری های ایران منتشر کرده اند، نوشته است که روز ۲۱ اردیبهشت، از دفتر ریاست جمهوری به او اطلاع دادند که "آماده باشید ماشین می آید دنبالتان."
به نوشته آقای انتظامی، او ماه ها برای ثبت بنیاد فرهنگی و هنری عزت الله انتظامی "دوندگی" کرده بود و با وجود نامه رئیس جمهور به وزیر ارشاد و وزیر کار در این زمینه، هنوز این بنیاد به ثبت نرسیده بود. به همین دلیل پس از تماس تلفنی از سوی دفتر ریاست جمهوری، تصور کرده بود که قرار است ثبت این بنیاد به نتیجه برسد.
"ناچار فکر کردم دست به دامن آقای مهندس مشایی شوم. هفته قبل به ایشان پیغام داده بودم که واجب العرضم و برای مذاکرات باید خدمت برسم. فورا لباس پوشیدم. چیزی نگذشته بود که خبر دادند ماشین آمده. با سرعت رفتم پایین. شخصی که در مسیر مرتب با بی سیم صحبت می کرد به کسی که آن طرف خط بود گفت بله ایشان آمدند. حرکت کردیم."
آقای انتظامی نوشته پس از ورود به کاخ ریاست جمهوری، "ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد. شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصر عرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می دهم. آقای مشایی سوار ماشینِ بزرگِ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم... ناگهان دیدم میدان فاطمی هستم... تازه فهمیدم اینجا وزارت کشور است!"
"به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند... به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهور و مشایی و عده ای دیگر، همه آنجا بودند. مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تودرتو دیگری برد. واقعا خسته شده بودم... مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آنجا یک صندلی سه نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آنها بودند از روبرو به طرف من می آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند. ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین های عکاسی. آقای مشایی گفت "چی شده؟ یه خرده شاد باشین! " من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس ها تند و تند عکس می گرفتند. عکسشان را که گرفتند محل را ترک کردند و من بازهمان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه، گفتم چه شد؟ گفت امروز که دیگه نمیشه بعدا انشاالله اوراق رو براتون میاریم."
هنوز توضیحی از سوی دفتر ریاست جمهوری در واکنش به این یادداشت منتشر نشده است.
عزت الله انتظامی یادداشت خود را که خطاب به "مردم سرزمینم" نوشته، بدین گونه به پایان رسانده است: "من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه های لاله زار با تشویق های شما بزرگ شده ام... همانی که همراه شما با درد های ایران بسیار گریسته ام و با شادی هایش لبخند ها زده ام... برای شما من همیشه همان عزتم... بچه ای از سنگلج..."
آقای انتظامی آرزو کرده است که بنیاد فرهنگی هنری انتظامی هرچه زودتر به ثبت برسد.»
قضایا روشن است. می شود خبر را خواند و به عنوان یک واقعه بدان نگریست و قضاوت خود را – که در این مورد چیزی جز کراهت عمل مشائی و احمدی نژاد نیست – کرد و از آن گذشت. اما چند مشکل این وسط وجود دارد. اول این که چطور احمدی نژاد – به مشائی کاری نداریم- که در زرنگی شهره است دست به چنین حماقت بزرگی زده و کسی را بدون اطلاع وی به چنین نمایش مضحکی کشانده و با آبروی او بازی کرده است؟ یعنی او نمی دانست که لحظه به لحظۀ حرکات وی زیر ذره بین است و اقدام وی به زودی رو می شود؟ پس چرا دست به این کار زده است؟ دوم این که چرا یک هفته بعد از واقعه نامۀ عزت الله انتظامی منتشر شده است؟ چرا زودتر نه؟ سوم این که چرا انتظامی خبرگزاری فارس را برای انتشار خبر برگزیده است و نه مثلا خبر آنلاین را که کافه خبر دارد و از ژیژک و والرشتاین هم مطلب می زند و دستی در هنر هم دارد و خلاصه رنگ و شمایلی روشنفکر پسندتر هم دارد. با نفوذ هم هست و خبر را به خوبی هم پخش می کند. چرا انتظامی امثال این خبرگزاریها را کنار گذاشته و خبرش را به فارسِ سپاه پاسداران داده است؟ از همۀ اینها گذشته بدیهی بودن قضیه نیز خود به تنهائی شک برانگیز است. موضوع را کمی دقیق تر بررسی کنیم. شاید پشت این بدیهیات واقعیات دیگری هم نهفته باشد.
به رسانه های اپوزیسیون کاری نداریم. اما بی بی سی، رسانه ای که خود را در مقام آموزش دهندۀ دمکراسی به اپوزیسیون بورژوائی ایران می داند، رسانه ای که چپ و راست میزگرد و نظرستان برگزار می کند تا مقام شامخ ژورنالیسم پلورالیستی و ابژکتیو را به ایرانیان "ناآگاه"، به این فلاکت زده های آزادی ندیده، نشان دهد، نیازمند بررسی است. این بررسی را از خود متن آغاز کنیم.
نخست: می نویسند «عزت الله انتظامی در این یادداشت که برخی از خبرگزاری های ایران منتشر کرده اند». برخی از خبرگزاریهای ایران؟ برخی یا خبرگزاری فارس؟ تفاوتی ماهوی بین این دو گزاره وجود دارد. وقتی برخی از خبرگزاری ها متنی را منتشر می کنند، این تصویر به خواننده القا می شود که نویسنده متنی را تهیه و در اختیار برخی خبرگزاریها قرار داده است. اما وقتی خبرگزاری معینی متنی را منتشر می کند، خواننده بلافاصله به منبع خبر نیز می اندیشد و اعتبار خبر را با منبع آن نیز می سنجد. خبری که از فاکس نیوز منتشر شود به گونه ای دیگر مورد قضاوت قرار می گیرد تا خبری که منبعش نیویرک تایمز باشد. معلوم است که اینها را بی بی سی چیان به خوبی می دانند. آنها حتی همین ها را در کلاسهای ژورنالیستی شان به ژورنالیستهای ایرانی آموزش نیز می دهند. روشن است که وقتی این بی بی سی خبری را به این شکل منتشر می کند، در حال مخفی کردن منبع آن است. منبعی که اتفاقا ذکر نام آن اصل خبر را نیز مورد سؤال قرار می دهد.
دوم این که کارشناسان بی بی سی به خوبی می دانند که اصالت یک خبر را تنها با ذکر یک منبع نمی توان مورد تأکید قرار داد. آنها البته با عبارت برخی خبرگزاریها چنین وانمود می کنند که خبر موثق است، اما حتی در این صورت هم خبری چنین مورد مناقشه را نمی توان تنها به اتکاء یک طرف ماجرا باور کرد. با فرض بر این که آن نوشتجات از خود انتظامی باشند، باز هم این سؤال طرح است که پاسخ طرف مقابل چیست؟ از زمان انتشار مطلب منتسب به انتظامی تا امروز دو پاسخ – یا بهتر بگوئیم: پاسخ گونه – به آن طرح شده است. یکی پاسخ ستاد انتخاباتی مشائی و دیگر نامه خود مشائی به انتظامی. ممکن است کارشناسان با وجدان بی بی سی این دو پاسخ را هم جائی لابلای خبرهای دیگر یا در زیرنویسها درج کرده باشند. اما در صفحۀ اول این رسانۀ فخیمه هنوز هم اطلاعیه منسوب به انتظامی درج شده است.
سوم کارشناسان بی بی سی که صحت موثق ترین اخبار مخالفین خود را با عباراتی از قبیل "گفته می شود"، "به نظر میرسد"، "از منابع دیگر تأئید نشده است" و انواع لغ لغه های مشابه مورد تردید قرار می دهند، در متن فوق کوچکترین اشاره ای به احتمال عدم صحت این اظهارات ندارند.
چهارم این کارشناسان دو بخش خبر مربوط به عزت الله انتظامی را جدا نموده و بخش اول را که هیچ دستخطی از آن انتشار نیافته است در بالای متن آورده و سپس در ادامه با ذکر این عبارت به پایان می رسانند که «عزت الله انتظامی یادداشت خود را که خطاب به "مردم سرزمینم" نوشته، بدین گونه به پایان رسانده است...». گویی یادداشت عزت الله انتظامی را دیده اند و این هم بخش پایانی اش است. آنها کوچکترین اشاره ای به این نمی کنند که این تنها بخش از مطلب است که با دستخط خود انتظامی انتشار یافته است. نیازی هم به بررسی این دو سه خط نمی بینند. کمی بررسی این دو سه خط اما بیش از آن که توضیح دهندۀ توصیفات مشائی در قسمت بالا باشند، ناقض آنان به نظر می رسند. دقت کنید: «من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه های لاله زار با تشویق های شما بزرگ شده ام... همانی که همراه شما با درد های ایران بسیار گریسته ام و با شادی هایش لبخند ها زده ام... برای شما من همیشه همان عزتم... بچه ای از سنگلج...». آیا نمی توان از این عبارات این پیام تلویحی را دریافت که «مردم این چیزهائی را که میگویند باور نکنید»؟
پنجم و مهم تر از همۀ اینها ژورنالیستهای «باشرف» بی بی سی حتی لازم نمی بینند که صحت و سقم اظهارات قسمت اول نوشته منسوب به انتظامی را مورد بررسی قرار دهند. در نوشته منسوب به انتظامی از قول او آمده است که او را که برای کار بنیادش نیاز به ملاقات با مشائی داشته است، سوار ماشین کرده اند و او تازه بعد از رسیدن به وازرت کشور متوجه شده است که آنجاست. نامه از قول انتظامی می گوید: « آقای مشایی سوار ماشینِ بزرگِ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم» اما بعد از رسیدن به وزارت کشور متن کامل نامه – که متن بی بی سی کمی خلاصه تر از آن است- ادامه می دهد «...ماشین آقای مشایی جلوتر رفت. به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند... به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهور و مشایی و عدهای دیگر،همه آنجا بودند». به این ترتیب انتظامی که ماشین وی بلافاصله پشت سر ماشین مشائی حرکت می کرد، با رسیدن به محوطۀ وزارت کشور جمعیتی را می بیند که مشائی و احمدی نژاد نیز میان آنها هستند. نزدیکی اولیه اکنون به فاصله تبدیل شده است. این فاصله اندازی در توصیف از نحوۀ بردن انتظامی به سالن و نشاندن او بر صندلی و افتادنش از صندلی و غیره به اوج خود می رسد. عین عبارات نامه از متن کامل آن چنیند:
«مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تو در تو دیگری برد. واقعا خسته شده بودم... مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آنجا یک صندلی سه نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. مردِ جوانِ همراهم گفت باید برویم جلوتر. گفتم نمی توانم از اینجا تکان بخورم. به هرحال او رفت و مرا تنها گذاشت. نمی دانستم آنجا چه خبر است فقط پر از سر و صدا و آدمهای جور واجور بود... کمی گذشت... درب سالن ناگهان باز شد و جمعیت حمله کرد داخل.
صندلی ای که من روی آن نشسته بودم یک وری شد و به زمین افتادم. فقط سعی می کردم به زحمت پاهای جراحی شده ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم. با داد و فریاد من بالاخره دو سه نفر به دادم رسیدند. صندلی را درست کردند و من را روی آن نشاندند. جمعیت به داخل سالن هجوم برد. حیران مانده بودم چه کار کنم؟ ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آنها بودند از روبرو به طرف من می آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند. ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین های عکاسی. آقای مشایی گفت "چی شده؟ یه خرده شاد باشین! " من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس ها تند و تند عکس می گرفتند. عکسشان را که گرفتند محل را ترک کردند و من باز همان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه گفتم چه شد؟ گفت "امروز که دیگه نمیشه بعدا انشاالله اوراق و براتون میاریم"...». این عبارات را اما با عکس زیر مقایسه کنید.
این عکسی است که در همان روز ثبت نام مشائی توسط ایسنا مخابره شد و انتظامی را هنگام ورود به سالن نشان می دهد که نه به همراهی مردی جوان، بلکه همراه با مشائی و احمدی نژاد و سایر همراهانشان وارد سالن می شوند. عکسی که کمترین تردیدی در جعلی بودن اظهارات منسوب به انتظامی باقی نمی گذارد. کارشناسان "با وجدان" بی بی سی اما نیازی به اشاره به آن نمی بینند. به این علت خیلی خیلی ساده که می دانند که آن اظهارات جعلی است. حقا که شرف قوادان بیش از شرف گردانندگان بنگاه سخن پراکنی بی بی سی است.
مسأله خیلی ساده این است که توپخانه ائتلاف گسترده ای رسانه های بورژوازی غرب، در کارزار انتخاباتی اخیر ایران احمدی نژاد و مشائی را هدف قرار داده بود. در این هدفگیری، هر خوراکی غنیمت است. حتی اگر از سپاه پاسداران باشد. این تمام ماجراست. اما مگر در سوریه همین نیست؟
بهمن شفیق
1 خرداد 92
22 مه 2013