User account menu

  • ورود
خانه
تدارک کمونیستی

Main navigation

  • خانه

این مرگ است که بر در می کوبد: سوروس و کابوس چین

مسیر راهنما

  • خانه
  • این مرگ است که بر در می کوبد: سوروس و کابوس چین

1

جورج سوروس سخن گفت.

جورج برنارد شاو گفتاری دارد معروف: آدم‌های پیر خطرناکند. برای آنان مهم نیست که چه بر سر جهان می آید.

اگر برای کسانی این گفتار برنارد شاو مصداق داشته باشد، بدون هیچ تردیدی جورج سوروس در میان و حتی در رأس چنین پیرهای خطرناکی است.

2

در سال 1848 کارل مارکس نوشت شبحی بر فراز اروپا در پرواز است. شبح کمونیسم. او این تصویر شبح را از هملت برگرفته بود. شبحی که در آغاز نمایش در پرواز بود و سرانجام نیز تراژدی خونینی را رقم زد که به مرگ همه بازیگران آن انجامید. و مانند همه تراژدیهای دیگر شکسپیر، کاری از دست بازیگران بر نمی‌آمد تا مانع آن شوند. یا حتی بهتر بگوئیم، اگر هم کاری از دستشان بر می آمد، شرایط آنان را به آن سو می راند که از انجام آن خودداری ورزند. اما سرنوشت شبح کمونیسم کارل مارکس به کجا انجامید؟ این غول برخاسته چه شد؟ به درون بطری بازگشت؟

حال یک بار دیگر و در آغار دومین دهه قرن بیست و یکم، شبحی هولناک در پرواز است. اما هیچ‌کس نمی‌داند که این شبح چیست. طبقات حاکم در جهان کهنه سرمایه داری از خوف این شبح به خود می لرزند. ناظرانشان و مفسرانشان و کارشناسان و متخصصین شان سمینار پشت سمینار و کنفرانس پشت کنفرانس و میز گرد پشت میزگرد برگزار می‌کنند تا هم راز سقوط به این ورطۀ هولناک را دریابند و هم بفهمند که چگونه چنین شد و چرا چنین شد؟ چگونه شد که دیگر تمام جهان نه فقط به ساز آنان نمی رقصد، بلکه بخشهائی از آن ساز دیگری نواختن گرفته‌اند و سودای دیگری پروراندن. چگونه شد که آن «پمپ بنزینی که ماسک یک کشور به خود زده است» (جان مک کین درباره روسیه) و آن «کارگاه تولید فندک و زیپ و ناخنگیر» امروز قطب قدرتمندی در برابر این پیشکسوتان آزادی و دمکراسی و این راهبان معبد مقدس بازار را تشکیل داده اند؟ و چه شد که دیگر حتی پابرهنه های ریشوی توربان به سر سوار بر دوچرخه نیز یکباره به تهدیدی برای امنیت «جهان آزاد» بدل شده اند. شبح در پرواز است اما بدتر اینکه هر چه نگاه می کنند، آن را حتی نمی بینند. حس می‌کنند اما نمی بینند. این کمونیسم نیمه قرن نوزده نیست که در باریکادهای خیابانی قدرت خود را به نمایش گذاشته باشد و همگان آن را ببیند. آنکه در برابر اینان قد علم کرده است به همان سازی می رقصد که خود اینان نواختن آن را آغاز کرده اند. پس آن چیست که اینان را اینگونه به هراس انداخته است؟ چیست که نزد بسیاری از اینان حتی دست زدن به یک جنگ جهانی ویرانگر را نیز موجه جلوه می‌دهد اما ادامه وضع موجود را نه؟

3

استاد اعظم نگران است. سال 2022 برای او سالی تعیین کننده است. چند روز مانده به آغاز المپیک زمستانی پکن، او خود را ناچار دید تا با تمام توان باقی‌مانده اش در 91 سالگی، شخصاً لب به سخن بگشاید و جهانیان را از مخاطراتی که در این سال حیاتی پیش روی آنان قرار دارد آگاه کند. چند روز بعد به زعم او قرار است المپیک پکن آغاز شود. المپیکی که به قدرتمندترین دولت اقتدارگرا امکان آن را خواهد داد تا نمایشی بزرگ ترتیب دهد و به یاری آن سیستم سختگیرانه کنترل خویش بر جامعه را تحکیم ببخشد. آنچنان که در سال 1936 آلمان نازی بدان مبادرت نمود. حال بدان پی برده‌اید که منشأ مقایسه این روزهای المپیک زمستانی پکن با المپیک برلین در رسانه ها در کجاست؟

برای سوروس انتخابات پیش روی ریاست جمهوری در فرانسه و بویژه انتخابات ریاست جمهوری در مجارستان که در آن رأی دهندگان شانس کنار زدن یک اقتدارگرای دیگر را دارند، وقایع بزرگ دیگر سال جاری اند. این‌ها در کنار تصمیم پوتین برای حمله به اوکراین، سرنوشت اروپا را رقم خواهند زد. و در اکتبر کنگره حزب کمونیست چین تصمیم خواهد گرفت که آیا شی جین پینگ را برای سومین دور به دبیرکلی انتخاب خواهد کرد یا نه. و آنگاه، در ماه نوامبر انتخابات حیاتی میان دوره ای در آمریکا برگزار می شود. و صد البته او نگران تغییرات اقلیمی نیز هست اما موضوع جهانی جدال تعیین کننده ژئوپلیتیک بین دو سیستم دولتمداری کاملاً متخالف یکدیگر است که مسأله اصلی است. نفس راحتی بکشید. دیگر از موعظه های پوچ اندر باب تغییرات اقلیمی و جندر پالیسی و ال بی جی تی و امثالهم خبری نیست.

او سپس لازم میداند تفاوت دو سیستم دولتمداری را تبیین کند. سیستم جامعه باز که در آن نقش دولت حمایت از آزادی فردی است و در جامعه بسته نقش فرد خدمت به منافع دول تک حزبی است. قدرت جامعه باز در خلاقیت افراد است و قدرت جامعه بسته در تمرکز قدرت در دست دولت تک حزبی. ضعفهای این دو سیستم بیشتر به شرایط محلی و منطقه ای مربوطند. به طور مثال اروپای واحد که باید از لیتوانی در مقابل یک بلوکاد غیر رسمی چین دفاع کند که تایوان را به رسمیت شناخته است. پیروزی جامعه باز در جهانی که در لبه تجاوزگری نظامی قرار دارد تضمین شده نیست. هم در اوکراین و هم در تایوان. و سد پیش رو همان جوامع بسته و دولت تک حزبی است.

البته خیال سوروس از یک بابت راحت است. پرزیدنت بایدن گفته است که اگر روسیه به اوکراین حمله کند بهای سنگینی خواهد پرداخت. پرزیدنت مسیر درستی را انتخاب کرده است. او یکجانبه دست به عمل نخواهد زد و نتیجه این حمله اتحاد بیشتر کشورهای ترانس آتلانتیک خواهد بود. تعجب نکنید. سالخوردگی الزاماً به معنای عاقل شدن بیشتر نیست. از این جهت برژینسکی سالهای نوری از سوروس جلوتر بود که در آستانه مرگ عاقلانه به آمریکا توصیه می‌کرد که میان پرده جهان تک قطبی به پایان رسیده است و آمریکا باید با پذیرش این واقعیت همراه با چین و روسیه در تنظیم نظم جدید جهان مشارکت کند و نه اینکه مانع عروج آنان شود. سوروس خرفت اما سودای آن را در سر می پروراند که آمریکای بایدن هم چین و هم روسیه را منکوب و مهار کند. او در حالی در باب اتحاد بیشتر ترانس آتلانتیک داستانسرائی می‌کند که پرزیدنت محبوب وی صاف و ساده معاملات میلیاردی تسلیحاتی دولت متحد فرانسه با استرالیا را از دست آن می قاپد و بی‌وقفه تکرار می‌کند که «در صورت حمله روسیه به اوکراین خبری از گاز نورد استریم 2 از روسیه به آلمان نخواهد بود» و در همان حال روسیه سومین صادر کننده نفت به همان آمریکای اوست.

اما خرفتی های این عفریت (این یک دشنام نیست. او حقیقتاً یک عفریت است.) در برابر نفرت پراکنی های او رنگ می بازند. او از چین متنفر است و در چین بیشترین نفرت او متوجه شی جین پینگ است. از نظر او دولت تک حزبی را در جهان امروز چین است که بیش از همه دیگران متبلور می کند. حتی بیش از روسیه. و چین اکنون در کنترل کسی است که از مائو و استالین هم بدتر است. آنچه در پی می‌آید را می‌توان در یک عبارت خلاصه کرد: شی، شی، شی. شی کسی است که به شدت در حال تسلیح چین است و منابع عظیمی را به زرادخانه تسلیحاتی اختصاص داده است. حقیقتاً این شی چگونه به خود جرأت می‌دهد دست به کاری بزند که حق انحصاری ملت استثنائی آمریکا است؟ او حتی جهانیان را با نمایش یک موشک هایپرسونیک متعجب نیز کرده است. جورج سوروس صلحدوست از این ناراحت است که «آمریکا چیزی قابل مقایسه با آن را ندارد» اما در عین حال اطمینان نیز می‌دهد که «قصد رقابت با آن را ندارد»!!! و فکر می‌کند این سیاست درستی است. در فارسی به آن میگویند «گربه دستش به گوشت نمی‌رسد می‌گوید بو می دهد».

با این حال او ابائی از این ندارد که چین و روسیه را رسما به عنوان دشمنان آمریکا طبقه بندی کند و به زعم خود اذعان کند که جنگ بین آمریکا و دشمنانش محتمل شده است و نمی‌توان منکر آن شد. فقط وقاحت بیش از حد تصور می‌تواند باعث شود که چنین کسانی خود را مدافع صلح نیز قلمداد کنند. اما مهم‌تر از آن پرسشی است که اخیراً در برابر او قرار گرفته است. او اخیراً از خود پرسیده است که چطور شد که به این وضعیت رسیده ایم؟

میگوید که هنگامی که فعالیتهای انساندوستانه خود در سالهای 1980 را آغاز کرد آمریکا در نقش برتر در مناسبات بین‌المللی برخوردار بود و اکنون دیگر چنین نیست. از نظر او بخشی از دلایل در تغییرات تکنولوژیک و در گسترش هوش مصنوعی است که در آن زمان دوران طفولیت خود را سپری می کرد. توسعه هوش مصنوعی با عروج شبکه‌های اجتماعی و پلاتفرم های تکنیکی همراه شده است و این به پیدایش کمپانی های غول آسائی منجر شده است که بسیار قدرتمندند و هیچ‌کس را یارای رقابت با آنان نیست اما خود آنان با یکدیگر رقابت می کنند: فیس بوک، گوگل، اپل، آمازون. در چین نیز چنین کمپانی هائی به وجود آمده‌اند اما اسامی آنان آشنا نیست. پیدایش این کمپانی ها ابعاد ویژه ای به نزاع بخشیده است. آنچه اتفاق افتاد این بود که چین کمپانی های تکنیکی خود را به قهرمانان ملی تبدیل کرد اما آمریکا در این امر تعلل می کند. بیهوده نیست که میگوئیم خرفت شده است. یا حقیقتاً فکر می‌کند کسی این را باور می کند؟ این چین بود که حتی مکالمات تلفنی صدر اعظم آلمان و رئیس جمهور فرانسه را شنود می‌کرد یا آمریکا؟ حقیقتاً او خود باور می‌کند که گوگل و آمازون و اپل و فیس بوک و مایکروسافت مجری اوامر دولت آمریکا نیستند؟ اما سوروس از این حرف می‌زند که آمریکا دست به چنین کاری نزده است به این علت که نگران تأثیرگذاری آن بر آزادی فردی بود.

این‌ تفاوتها هستند که از نظر او تمایز بین دو سیستم دولتمداری آمریکا و چین را رقم می زنند. هوش مصنوعی امکان آن را به رژیمهای بسته می‌دهد که همه چیز را کنترل کنند و جامعه باز را به خطر می اندازد. شاهد مثال آن اشاعه ویروس کرونا است که به این رژیمها امکان کنترل داده‌های شخصی را داده است. تعجب فقط در این است که پس چرا کامیونداران در کانادا به خیابانها ریخته اند و شهرهای اروپا شاهد تظاهرات های عظیم علیه سیاستهای کنترلی دول دمکراتیک این کشورها هستند. اما اصل توجه سوروس معطوف به شی جین پینگ است. می‌گوید با این امتیازها شی جین پینگ داده‌های شخصی را برای مراقبت شهروندان خود تهاجمی تر از هر حاکمی در طول تاریخ کنترل می کند. نکته این است که شی فکر می‌کند که در این کار موفق خواهد شد و بسیاری نیز او را باور می کنند. اما او، سوروس، اینگونه فکر نمی کند. او میداند که در چین طرفداران دنگ شیائو پینگ هم هستند و امید دارد به اینکه آن‌ها شی را کنار بزنند.

آنچه او برای مستدل نمودن باور خود عنوان می‌کند سرتاسر نفرت پراکنی است نسبت به انقلاب چین و شخص مائوتسه دون که نخستین کسی بود که همه چیز را کنترل می‌کرد و باعث مرگ دهها میلیون نفر شد. او حتی از اینکه انقلاب فرهنگی فرهنگ سنتی چین را نابود کرد نیز ابراز ناراحتی می کند. از دل این هرج و مرج بود که رهبری جدید ظهور کرد: دنگ شیائو پینگ. او عاقلانه تشخیص داد که باید سرمایه خارجی را وارد چین کند تا چین بتواند پیشرفت کند و اقدام به دعوت از سرمایه گذاران خارجی نمود. این باعث رشد معجزه آسای چین گردید که حتی پس از به قدرت رسیدن شی در سال 2013 نیز ادامه یافت. و از این نقطه است که جنایات غیر قابل بخشش شی آغاز می شوند.

شی هر چه در توان داشت برای از بین بردن دستاوردهای دنگ به کار گرفت. او کمپانیهای خصوصی توسعه یافته در دوران دنگ را تحت کنترل حزب کمونیست در آورد و پویائی را از آنان گرفت که خصلت نمای آنان بود. به جای اینکه اجازه دهد که شرکتهای خصوصی شکوفا شوند، شی «رؤیای چینی» خود را به میان کشید که در دو کلمه خلاصه می شود: کنترل همه جانبه. این عواقب ویران کننده ای داشت. این‌ها سیاهه جنایات شی از دید سوروس هستند. راست هم می گوید. عواقبی ویران کننده تر از افزایش قدرت خرید مصرف کنندگان چینی و کیفیت زندگی از یک سو و تضعیف موقعیت آمریکا و اروپا از سوی دیگر هم می‌توان سراغ داشت؟ به راستی که نمی توان.

اما علت این تحولات چیست؟ علت در تفاوت شی با دنگ است. به زعم سوروس او در تمایز با دنگ یک فرد مؤمن حقیقی به کمونیسم است. مائوتسه دونگ و ولادیمیر لنین الگوهای او هستند. او حتی در مراسم بزرگداشت صدمین سالگرد تشکیل حزب کمونیست مثل مائو لباس پوشیده بود در حالی که بقیه حضار کت و شلوار به تن داشتند. شما را نمی دانم. اما من هنگام شنیدن این عبارات نتوانستم نخندم. شی جین پینگ، در کنار مرکل امید اکونومیست و اشپیگل برای نجات گلوبالیزاسیون در هنگام روی کار آمدن ترامپ، مدافع پیگیر تجارت آزاد جهانی و مهمان گرانقدر هر ساله کنفرانس داووس و دوست کلاوس شواب کمونیست خطرناکی است که امروز «جهان آزاد» و «آزادیهای فردی» را تهدید می کند. او کمونیست خطرناکی است که همه ارگانهای سرکوب، ارتش و نهادهای مراقبتی را تحت کنترل خود گرفته است و با تحریف تاریخ حزب کمونیست به شیوه ای لنینی اکنون در صدد است که مخالفان خود را منکوب نموده و در اکتبر سال جاری لااقل برای یک بار دیگر به دبیر کلی انتخاب شود.

سوروس پیش از این و در اوت سال گذشته در مقاله‌ای در فاینانشیال تایمز با عنوان «سرمایه گذاران در چین در مقابل یک بیداری هراس انگیز قرار گرفته اند» خطرات سیاستهای شی برای آزادی‌های فردی را بازگو کرده بود. این بار نیز در میانه تحلیل همه جانبه ژئوپلیتیکی و ایدئولوژیکی یک بار دیگر لازم می‌داند مسأله ای کلیدی را که در دل او جا گرفته است مورد تأکید قرار دهد. او از این هشدار می‌دهد که سیاستهای سوسیالیستی شی بازار را به مخاطره انداخته اند و به طور نمونه به بازار مسکن می‌پردازد که از نظر وی یکی از موتورهای پیشرفت چین به شمار می‌رفت. بازاری که بر اساس اعتبارات بنا شده بود و اکنون با بدهی بیش از حد کمپانی مسکن عظیم اور گرانده Evergrande و قرار گرفتن این کمپانی در معرض ورشکستگی به مخاطره افتاده و کل اقتصاد چین را تهدید می کند. مسأله اصلی این بود که دولت با دخالت در نظام اعتباری بانکی باعث آن شد که قیمت مسکن اکنون در حال نزول است و سرمایه بسیاری از سرمایه گذاران به مخاطره افتاده است. این است آن تهدید آزادی‌های فردی از سوی دولت. دولت از نظر سوروس می‌توانست و باید مانع ورشکستگی این کمپانی می‌شد و به این ترتیب بازار مسکن را به ثبات می‌رساند تا قیمت املاک و مسکن سقوط نکند. دولت اما در مقابل سیاستی را اتخاذ نمود که تأمین مسکن با قیمتی مناسب برای عموم در مرکز آن قرار داشت و به این ترتیب سرمایه گذاران در بازار مسکن آسیب دیدند.

پیش تر و در همان مقاله مورد اشاره سوروس به نمونه دیگری از جنایات شی نیز اشاره کرده بود. او گفته بود که بسیاری از خانواده‌های چینی نگران آینده فرزندانشان هستند و برای تأمین آینده‌ای مناسب برای فرزندانشان حاضر به هزینه کردن مبالغ قابل توجهی نیز هستند. این نیاز منجر به ایجاد بازار وسیعی در زمینه آموزش شده بود که شرکتها با تهیه جزوات و کتب و ابزارهای آموزشی در آن به ارائه خدمات می پرداختند. بد زمانه این بود که شرکتهای این بازار در انحصار سرمایه گذاران آمریکائی بودند و دولت چین با ممنوعیت فعالیت آنان باعث گردید تا چوب حراج بر سهام آنان در بازارهای نیویورک زده شود. و صد بار روشن است که سوروس به مثابه یک مدافع پیگیر جامعه باز نمی‌تواند به مخالفت با چنین دخالتهائی در محدوده آزادی فردی بر نخیزد.

این‌ها البته جنبه‌های سلبی فعالیت جورج سوروس را تشکیل می دهند. همچنان که خیل بی شمار انقلابات رنگی نیز در کارنامه او در این زمینه به چشم می خورند. اما سوروس در زمینه اثباتی هم اهمیت آزادی فردی را بارها به نمایش گذاشته است. اصلاً استفاده از همین آزادیهای فردی باعث شهرت وی نیز شده اند.

در سپتامبر سال 1992 دو سال پس از ورود انگلستان به نظام ارزی اروپا نرخ تبدیل پوند انگلیس به مارک آلمان به موضوعی مورد مناقشه تبدیل شد. نرخ برابری پوند انگلیس نسبت به مارک آلمان معادل 2.7 به 1 بود و بر اساس قواعد سیستم ارزی اروپائی هیچکدام از ارزها در تبدیل به ارزهای دیگر از حد درصد معینی بالاتر و یا پایین‌تر نمی توانستند تبدیل شوند. در آغاز سپتامبر این حد تعویض پوند در پایین‌ترین حد مجاز خود قرار داشت. تورم نسبتاً بالا و نرخ بهره پایین همراه با رکود نسبی در انگلستان حفظ همین نرخ را نیز با دشواری مواجه می کردند. در بازارهای مالی سوداگران معینی بر نرخ پایین‌تر برای پوند سرمایه‌گذاری کردند که یکی از آنان و بعدها مشهورترین شان جورج سوروس بود. او با قرض گرفتن پوند شروع به خرید مارک آلمان و فرانک سوئیس نمود. بانک مرکزی انگلستان برای حفظ ارزش پول خود شروع به خرید هر چه بیشتر پوند از بازارها نمود. تمام این خریدها اما نتوانست فشار های انتظاری را خنثی کند و سرانجام در 16 سپتامبر نرخ پوند 15% سقوط کرد. حال سوروس با مارک ها و فرانک های خریداری شده پوند را به قمیت ارزان از بازار آزاد خرید و دیون خود را پرداخت نمود. جورج سوروس با استفاده از موهبت آزادی فردی که جامعه باز در اختیار وی قرار داده بود، تنها در همان یک روز یک میلیارد دلار سود برده بود.

این نخستین استفاده قابل توجه سوروس از آزادیهای فردی بود. در میانه دهه 90، بحران ارزی تایلند برای همیشه به افسانه‌ای خاتمه داد که در آن سالها با نام ببرهای آسیا شناخته شده بود. مجموعه‌ای از کشورهای آسیای جنوب شرقی که از سالهای پایانی دهه هشتاد میلادی با رشد سریع خویش از کشورهایی عقب‌مانده به اقتصاد هائی متحرک و پویا تبدیل شدند. لیبرالیزه شدن بازارهای جهانی در نتیجه سلطه تاچریسم کشورهای مزبور را به مرکز تولیدی با دستمزدهای ارزان برای کمپانی های غربی تبدیل نموده بود. در اثر فشارهای صندوق بین‌المللی پول، ببرهای آسیا شامل تایوان، کره جنوبی، سنگاپور، مالزی، اندونزی و تایلند ناچار شدند بازارهای مالی خود را به روی سرمایه های خارجی باز کنند. بهره پایین سرمایه های خارجی و شتاب توسعه منجر به استفاده هر چه بیشتر این کشورها از سرمایه های خارجی و در نتیجه افزایش بدهی آنان شدند. به ویژه در تایلند افزایش بدهی خارجی در سال 1997 به میزان یک سوم بیش از تولید ناخالص داخلی آن رسید. در حالی که در تمام این کشورها نرخ ثابتی برای تبدیل ارز به عنوان مبنای سیاست ارزی عمل می شد، تحول اقتصاد تایلند عملاً با‌ ارزش پول آن مناسبتی نداشت. اینجا نیز سوداگران ارزی دست به کار شدند. در ماه مه 1997 صدها میلیون بات تایلند به بازار ریخته و دلار خریداری شد. سناریو به همان‌گونه پیش رفت که در انگلستان. بانک مرکزی تایلند برای حفظ ارزش بات شروع به خرید آن نمود و حدود 30 میلیارد دلار برای خرید ارز خودی هزینه نمود. در روز 2 ژوئیه تایلند مقاومت را کنار گذاشت و ارزش بات سقوط نمود. حال کسانی که با بات گران دلار ارزان خریده بودند، این بار دلارهای خود را وارد بازار کردند. یکی از این سوداگران شرکت کوانتوم متعلق به جورج سوروس بود که به تنهائی صدها میلیون بات از .بانک مرکزی تایلند وام دریافت نموده و به خرید دلار مبادرت نموده بود . داد ماهاتیر محمد، نخست وزیر مالزی، در آمد که "آنچه را ما در سی، چهل سال بنا می کنیم اینها در یک هفته نابود می کنند".

این لیست بخش کوچکی از خلاقیت اثباتی جورج سوروس در تحقق آزادیهای فردی خویش بر مبنای جامعه باز است. و اکنون و در 91 سالگی، او خود را ملزم می‌داند در دفاع از این جامعه باز فراخوان جنگ صلیبی با کسانی را صادر کند که به زعم او این آزادی را پاس نمی دارند. شی می‌تواند صد بار هم در داووس سخنرانی کند و تعهد خود به تجارت جهانی آزادانه را اعلام کند. برای سوروس او دشمن آزادی است به همان‌گونه که پوتین دشمن آزادی است. اینکه بر چین و روسیه هم قوانین سرمایه داری حاکمیت می کنند، در تبیین او جائی نمی یابد. این دو کشور و رهبرانشان دشمنان آزادی اند و در این هر دو سوروس یک چیز را مشترک می بیند: کمونیسم.

4

جورج سوروس با نام اصلی گئورگی شوارتز در سال 1930 در خانواده‌ای یهودی در بوداپست مجارستان به دنیا آمد. او پس از پایان جنگ در سال 1947، در هفده سالگی، به انگلستان مهاجرت نمود و در مدرسه اقتصادی لندن به تحصیل پرداخت. در این مدرسه کارل پوپر در شمار استادان وی بود که بیشترین تأثیر را بر افکار او داشت و جامعه باز وی الهام گرفته از اوست.

در جریان جنگ جهانی دوم خانواده وی با تهیه مدارک قلابی که مذهبشان را مسیحی اعلام می‌نمود توانستند در بوداپست بمانند و دوران دولت کولابوراتور نازی های آلمان را پشت سر بگذارند. این البته جای پرسش است که چگونه آن‌ها علیرغم سختگیری وسواس گونه نازی ها در کشف یهودیان قادر به چنین کاری شدند. در ویکی پدیای انگلیسی از این سخن به میان می‌آید که او در سال 1944 در سن 14 سالگی خود را به عنوان فرزند خوانده مسیحی یک عضو دولت کولابوراتور در وزارت کشاورزی معرفی می نمود. ظاهراً بخت بد سوروس در این بود که مجارستان توسط نیروهای ارتش سرخ آزاد شد و نه توسط غربی ها. دقیقاً همین سرنوشت، یعنی خروج از قلمرو تحت حاکمیت و یا رهبری اتحاد جماهیر شوروی، امری است که سوروس را با بسیاری از متعصب ترین و کور دل ترین آنتی کمونیستهای جنگ سردی دوران اخیر پیوند می دهد. بدون فهم این زمینه تاریخی به سختی می‌توان این همه کینه و نفرت را در وجود پیر مردی 91 ساله فهم نمود. نگاهی به برخی از این اسامی درخشان می‌تواند موضوع را کمی بیشتر روشن کند.

زیبگنیو برژینسکی: برژینسکی را تقریباً همگان می شناسند. تئوریسین و استراتژیست جنگ سردی، طراح سازماندهی مجاهدین افغان و تسلیح آنان برای آنکه «شوروی ها باید خونشان ریخته شود». برژینسکی هم از لهستان می‌آمد و فرزند دیپلماتی بود که در سالهای بین دو جنگ جهانی اول و دوم در کشورهای مختلف، از جمله آلمان و روسیه و سرانجام کانادا، خدمت می کرد. دولت لهستان در این دوره یکی از ضد کمونیست ترین و ارتجاعی ترین دول اروپا بود. پس از جنگ و قرار گرفتن لهستان در حوزه نفوذ شوروی، بنا بر اطلاعات ویکی انگلیسی، خانواده برژینسکی نمی‌توانست به لهستان بازگردد. علت این نتوانستن چیزی نمی‌تواند باشد جز سابقه برژینسکی ها در ضدیت با شوروی سوسیالیستی.

ویکتوریا نولند معاون کنونی وزارت خارجه آمریکا یکی دیگر از این جنگجویان صلیبی ضد روس و ضد چین است. او از عوامل اصلی اجرای کودتای 2014 در اوکراین و همان کسی بود که با حضور در میدان تصاویر او در حال پخش بیسکویت در میان اوباش مخابره شد. او نیز در خانواده‌ای یهودی-روسی به دنیا آمد. پدر بزرگ و مادر بزرگ او از ناحیه بسارابین در روسیه به آمریکا مهاجرت کردند. نفرت از روسیه از این طریق به ویکتوریا نولند نیز رسید که بعدها با فعالیتهای خود او در تبدیل شدن به یک شوروی شناس، با ضد کمونیسم نیز تکمیل شد.

رابرت کاگان، همسر ویکتوریا نولند چهره بعدی در این شمار است. کاگان از بنیانگذاران مؤسسه «قرن نوی آمریکائی» در سال 1997 است که از مهم‌ترین اتاق فکرهای نئوکان به شمار می‌رود و افرادی از قبیل دیک چینی، معاون جورج بوش، و جان بولتون و سلمای خلیلزاد را نیز در بر می گیرد.

او فرزند دونالد کاگان است که در سال 1932 در لیتوانی امروز به دنیا آمد. او نیز هنگامی از لیتوانی مهاجرت نمود که لیتوانی به عنوان یک جمهوری سوسیالیستی یکی از جمهوری های شوروی را تشکیل می داد.

پاول ولفوویتز فرزند یاکوب ولفوویتز جنگ طلب و آنتی کمونیست بعدی این طیف است. او نیز همراه کاگان در بنیانگذاری مؤسسه قرن نوی آمریکائی مشارکت داشت. پدر وی یک یهودی لهستانی بود که در سال 1920 به آمریکا مهاجرت نمود.

کریستیا فریلند وزیر امور خارجه پیشین کانادا و معاون نخست وزیر کنونی کاناد نفر بعدی این کلوب افتخاری است. او نخست در مقام ژورنالیست خود را به مثابه یکی از فعالترین پروپاگاندیستهای ضد روس و جنگ طلب معرفی نمود تا سپس در مقام وزارت خارجه و معاون نخست وزیر همان سیاستها را به مرحله اجرا درآورد. از جمله افتخارات درخشان او ایفای نقش تعیین کننده در سازماندهی کشورهای آمریکای لاتین و انجام کودتای خوان گوایدو در ونزوئلا به همراهی جان بولتون و الیوت آبرامز بود.

پدر بزرگ فریلند از مقامات دولت کولابوراتور نئو نازی باندریستها در اوکراین تحت اشغال آلمان نازی بود. او پس از ورود ارتش سرخ به اوکراین از آنجا فرار نمود و به کانادا عزیمت نمود. در کانادا وی از حمایت سازمانهای امنیتی برخوردار بود و به این ترتیب نه تنها به مجازات نرسید بلکه حتی در نظام آموزشی آنجا ترقی نیز نمود. وی از نخستین سازمان دهندگان باندریستها پس از مرگ رهبر آنان استپان باندرا بود و به یمن امکانات دولتی در نظام دانشگاهی فعالیت گسترده ای برای جمع آوری ادبیات باندریستی انجام داد. نوه وی کریستیا، در دوران تصدی وزارت امور خارجه با سازماندهی کنفرانسهای گسترده از «اوکرائینی های مقیم کانادا» راه پدر بزرگ خود را با موفقیت ادامه داد.

این‌ها تنها بخشی از کسانی اند که امروز در رأس جنگ صلیبی ضد روس و ضد چینی قرار دارند که در غرب با تمام توان در جریان است. نفرت و کینه نسبت به کمونیسم یک اصل هویتی مشترک برای تمام این افراد است. ریشه همه اینان و بسیاری از سلحشوران دیگر رسانه ای و سیاسی در شرق انقلابی، شرق سوسیالیست، شرق بلشویکی قرار دارد. آن‌ها را می‌توان طرد شدگان یا دفع شدگان از شرق انقلابی دانست. اسلاف آنان کسانی بودند که درست در مقطعی که در بخشی از جهان راه به سوی آینده‌ای روشن برای تمامی بشریت باز می شد، آن‌ها از آنجا گریختند. از آنجا گریختند تا بتوانند به مبارزه با آن تلاش عظیم پرولتاریای انقلابی برای رهائی خود و بشریت بپردازند. آن‌ها فضولات آن شرق انقلابی و پویا هستند. به معنای واقعی کلمه: مدفوع آن جهان انقلابی اند. و چه حقیرند کسانی که خروجی های این فضولات را غرغره می کنند.

5

سوروس و هم پالکی های بیشمار وی، تنها جنگاوران یک اردوی سرمایه داری علیه اردوی دیگری از سرمایه داران نیستند. دشمنی و کینه توزی آنان با چین و روسیه تنها به خاطر رقابت درون سرمایه داران نیست. این دشمنی در عین حال ریشه عمیق در ضد کمونیسم دیرینه آنان دارد. کسی که این وجه ضد کمونیستی دشمنی آنان با بلوک متقابل چین و روسیه را به جدالی منحصرا درون امپریالیستی تقلیل می دهد، دقیقاً همین وجه مبارزه ضد کمونیستی آنان را لاپوشانی و به این وسیله تقویت می کند. چنین کسی خود یک ضد کمونیست است.

بهمن شفیق

20 بهمن 1400

9 فوریه 2022

 

 

  • Log in or register to post comments