*********************
آخرین باری که در منزل دوستی دیدمش، فرصت چندانی دست نداد که گپ مفصل تری بزنیم. مجاهدتهای بهادر شیر مردی در ستایش از احمد شهید و در تملق محمود عباس و امثالهم چنان فضای آن دیدار را آلوده کرد که جائی برای گفتگو با عمر باقی نماند. به او قول دادم که در سفر بعدی به کلن حتما به خدمتش برسم. فرصتی که دیگر دست نداد.
نحیف شده بود. از پیکر تنومندش چیز چندانی باقی نمانده بود. فکر کردم عواقب بیماری طولانی کلیه اش باشد. می دانستم که بعد از عمل کلیه ناتوان تر شده بود. حتما همین هم باعث نحیف شدنش بود. اما اینطور نبود. دچار سرطان نیز شده بود. و عمر، عمر نبود اگر که درباره دردهایش و بیماریهایش سکوت نمی کرد. فقط آنچه را می گفت که لازم بود. اگر می دانستی دچار بیماری است، درباره اش توضیحاتی می داد. توضیحاتی که بیتشر رفع نگرانی دیگران بود تا شکوه و شکایت. اگر نمی دانستی، حرفی هم درباره مشکلاتش نمی زد. آن وقت بیشتر می توانستی از دانسته های تجربۀ طولانی اش بهره ببری. دانسته هائی که همراه با خاطرات زندگی پر فراز و نشیبش با حوصله ای که ویژۀ خود او بود، آهسته و شمرده بازگو می کرد.
عمر احمد زاده، این چریک پیر زحمتکشان خلق کرد، این مبارز عدالت طبقاتی، این خصم هر گونه ستم ملی و جنسی و نژادی، در هیچ کلیشه ای نمی گنجید. از عمر می توان به عنوان پدری مهربان و مسئول و فداکار نام برد، می توان سابقۀ دیرینۀ مبارزاتی وی را برشمرد، می توان اعتبار اجتماعی اش را نشان داد و حتما عزیزانش، پروانه و زردشت و رزگار و یادگار، چیزهایی بسیار بیشتر نیز می توانند از او باز بشمارند. برای من اما عمر غیر از همۀ اینها نیز بود. این زندگی خود او بود که تحسین برانگیز بود. زندگی روزمره اش، نوع رابطه اش با عزیزانش، با دوستانش، با مخالفانش و با منتقدانش، با همسایه اش و حتی با غریبه ای. برجستگی عمر را در برخوردش با مشکلات و در وفاداری اش به پرنسیپها و ارزشهای انسانی بود که می شد دید. ارزشهائی که حتی در سخت ترین شرایط از آنها عبور نمی کرد.
منتقدی درباره قهرمانان رمانهای بالزاک توصیفی دارد که شاید بیش از هر چیز توصیف عمر نیز باشد. می گوید قهرمانان بزرگ رمانهای بالزاک انسانهایئ با خصایص خارق العاده نیستند. انسانهائی هستند بسیار معمولی با خصائلی بسیار عادی. این ایستادگی و استواری و پیگیری شان در همین خصائل عادی است که از آنها انسانهائی بزرگ می سازد. عمر از دید من چنین انسانی بود. انسانی که در پافشاری اش بر ساده ترین ارزشهای انسانی بزرگ شد. همان ارزشهائی که امروز فراموش شده به نظر می رسند.
می دانستم که سالیان سال از بیماری کلیه رنج می برد. و می دانستم که در نوبت عمل جراحی کلیه قرار گرفته بود و تا زمانی که نوبتش می رسید، دو بار در هفته مکافات دیالیز را باید تحمل می کرد. با این حال تن به خرید کلیه نمی داد و اصرار نزدیکانش برای راضی کردن وی بی نتیجه ماند. می دانستم چرا. با این حال در دیداری از خود او پرسیدم. می خواستم از خود او بشنوم. و شنیدم: "نمی توانم با کلیه کسی زندگی کنم که می دانم در اثر فقر آن را فروخته است. وجدانم راضی نمی شود". همانجا درود فرستادم و هم این جا درود می فرستم به مردی که اینگونه زیست.
اما عمر تنها در زندگی اش نبود که به دیگران درس می داد. شهامت او در پذیرش مرگ نیز باشکوه بود. هنگامی که دو روز پس از مرگ وی وارد منزلش شدم، در همسر و فرزندان عزیزش جمعی از پا افتاده ندیدم. برعکس، جمعی را دیدم که مقاوم بود و محکم. دانستم که عمر در مرگ خویش نیز کاری را که باید می کرد انجام داده بود. او پیکر مخوف مرگ را در هم شکسته بود. از آن جریانی طبیعی ساخته بود که انسان را نیز گریزی از آن نیست. از زردشت شنیدم پرخاش وی با پزشکانی را که فکر میکرد برای انجام معالجات در حال جدا کردن وی از عزیزانش هستند و گفته بود که "چه خبر تان است، یک ربع دیگری را که زنده ام می خواهم پیش عزیزانم باشم". شنیدم که با شیمی تراپی مخالفت کرده بود. شنیدم که از پیش به همسر عزیزش گفته بود که این سرطان دیگر آخر کار است، شنیدم که در بستر مرگ گفته بود "از مال دنیا چیزی ندارم. فقط شما فرزندانم و پروانه را دارم. مواظب خودتان باشید و نگذارید مرگ من مثل مرگ نه بز شما را در هم بشکند". شنیدم که به فرزندانش گفت که "هر چه زودتر کار خاکسپاری و مراسم را به انجام برسانید تا به زندگی خودتان برسید"، شنیدم که گفته بود "برایم گل زیاد بیاورید". او در هر کدام از این جملات، هیبت مرگ را در هم می ریخت و شور زندگی را در عزیزانش زنده نگاه می داشت. او در استقبال با شهامتش از مرگ نیز درس زندگی می داد. این همان عمری است که باید می بود. انسانی شریف که بزرگی اش از پایبندی وفادارانه اش به حیات و از عشق به زندگی انسانی بر میخاست.
درود بر این مردی که از میان ما رفت و اکنون برای همیشه در کنار فرزند دلبند خویش نه بز جا می گیرد. درود بر عمر احمدزاده که یادش همواره گرامی خواهد ماند.
بهمن شفیق
5 دسامبر 2013