نو نظریه پرداز جویای نامی به نام بهروز کاشفی نیز با شمشیری چوبین در دست به صف پیکار گران با تدارک کمونیستی پیوسته و در سایت هفته، ارگان جناح چپ محور مقاومت، یاوه هائی سر هم بندی کرده است که مضمون آن به طور خلاصه این است که جنبشی که در ماههای اخیر بر سپهر آسمان سیاست ایران ظاهر شده است جنبشی است کور و میراث بورژوازی و لاغیر. نوشتۀ ایشان تا جائی که به مضامین بحث باز میگردد چیزی بیش از سیاه مشق دانش آموز تازه واردی در جهان سیاست نیست که از سر تا پا صغرا کبرای دلخواه خویش را می چیند تا به نتیجه گیری مطلوبش دست یابد که جنبش اعتراضی ماههای اخیر نه جنبشی است بورژوائی بلکه جنبشی است است کور که اصلا و اساسا برای انهدام پا به میدان گذاشته است و حتی هیچ جناحی از بورژوازی هم قصد به دست گرفتن رهبری آن را ندارد و امپریالیسم هم فقط می خواهد آن را برای انهدام جامعۀ ایران سر پا نگه دارد. این که مراکز قدرت مهمی در همان امپریالیسم مورد نظر ایشان نه تنها با آن جنبش همراه نیستند بلکه حتی بیش از آن در مقابل آن جنبش قرار گرفته اند، این که در عرصۀ ایران تقابلی آشکار بین اروپا و آمریکا در جریان است و به همان اندازه که آمریکا چوب لای چرخ جمهوری اسلامی می گذارد به همان اندازه نیز اروپا دفاع از این جمهوری را وجهه همت خویش قرار می دهد، در تحلیل این نو نظریه پرداز جائی ندارد. ایشان از قرار بیانیه ما را نیز یکسره نقد کرده و کار آن را تمام کرده است. ایکاش که چنین نقدی حقیقتا ارائه می شد تا جائی برای مجادله و مباحثه نیز می ماند. اما آقای کاشفی نه کاشف است و نه نقاد. شارلاتانی است که سخنی را به حریف نسبت می دهد و بر اساس همان سخنی که خود در دهان وی گذاشته نیز درباره اش به قضاوت می نشیند. او در حکم قاضی القضاتی است که حکم مهدورالدم برای کسی صادر می کند که "لا اله الی الله" وی را شنیده است اما "اشهدو انأ" او را ناشنیده می گیرد.
آقای کاشفی به زعم خویش نخست به آسیب شناسی چپ می نشیند و کشف می کند که اقتصاد گرائی و گفتمان گرائی قالبهای ایدئولوژیک انحراف چپ هستند و از قرار تدارک کمونیستی نیز در شمار همان اقتصادگرایان قرار دارد که به صرف وجود تودۀ کارگران در صفوف یک جنبش به تقدیس آن بر میخیزد و آن را انقلابی نام می نهد. ایشان البته به زعم خویش به نقد "گفتمان گرائی" مهدی گرایلو هم می نشیند. اما شامورتی بازی او در این است که رو به ما با استدلالات گرایلو سخن می گوید و رو به او با استدلالات ما. با این حال نقد گونۀ او از آن دو انحرافی که کشف کرده است از یک جنس نیست. او ما را برای تخریب "نقد" می کند و گرایلو را برای تصحیح. حرف سیاسی او همان است که گرایلو می گوید. با این تفاوت که او بر خلاف گرایلو فهمیده است که با محور مقاومت برادران لاریجانی نمی توان به سوسیالیسم رسید و تمام تلاشش را می کند تا همان سیاست را در زرورقی بپیچد که پیش از وی نویسندۀ دیگری به نام پویان صادقی به نام "کلیت و تروما" به بازار عرضه کرده است. استدلالات کودکانۀ آقای کاشفی البته جای پرداختن نداشت و ندارد. می شد از کنار نوشتۀ او گذشت و کاری به کار او نداشت. اما توهینهای وی به تدارک کمونیستی سطحی از کینه توزی را آشکار کرده است که نمی تواند بی جواب بماند.
ایشان افاضه می فرماید که:
"انقلاب کبیر فرانسه به علت حضور دهقانان، طبقه ی متوسط و فرودستان انقلاب فرودستان نبود، بلکه فقط به دلیل اصول سازماندهی، افقها و دستاوردهایش و، به ویژه، به علت هستی شناسی بورژوایی حاکم بر آن بود که خصلتی تماما بورژوایی بر خود گرفت. بلاهت نظری این چپ تا به آنجا پیش میرود که از تحلیل اقتصادگرایانه و تقلیل هر امر سیاسی به موقعیتهای انتزاع شده ی اقتصادی به ائتلافات سیاسی طبقات درون این جنبش هم پی میبرد. به بخشی از بیانیه ی سایت تدارک کمونیستی درباره ی وقایع اخیر دقت کنید:
خود ترکیب نیروهای اجتماعی تشکیل دهندۀ این جنبش نوین به اندازۀ کافی تباین خصلت آن با جنبشهای پیشین را به نمایش می گذارد. از یک سو کارگران انبوهی از کارخانجات و واحدهای تولیدی و خدماتی، از سوی دیگر بازنسشتگانی که هر روز با کاهش بیشتر سطح زندگی خویش در جدالند و سرانجام از سوی دیگر، و به معنای واقعی کلمه از سوی دیگر، انبوهی از طبقۀ متوسطی که در معرض سقوط به ورطۀ پرولتاریا قرار گرفته است و سرنوشت مالباختگان به روشن ترین وجهی این سقوط را به نمایش میگذارد .این یک ائتلاف نوین طبقاتی است".
او می داند که جریان مخاطب وی در دوران شدیدترین تعرض ایدئولوژیک بورژوازی در جریان جنبش سبز به طبقۀ کارگر قاطعانه در مقابل این تعرض ایستادگی کرده و از جمله به همین خزعبلات مربوط به تعیین هویت انقلابی یک جنبش بر اساس ترکیب شرکت کنندگان آن تاخته است. از همان نخستین بیانیه ما به نام "طغیان سبز یک جنبش ارتجاعی است" تا به آخر. با این حال با شارلاتانیسم تمام عنوان می کند که "نویسندگان این بیانیه از جریانی اند که خود را منتقد چپ واقعا موجود و جنبش ارتجاعی سبز میدانند، اما گویی به ورطه ی هذیان درافتاده اند و از یاد میبرند که اسم رمز همان چپهای نظریه پردازِ ورود کارگران به جنبش سبز "ائتلاف طبقاتی" بود". تا سپس با نقل قطعه ای محمد مالجو در سال 91 نتیجه بگیرد که تدارک کمونیستی هم همان سخن مالجو را بر زبان می آورد.
کاشفی یک شارلاتان است. اول ما نمی دانیم که او در جریان جنبش سبز چه مجاهدتهائی در مقابل آن طغیان ارتجاع بورژوائی از خود به نمایش گذاشته است. اما تا جائی که به ما مربوط می شود، او رذیلانه مبارزه سخت و پیگیرانه ما با آن جنبش را چنین روایت می کند که گویا ما خود را "منتقد چپ واقعا موجود و جنبش ارتجاعی سبز" می دانیم. همین و بس. نه این که ما چنین بودیم و هستیم، بلکه خود را چنین میدانیم. به عبارت دیگر نویسنده تازه نفس ما که گویا با تمام فنون کهنۀ تقلب در مباحثه نیز آشنائی دارد، با یک چرخش قلم کوچک یک واقعۀ تاریخی معین را به گونه ای دیگر روایت می کند تا آن روایت را هم به کلۀ خواننده اش فرو کند. اگر نه خود او می تواند به آرشیو همان سایتی که مطلب خود را در آن درج کرده است نیز مراجعه کند و ببیند که تا مدتها پس از عروج آن جنبش ارتجاعی همان سایت محترم نیز در قبال آن جنبش آسته آسته راه می رفت که گربه شاخش نزند و مبادا آماج حملات کینه توزانۀ چپ دلباخته به دمکراسی غربی قرار بگیرد در حالی که حکم ارتداد تدارکی های امروز از همان روز اول جنبش سبز صادر شد و خروار خروار مطلب نه فقط از جانب ما بر علیه جنبش سبز بلکه همچنین از جانب سلحشوران آن جنبش بر علیه ما نوشته شده است. او حتی کمی هم از انصاف مهدی گرایلو برخوردار نیست که با تمام تحریفاتی هم که از مباحثات ما به عمل آورده لااقل در این مورد به حقیقت وفادار ماند که "سکۀ مخالفت با جنبش سبز" به نام ما "ضرب شد" و نه به نام بهروز کاشفی یا هر جریان دیگری.
اما مهم تر از این حقه بازی، روایت کاشفی از تحلیل ما در بیانیه " به سوی انقلاب اجتماعی یا به ورطۀ جنگ داخلی؟" است. آنچه کاشفی از بیانیه ما نقل می کند نه جوهر ارزیابی ما از عروج جنبش نوین طبقاتی، بلکه مشاهده ای است مکمل اساس بحث. او اما این مشاهده را به عنوان کنه تحلیل جا می زند. صرفنظر از روال تحلیلی خود بیانیه که به اندازه کافی گویای نادرستی ادعای کاشفی و دغلکاری اوست، مطالب متعدد ما در سالها و ماههای اخیر چه در تحلیل تحولات جهانی و چه در تحلیل مبارزه طبقاتی در داخل ایران بر هر کسی که کمی با دقت ادبیات ما را دنبال کرده باشد روشن می کند که در تحلیلهای ما مؤلفه های مبارزه طبقاتی در عرصۀ جهانی و کشوری مدتهاست که در حال تغییرند و بحران مشروعیت لیبرالیسم و سرمایه داری گلوبالیست نزد ما بازتابی از این روندهای پایه ای بوده است. بر مبنای همین روندها نیز بود و هست که چه در ارزیابی از عروج ترامپ و چه در تحولات منطقه ای و جهانی، در تحلیل ما امکان عروج مجدد جنبش طبقاتی یک امکان واقعی بود و هست. در خود بیانیه و حتی در همان پاراگرافی که کاشفی به کشف آن نائل آمده است نیز موضوع به اندازه کافی گویاست. کل آن پاراگراف چنین است:
"و اکنون، شش ماه بعد از این فتح الفتوح بورژوازی، شبح مخوف تهدید همان گدایان است که بر آسمان ظاهر می شود. و این ویژگی جنبش در حال عروج امروز است. و این همان چیزی است که آن را از تمام جنبشهای دوران پسا جنگ متمایز می کند. موج اعتراضاتی که به جنبش نوظهور کنونی منجر شد نه برای مطالبۀ آزادیهای فردی بیشتر، نه برای دمکراسی خواهی، نه برای بسط و گسترش جامعۀ مدنی، نه برای "ارزش پاسپورت"، بلکه برای نان و مسکن و رفاه و برای تأمین معیشتی شایسته زندگی انسانی به راه افتاد. خود ترکیب نیروهای اجتماعی تشکیل دهندۀ این جنبش نوین به اندازۀ کافی تباین خصلت آن با جنبشهای پیشین را به نمایش می گذارد. از یک سو کارگران انبوهی از کارخانجات و واحدهای تولیدی و خدماتی، از سوی دیگر بازنسشتگانی که هر روز با کاهش بیشتر سطح زندگی خویش در جدالند و سرانجام از سوی دیگر، و به معنای واقعی کلمه از سوی دیگر، انبوهی از طبقۀ متوسطی که در معرض سقوط به ورطۀ پرولتاریا قرار گرفته است و سرنوشت مالباختگان به روشن ترین وجهی این سقوط را به نمایش می گذارد. این یک ائتلاف نوین طبقاتی است. در تمام جنبشهای تاکنونی، تودۀ انبوه طبقۀ متوسط در رؤیای عروج به طبقات بالا رستگاری خویش را در پیروی از کلان سرمایه داران لیبرال و پیوستن به اردوی پیروزمندان بازار جهانی می جست. آن رؤیا بود که طبقۀ متوسط را به خیابان می کشاند و آن را به پیاده نظام بورژوازی جهانی بدل می کرد. همان بورژوازی که طبقۀ متوسط ایرانی خود را جزء لاینفکی از آن می دانست. اکنون دیگر از آن رؤیا چیزی باقی نمانده است. این کابوس سقوط به دامن پرولتاریای بیچیز است که توده های وسیعی از طبقۀ متوسط، خرده بورژواهای در حال افلاس، را به سمت پرولتاریا می راند. همۀ جنبشهای تاکنونی در جمهوری اسلامی، جنبشهای تحت هژمونی و هدایت ائتلاف طبقۀ متوسط به بالا بود. این ائتلاف طبقاتی نیرومند بود که جنبش کارگری را نیز به دنبال خویش می کشاند. اکنون ائتلاف طبقاتی متفاوتی شکل می گیرد. ائتلافی که دیگر تحت رهبری و هدایت منورالفکرهای شکم سیر بورژوازی نیست. برعکس، ائتلافی است که از همه و همۀ لوازم حرکت به سوی نقد بنیانهای نظم تولیدی مسلط برخوردار است: پرولتاریائی خشمگین و طبقۀ متوسطی ناامید از عروج. و در سوی دیگر این ائتلاف طبقاتی، ائتلاف دیگری در حال تبلور است که هر روز بیشتر و بیشتر خطوط آن نیز نمایان می گردد: ائتلاف بورژوازی کلان و لایه های مرفه تر طبقۀ متوسط و روشنفکران و نظریه پردازان آن".
کسی که ریگی به کفش نداشته باشد از همین متن هم به خوبی این را می فهمد که اینجا صحبت بر سر یک جابجائی طبقاتی است. جابجائی ای که در تمام سالهای پس از جنبش سبز، چه در اثر مبارزه طبقاتی بالائی ها بر علیه پائینی ها در ایران و چه در نتیجۀ تحولات جهانی معطوف به بحران مشروعیت لیبرالیسم و سرمایه داری بازار آزادی، در حال تخمیر بوده و اکنون به نقطه ای رسیده است که جنبشهای اجتماعی متفاوتی را از دل خود بیرون می دهد. و البته کسی که کمی از هوش – و یا شرافت - بیشتری از کاشفی برخوردار باشد از مطالب ما این را نیز در می یابد که این تحول در ایران در مباحث ما در خلاء واقع نمی شود بلکه در امتداد تحولی مشابه در سطح جهانی است.
بیانیه ما اما در ادامه باز هم دقیق تر می شود و در مورد عروج جنبش اعتراضی نوین به قضاوتی می پردازد که هر گونه برداشت نوع کاشفی از آن را غیر ممکن می کند. بیانیه اظهار می دارد:
"این وضعیتی نوین است اما وضعیتی در حال تکوین و در چنبرۀ تناقضات. به همان اندازه که مبانی عینی عروج جنبش حاضر نقد سرمایه داری و تعرض به آن را در دستور کار می گذارند، به همان اندازه نیز میراث ایدئولوژیک بیش از سه دهه سلطۀ مطلق بورژوازی بر دوش این جنبش نوین در حال تکوین سنگینی می کند. به همان اندازه که مضامین اجتماعی این جنبش در حال ظهور دوران نوینی را بشارت می دهند، به همان اندازه زبان این جنبش زبان دورانی سپری شده است. به همان اندازه که این جنبش به لحاظ عینی بر علیه سرمایه داری جهتگیری دارد، به همان اندازه نیز پوستۀ ایدئولوژیک آن ارتجاعی است. پوسته ای برگرفته از دوران کهن. و سرنوشت این جنبش و کل جامعۀ ایران را نیز چگونگی حل این تناقض است که تعیین می کند. یا مضامین نوین این جنبش طبقاتی در حال عروج آن پوستۀ ایدئولوژیک پوسیده را در هم شکسته و به زایش زبان دوران نوین نیز می انجامند و یا این پوستۀ منحط سیطرۀ خویش را بر جنبش حفظ و مضامین آن را مسخ و نابود خواهد کرد. پیروزی این یا آن سوی جدال است که سرنوشت این جنبش و کل جامعه را رقم خواهد زد: یا به سوی انقلاب اجتماعی و یا به ورطۀ هولناک جنگ داخلی".
کاشفی به اینها نمی پردازد، از این عبارات سخنی نمی گوید. او سخیفانه واژگانی را از دل بیانیه در کنار هم ردیف می کند تا وانمود کند که گویا ما خواستار گسترش نبرد خیابانی بودیم. ما از این سخن گفتیم که قدرت جنبش ما در وسعت آن و در توده ای بودن آن است. از این گفتیم که محدود کردن جنبش به خیابان خود حربه ای برای مسخ آن است و و و. و البته روشن است که ما چکی "علیه خیابان" حکم صادر نکردیم برای این که خیابان فقط عرصۀ حضور زائده های رادیکال باقی مانده از جنبش سبز نبود، عرصۀ حضور بازنشستگان شریف هم بود و کسی که "خیابان" دورۀ اخیر را به همان سطل آشغال آتش زدنها تقلیل می دهد، در حال خنجر وارد کردن به پشت آن بازنسشتگان و کارگران و مالباختگان ورشکستۀ در حال سقوط به صفوف پرولتاریا است. کاشفی اما از همۀ آنها این عبارات را سرهم بندی کرده است:
"در شرایطی کنونی، که شورش کور در خیابان است ،درخواست برای حضور حداکثری کارگران و بازنشستگان و آشکارا به معنای پذیرش خشونت کور، طرد فعالیت حوزه ای و پذیرش رهبری شبکه های اجتماعی است. سایت تدارک نیز این را خوب میداند و برای همین مورد دوم چه باید کرد خود را در کنار سه مورد دیگر قرار میدهد. از طرفی، بیانیه میخواهد به حضور میلیونی کارگران در این تجمع فراخوان بدهد. ابتدا یاد خشونتهای کور اخیر میافتد و میگوید نباید نبرد پارتیزانی شود؛ بعد یاد حضور نداشتن طبقه ی کارگر، حتی در نطفه ای ترین شکل تشکیلاتی اش، میافتد و مینویسد که البته مبارزه در محیط کار نباید فراموش شود؛ و، از همه جالبتر، یاد آمدنیوز میافتد و میگوید رهبری جنبش نباید !() در دست شبکه های اجتماعی باشد. این نبایدهای اخلاقی ناشی از وجدانی آزرده، که میان واقعیت و تعهد لیبرالی خود به سرنگونی اینچنین به تذبذب افتاده، هیچ راه حل واقعی ای پیشنهاد نمیکند؛ نمیگوید چطور."
به ادعاهای پوچ و دروغین کاشفی از قبیل این که گویا ما به یاد آن افتادیم طبقه کارگر در جنبش حضور ندارد نمی پردازیم. اساس تحلیل بیانیه بر این بود که جنبش جاری را در وقایع خیابان خلاصه نمی کرد و اتفاقا طبقه کارگر را سرمنشأ آن می دانست. کاشفی دروغ می گوید تا بتواند استدلالات خود را ردیف کند. از میان اظهار لحیه های وی تنها به دو مورد می پردازم که یا عمق کینه توزی کاشفی را نشان می دهد و یا حاکی از آن است که بدون هر گونه اطلاعی از مباحث ما دست به قلم برده است تا کار ما را یکسره کند.
نخست این که او از این سخن می گوید که ما نگفتیم چطور. خود او در آغاز این قسمت در نقد ما عبارتی به کار میگیرد به نام "فعالیت حوزه ای" و آن را در نقطه مقابل پذیرش شبکه های اجتماعی قرار می دهد. وی البته در بخشهای پایانی نوشته اش هنگامی که بر علیه خیابان حکم قطعی خویش را صادر می کند از "دوره های گذاری از نبردهای حوزه ای و سیاسی و اقتصادی به منظور بازسازی بدنه ی سیاسی و تشکیلاتی پرولتاریا" نام می برد. آنچه در هر دو مورد مشترک است و تنها بیان مشخص آن است که چه باید کرد، همان فعالیت حوزه ای یا به قول روشنفکر میلیتانت ما "نبرد حوزه ای" است. آن بخش "سیاسی و اقتصادی" اش تعارفی بیشتر نیست و هیچ ما به ازائی هم در نوشته پیدا نمی کند. کاشفی اینجا نیز حقیقت را وارونه جلوه می دهد. او نمی گوید که آنچه ما به طور مشخص به میان کشیده ایم غلط است. ما به کارگران توصیه کرده ایم از شرایط حاضر استفاده کنند و تشکل های خودشان را بسازند. فرقی هم نمی کند چه باشند. گفتیم که شرایط برای این کار مناسب است و جنبش اعتراضی اخیر – که مدتها پیش از دی ما شروع شد و شاید طلایه های آن را باید در اعتصابات هپکو و آذراب جست – نظام را از نظر ایدئولوژیکی در موضعی تدافعی قرار داده و فضای مساعدی را برای این کار فراهم نموده است. او به این استدلالات برخورد نمی کند. صاف و ساده مدعی می شود که ما نگفتیم چطور. چرا؟ به این دلیل که از "نبرد حوزه ای" تنها در صورتی می توان دفاع کرد که بتوان از این هم سخن گفت که دیگران هیچ نگفته اند و اگر هم چیزی گفته اند همان رژیم چنجی است و بی اعتبار. می ماند فقط این پرسش که "نبرد حوزه ای" کاشفی سلحشور چگونه می تواند خطر آن جنبش کور عظیم را که چیزی کمتر از انهدام جامعه را هدف قرار نداده خنثی کند؟ می تواند؟ معلوم است که نمی تواند. گرایلو صریح و با شفافیت می گوید که برای همین باید از محور مقاومت دفاع کرد، کاشفی شارلاتان اما می گوید که نخیر باید "نبرد حوزه ای" کرد و البته می توان با گرایلو هم موافق بود که "امیدواریم آمریکا شکست بخورد".
نکته دوم این که او با لحن تحقیر آمیزی که یکی از شاخصهای چپ پر مدعای برآمده از درون دوران اصلاحات است مدعی می شود که ما گویا به یاد آمد نیوز افتاده و لازم دانستیم که در این مورد هشدار دهیم که رهبری جنبش نباید دست شبکه های اجتماعی بیفتد. کافی بود او اندکی، لااقل اندکی، در ادبیات ما کنکاش می کرد و می دید که اتفاقا مبارزه بر علیه تأثیر و نفوذ شبکه های اجتماعی در سالهای اخیر یکی از حوزه های تقریبا دائمی مبارزه ما را تشکیل می داده است. از اطلاق "فیس بوک به مثابه میهن جدید فرد بورژوائی" تا نقش این شبکه ها در سازماندهی جنبشهای اجتماعی، ما همواره در مقام منتقد عملکرد این شبکه ها ظاهر شده ایم. راه حل ما هم برای مقابله با آن همین است: مبارزه با نقش مخرب آن. همین و نه بیشتر. این البته برای روشنفکر احتمالا لوکاچی ما چندان جذاب نیست. این الگوی ما ارتدکسهای قدیمی تراست که هنوز هم فکر میکنیم "اثبات وجود پودینگ در خوردن آن است". به همین سادگی و نیازی هم نه به کلیت دارد و نه به ذات و عرض. بگذریم و فقط دو نمونه از اظهاراتی را که سالها پیش و در جریان جنبش سبز از کارکرد شبکه های اجتماعی داشتیم ذکر کنیم تا حضرت کاشفی هم بفهمد که ما تازه با آمدنیوزیاد این شبکه ها نیفتادیم.
در مقالۀ "روزهای حزن انگیز تهران و آغازی نو" پس از تظاهرات معروف 9 دی 88 و آشکار شدن علائم شکست قطعی جنبش سبز نوشتیم:
بلاهت سبز اما ناشی از بلاهت تک تک عناصر آن نبود. برعکس، بسیاری از هوشمندترین افراد در این جنبش فعال بودند. این بلاهتی بود جمعی، ساختاری. در شکلگیری این بلاهت سلطنت طلب استودیو نشین لس آنجلس همانقدر شریک بود که اصلاح طلب واشنگتنی و چپ سبز شده و «بنده» ناچیز موسوی و شیخ غران کروبی. شعور سبز برآیند متوسط خرد جمعی مدیائی تشکیل دهندگان آن بود. سبز مرزهای تویتر و فیس بوک را در جنبش اجتماعی به نمایش گذاشت. این جریانی بود که تنها به اتکاء قدرتی خارج از خود میتوانست به جابجایی قدرت سیاسی منجر شود. مثل همه انقلابات مخملی مشابه که ترکیبی از جناحهای درونی قدرت بعلاوه برتری مدیائی جهانی و حمایت قدرتهای بزرگ «جامعه جهانی» برای جابجائی قدرت کفایت می کرد. سبز جنبشی بود که از ابتدا به قدرت باند رفسنجانی در حاکمیت اتکا داشت. سبز با داعیه اصلاحات به میدان آمد و تصور انقلاب را دامن زد تا همین باند قدرت در حاکمیت باند رقیب را عقب براند. سبز نه جنبش اصلاحات بود و نه جنبش انقلاب. برای همین هم شعور جمعی سبز شعور شتر مرغی بود که نه میتوانست بپرد و نه بار ببرد. بدبختی سبز در این بود که در مقابل خویش نیرویی را می یافت که از توانایی بسیجی به مراتب بیش از شواردنادزه گرجی برخوردار بود. جنبش پسا انتخاباتی میتوانست و توانست کارکرد قدرت حاکم را مختل کند، اما نمیتوانست و نخواهد توانست آن را شکست دهد.
و باز هم در مقالۀ "پایان سبز" به موضوع مدیا و شبکه های اجتماعی پرداختیم و در آنجا اتفاقا به طور مشخص از این سخن گفتیم که در آن دنیای مجازی ای که باصطلاح جنبش سبزی ها هر فعال در آن قرار بود یک رسانه باشد، چگونه رهبری جنبشها به دست قدرتمندترین دسته بندیهای بورژوازی می افتد:
"برای رهبری سبز این بهترین تضمین ادامه جنبش با کمترین میزان ریسک برای خود آنان بود. خیابان نقش اهرم فشار را بازی میکرد، مدیا تسلط آنان را تأمین میکرد و مشارکت در قدرت نیز آنان را در برابر آسیب مصون می نمود. بیهوده نبود که موسوی پست ریاست فرهنگستان را هیچگاه رها نکرد تا از او گرفتند و بیهوده نیست که او هنوز هم عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام است. آنان در حالی سخاوتمندانه بر ساختار شبکه ای جنبش تکیه میکردند و هندوانه زیر بغل جوانان داخل خیابان می گذاشتند، که خود از موقعیت مستحکم خود در هدایت آن کاملاً واقف بودند. تسلط هژمونیک آنان بر مدیای الکترونیک به اندازهای خرد کننده بود که نیازی به اعلام رسمی رهبری جنبش از سوی آنان نبود. ادعای رسمی رهبری جنبش تنها آنان را آسیبپذیر تر میکرد و انگیزههای مبارزان خیابانی جنبش سبز را تخریب می کرد. کافی است در گوگل به دنبال عبارت دقیق «بیانیه 17 موسوی» بگردید، خواهید دید که بیش از 270 هزار نتیجه به شما خواهد داد. آن را مقایسه کنید با 4 هزار نتیجه برای جستجوی عبارت دقیق «روزنامه خیابان»، این ارگان چپی های درون سبز و یا با هر فراخوان هر حزب چپ سبز زده تا توازن قوا را دریابید. کسی که اینچنین بر مباحثات مسلط است، نیازی به جار زدن رهبری خود ندارد. این کار را کسانی میکنند که نه سر پیازند و نه ته پیاز".
آن زمان از آمد نیوز خبری نبود و همینطور از قلم آقای کاشفی در این باره چیزی تراوش نکرد. نمی دانم شاید سن او قد نمی داد. اما حالا که سنش قد می دهد اولین کاری که باید در میدان سیاست یاد بگیرد این است که بی هوا جفتک نیندازد و اتهامات بی پایه به دیگران وارد نکند. علاوه بر آن یاد بگیرد که در مبارزه نظری باید به نقطۀ قوت طرف مقابل خویش بپردازد و مچگیری دردی از وی دوا نمی کند و چه بسا بومرنگی شود و به خود او اصابت کند.
اما تصور من این است که کاشفی ریگ به کفش دارد. آن هم از بدترین نوعش. او از بدترین انواع چپی است که زیاده گوئی های "پرولتاریائی" را در خدمت بورژوازی به کار می گیرند. فرق او با امثال امین قضائی ها در این است که او از بلوک متفاوتی از سرمایه داران به دفاع برخاسته است و شاید هنوز به فضاحت مزدبگیری امثال قضائی ها آلوده نباشد. شاید. برای طبقه کارگر اما هم او در مقام دشمن طبقاتی ظاهر می شود و هم قضائی ها.
بهتر است او به همان "نبرد حوزه ای" اش اکتفا کند. آنجا راجع به کلیت و انضمامی با رفقایش کل کل کند و درباره دیالکتیک غور و تفحص کند. زمین داغ سیاست امثال او را چنان به رقص در می آورد که سر از بد جائی در خواهد آورد. عرصۀ سیاست ایران در دهه های اخیر امثال چنین عبارت پردازهای هرزه گوئی را زیاد تجربه کرده است که یا سر از استودیوهای بی بی سی و صدای آمریکا درآوردند و یا از برنامه جهان آرا.
بهمن شفیق
30 دی 96
20 ژانویه 2017