انقلاب اکتبر امروز، 7 نوامبر سال 2021، 104 ساله شد. این جابجائی از اکتبر به نوامبر نتیجه تغییری است که در تقویم اتحاد شوروی نسبت به تقویم دوران روسیه تزاری صورت گرفت. اما این تنها تغییر ناشی از آن انقلاب نبود. جهان با آن انقلاب برای همیشه تغییر کرد. انقلابی دورانساز که نه فقط دستگاه اعمال قدرت نیرومند ترین ارتجاع اروپا و جهان را در هم شکست، بلکه به آنچنان تغییرات عمیقی در جامعه روسیه انجامید که هنوز و پس از فاجعه در هم شکستن اتحاد جماهیر شوروی نیز اثرات آن بر جا مانده اند و با گرمای خویش جامعه روسیه را در برابر خطر انجماد از برودت سلطه سرمایه محافظت می کنند. کافی است به وضعیت بهداشت و آموزش همگانی در مقایسه با آمریکای سر دمدار نظم سرمایه داری نگاهی شود.
به این عنوان روزنامه آلمانی زبان هندلزبلات، معادل وال استریت ژورنال انگلیسی زبان، نگاه کنید: "روسیه: بقایای به جا مانده از دوران شوروی". مقاله ای است از سال 2017 که به بررسی نظام های بهداشتی کشورهای مختلف اختصاص دارد و بخش ششم آن به روسیه می پردازد. جملات آغازین آن باید کافی باشد: "خدمات پایه ای پزشکی در روسیه بر اساس قانون اساسی این کشور رایگان است. تأمین مالی این نظام پزشکی از زمان رفرم نظام بهداشتی به این سو از طریق یک «بیمه همگانی اجباری» تأمین می شود. کارمزد هزینه بیمه را کارفرمایان (معادل 5.1 درصد حقوق شاغلین) می پردازند. برای جمعیت غیر شاغل دولت این هزینه را تقبل می کند".
لازم است درباره تفاوت این خدمات درمانی با خدمات درمانی در آمریکا بیشتر مداقه کرد؟ لازم است به دلایل آن پرداخت؟ نه، به هیچ وجه. اما شاید این اشاره خوب باشد که 104 سال پس از انقلابی که رسما به عنوان انقلابی شکست خورده تلقی می شود، هنوز مردم آن کشور از نتایج آن بهره مندند. برخلاف انقلابی که چهل و چند سال پیش در ایران واقع شد و نظام حاکم رسما در امتداد آن خود را تبیین می کند. و البته که به همین دلیل نیز هست که هر چه زمان از اکتبر تاریخی دور می شود، درخشش آن بیشتر می شود و هر چه از آن "انقلاب اسلامی" 57 میگذرد، فروغ آن کمتر. در تمام سالهای پس از "شکست" اردوگاه شوروی، در هیچ مقطعی، پادوهای دمکراسی در روسیه نتوانستند به قلوب مردم راه یابند در حالی که رهبران اکتبر همواره در صدر محبوبترین شخصیتهای تاریخ کل روسیه جا داشتند. از جمله در کنار پوشکین و گاگارین و انیشتین و تولستوی. چه افتخاری بزرگتر از این برای اکتبر بزرگ که مردم روسیه رهبران دولت برآمده از آن، لنین و استالین، را بالاتر از پوشکین و تولستوی ارج نهند؟
نه. نه می توان از کنار این تاریخ گذشت و نه بدون فهم آن به پیش گام برداشت. اکتبر یک انقلاب ساده نبود، حتی یک انقلاب فقط بزرگ نبود. امروز و بعد از سه دهه سلطه قاهره سرمایه داری بر سرتاسر جهان بهتر آشکار می گردد که اکتبر آغاز برش قطعی بشر با دوران بربریت خویش، با دوران پیشا تاریخش بود. اکتبر نقطه آغاز تاریخ واقعی بشر بود و این نیز باقی خواهد ماند. رهائی بشر از نقطه ای تداوم خواهد یافت که اکتبر در آن به پایان رسید.
چهارده سال پیش در بزرگداشت نودمین سالگرد این انقلاب نوشتیم: "اهمیت انقلاب کارگران روسیه برای تاریخ معاصر اگر بیشتر از اهمیت جنگ ماراتن بین ایران و یونان و انقلاب فرانسه نبود، کمتر از آنها نیز نبود. با پیروزی آتن در جنگ ماراتن راه بر تکامل فرهنگ درخشان یونان باستان گشوده شد و بشریت وارد یکی از پیشروترین دوره های حیات خود گردید...". چه اشتباهی. اکتبر حتی با فرانسه 1789 نیز قابل مقایسه نیست تا چه رسد به نبرد ماراتن. فرانسه 1789 با انقلاب کبیرش از جمله پیشگامان اسارت نوین بشر بود و ماراتن با تمدن یونان به دوران پاکس رومانا ختم شد. تنها یک تفکر اروپامحور یا یوروسنتریک می تواند انقلاب کبیر اکتبر را با وقایعی مقایسه کند که شکوه و جلال اروپا موضوع مرکزی آن بوده اند. اکتبر واقعه ای اروپائی نبود، تاریخی جهانی بود. و به مثابه نخستین انقلاب پیروزمند پرولتاریا، شاید هیچگاه نمی توانست واقعه ای اروپائی باشد. اروپای رهائی طلب در کمون پاریس تبلور یافت و در همان کمون به دست اروپای متحجر، اروپای اشراف و صاحبان سرمایه، جوانمرگ شد. از آن زمان به بعد، اروپا دیگر هیچگاه قادر به خیزش برای رهائی نشد. نه پرولتاریای مجارستان و نه پرولتاریای آلمان و نه کارگران تورین ایتالیا، هیچکدام قادر به برگیری آن اعتبار و تجربه و جاذبه لازم برای ظاهر شدن در هیأت رهبر جهان بشری نشدند. این تنها پرولتاریای روسیه بود که به آن قله رفیع تاریخ دست یافت. و برای دست یافتن به چنین قله رفیعی، چیزی بیش از اتحادیه و حزب و شورا مورد نیاز است. اتحادیه و حزب و شورا اشکال سازماندهی و سازمانیابی این نیروی تاریخسازند. این روح دمیده در آنان است که مقدرات آنان را تعیین می کند. و این موهبتی بود که یک بار نصیب پرولتاریای روسیه شد.
پرسش دوران ما این است: پرولتاریای کدام کشور در نوبت بعدی است؟ سعادت افتخار ادامه این راه نصیب طبقه کارگر کدام کشور خواهد شد؟ و زمان آن کی فرا خواهد رسید؟
بهمن شفیق
16 آبان 1400
7 نوامبر 2021
یادداشت چهارده سال پیش را با هم بخوانیم:
انقلابی علیه مارکسیسم؟ - اندیشه هایی پیرامون انقلاب اکتبر، به مناسبت نودمین سال
1
"برای این که انقلاب ملتی و رهائی طبقه ای از جامعه بورژوایی بر هم منطبق شوند، برای این که رسته ای به مثابه رسته تمام جامعه تلقی گردد، می بایست برعکس تمام نارسائی های جامعه در طبقه دیگری متمرکز و رسته معین دیگری به مثابه رستۀ عمومی انزجار و تجسم محدودیت همگانی باشد، می بایست عرصۀ ویژه ای از جامعه به مثابه عرصۀ آشکار جنایت تلقی شود به گونه ای که رهائی از این عرصه به مثابه رهائی همگانی نمودار گردد. برای این که رسته ای به بهترین وجهی رسته رهائی باشد، باید رستۀ دیگری برعکس رستۀ آشکار ستمگری باشد."
مارکس، نقد فلسفه حق هگل
اکتبر 1917 تاریخ بشریت معاصر را دگرگون کرد. اهمیت انقلاب کارگران روسیه برای تاریخ معاصر اگر بیشتر از اهمیت جنگ ماراتن بین ایران و یونان و انقلاب فرانسه نبود، کمتر از آنها نیز نبود. با پیروزی آتن در جنگ ماراتن راه بر تکامل فرهنگ درخشان یونان باستان گشوده شد و بشریت وارد یکی از پیشروترین دوره های حیات خود گردید. با انقلاب فرانسه ناقوس مرگ جهان خفته قرون وسطایی و آغاز یکی از متحول ترین دوره های تاریخ بشر به صدا در آمد. با اکتبر طبقه ای وارد تاریخ شد که تمام تاریخ تاکنونی بشر را کله پا کرد. اکتبر اما از جنگ ماراتن و نبرد باستیل متمایز بود. متمایز بود از این رو که اکتبر بشارت آغاز تاریخ واقعی بشر و پایان دوران پیشا تاریخی مبارزه طبقاتی بود. اگر تاریخ واقعی بشر هنگامی نوشته می شود که از طبقات اثری بر جا نمانده باشد، پس تمام تاریخ تاکنونی را، تاریخ مبارزات طبقاتی، باید در حکم پیشاتاریخ حیات اجتماعی بشریت به حساب آورد. اکتبرپیش درآمد این تاریخ، و فقط پیش درآمد آن، را نوشت. افتخار تحریر این پیش درآمد برای همیشه به نام پرولتاریای انقلابی روسیه ثبت شده است. نه شکست بعدی کارگران روسیه در بنای جامعه سوسیالیستی انسانهای آزاد و نه هیچ درجه ای از بربریت حاکم بر قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم تغییری در این واقعیت تاریخی نمی دهند. انقلاب اکتبر در حافظه تاریخی بشریت ثبت شده و پاک شدنی نیست. هر کنش انقلابی و هر واکنش ارتجاعی در هر گوشه جهان معاصر از انقلاب اکتبر متأثر است و هنوز هم متأثر خواهد ماند.
اهمیت اکتبر فقط از آن رو نیست که انقلابی پیروزمند بود. بیشتر از آن روست که یک انقلاب به معنای دقیق کلمه بود. اکتبر محل تلاقی بنیادی ترین تضادهای نظام معاصر و تبلور انکشاف کامل مبارزه طبقات اصلی جامعه سرمایه داری بود. نه از آن رو که روسیه پیشرفته ترین جامعه سرمایه داری معاصر بود، بل از آن رو که در نظام جهانی سرمایه داری، مرزی بر انتقال تضادهای طبقاتی از جامعه ای به جامعه دیگر نیست. آنچه در روسیه 1917 واقع شد تنها تقابل پرولتاریا و طبقات حاکمه روسیه نبود. دو سوی این نبرد دو نیروی اصلی نظام سرمایه داری معاصر را تشکیل می دادند، همچنان که جنگ بورژوازی انقلابی فرانسه در انقلاب کبیر با ارتجاع سلطنتی جنگ کل بورژوازی انقلابی اروپا و جهان آن زمان با کل ارتجاع فئودالی را به نمایش می گذاشت. روسیه 1917 کانون اصلی و پیشرفته ترین جبهه مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه داری آغاز قرن بیستم بود. قدرت انفجاری انقلاب اکتبر نیز در همین خصلت جهانی آن بود. پرولتاریای روسیه صدای رسای کل طبقه کارگر معاصر در مبارزه با جبهه واحد ارتجاع سرمایه داری و همه بقایای نظامات طبقاتی کهنه تر بود که اکنون زیر پرچم بورژوازی به حیات خود ادامه می دادند.
تکوین این دو قطبی فقر و ثروت، نکبت و لذت و محروم و صاحب امتیاز محصول کار هیچ حزب و گروهی نبود. این محصول تاریخی طولانی از ستمگری آشکار طبقات حاکم بود که در پرتو جنگی امپریالیستی شتابی بی سابقه به خود گرفت. این شتاب در همه کشورهای درگیر در جنگ به وقوع پیوست. در روسیه اما عمق آن از همه جا بیشتر بود. در روسیه بود که نخست تزاریسم و در فاصله کوتاه هشت ماهه ای بورژوازی نوپای آن تبدیل به " رستۀ عمومی انزجار و تجسم محدودیت همگانی" شده و پرولتاریای انقلابی به مثابه "رسته رهائی" در مقابل جامعه ظاهر شد. این روندی بود عینی. بدون چنین انکشافی هیچ سخنی از انقلاب اکتبر نمی توانست در میان باشد. انقلاب اکتبر محصول حزب بلشویک نبود، محصول تاریخی از انکشاف مبارزه طبقاتی بود که حزب بلشویک تنها بخشی از آن را تشکیل می داد. اما کدام بخش؟
2
"ایراد اصلی تمام ماتریالیسم تاکنونی ... در آن است که شِِئ، واقعیت، حسیت تنها در شکل موضوع یا مشاهده ادراک می شود، نه به مثابه فعالیت حسی، [نه به گونه ای] ذهنی. به همین دلیل نیز تکامل وجه فعال [اندیشه]، بر خلاف ماتریالیسم، از سوی ایده آلیسم صورت گرفت – اما صرفا به گونه ای انتزاعی، چرا که ایده آلیسم طبیعتا فعالیت واقعی و حسی را آنگونه که هست نمی شناسد."
مارکس، تزهای فوئر باخ، تز اول
زمانی مارکس پیش بینی کرد که سوسیالیسم برای نخستین بار در انگلستان، به مثابه پیشرفته ترین کشور صنعتی، عروج خواهد کرد. اکنون و در سال 1917 انقلاب در روسیه اتفاق می افتاد. پرولتاریای پیشرو یکی از عقب مانده ترین کشورهای سرمایه داری اروپا پرچم سوسیالیسم را برافراشته بود. آیا این انقلابی علیه مارکسیسم نبود؟ برای مرتجع ترین بورژواها اکتبر نه انقلاب که کودتا بود. این اما خطرناکترین تبیین از اکتبر نیست. خطرناکترین تبیین همانی است که اکتبر را به مثابه انقلابی علیه مارکسیسم و نه در تأیید آن قلمداد می کند و در این تبیین از خود مارکس نیز استمداد می طلبد. اکتبر منتقدان بیشماری دارد، همانگونه که طرفداران بیشمارتری. انبوهی از این منتقدان با هر تفاوتی در تحلیل بر این متفق اند که انقلاب اکتبر با آموزه مارکسیسم خوانائی نداشته و انقلابی است علیه مارکسیسم.
انقلاب در این دیدگاه نه محصول انکشاف مبارزه طبقاتی، بل محصول رشد نیروهای مولده است و مارکسیسم نیز آموزه شناخت رشد نیروهای مولده در جامعه سرمایه داری. جدال بر سر تفسیر اکتبر نیز یکی از عرصه های جدالی وسیعتر حول تبیین تاریخ بشر به طور کلی و تکامل جامعه سرمایه داری به طور ویژه است. میتوان ادعا کرد که بر اساس مارکسیسم انسان محصول تاریخ است. بر این اساس انسان سازنده سوسیالیسم باید در درجه اول در انگلستان و سپس در فرانسه و آلمان ظهور میکرد که تاریخی از رشد مناسبات سرمایه داری را پشت سر داشتند. اما این انسان در روسیه ظهور کرده بود. اگر این انسان نمی توانست سازنده سوسیالیسم باشد و به خطا خود را انسان سازنده سوسیالیسم می دانست، پس چرا اصلا ظهور کرده بود؟ این نقض مارکسیسم است که ظهور این انسان را در جایی دیگر پیش بینی کرده بود. اگر هم چنین انسانی موفق به ساختن سوسیالیسم می شد که این نیزباز نقض مارکسیسم است. پس به هر صورت اکتبر انقلابی است علیه مارکسیسم.
اما استناد این دیدگاه به مارکسیسم بیش از آن که بیانگر نارسائی مارکسیسم یا نقض آن توسط انقلاب اکتبر باشد، فقر تاریخی خود این منتقدین را برملا می کند. واقعیت نزد مارکسیسم پیش از هر چیز فعالیت حسی، ذهنی خود انسان است. انسانی تاریخی که هم سازنده تاریخ است و هم این تاریخ را به گونه ای می سازد که پیش رو می یابد. این روح مارکسیسم است که نزد مارکس از زمان آغاز نقد هگل ظاهر می شود و با عبارت معروف "تئوری هنگامی که توده گیر می شود تبدیل به نیرویی مادی می گردد" پدیدار می شود و در تزهای فوئرباخ به فشرده ترین شکلی بیان می گردد و به مثابه خط سرخی همه آثار برجسته مارکس را به هم پیوند می دهد و در کاپیتال با تبیین سرمایه به عنوان رابطه ای اجتماعی به اوج خود می رسد. همین خط سرخ مارکسیسم است که یک بار دیگر در بلشویسم نمایان می گردد. بلشویسم تبلور این حکم درخشان است که "فلاسفه تاکنون جهان را تعبیر کرده اند، مسأله اما تغییر آن است". بلشویسم نه نقد مارکسیسم، بل همان پراتیک تغییر دهنده جهان بر بستر داده شده و همان "فعالیت حسی" تزهای فوئرباخ است.
پیش بینی مارکس در مورد ظهور سوسیالیسم در انگلستان اما بر متن شرایطی واقع گردید که هنوز نشانه ای از تکوین پراتیک دگرگون کننده جهان معاصر در نقطه ای دیگر مشاهده نمی شد. در آن پیش بینی آنچه در مرکز توجه قرار داشت مبانی مادی تکوین پراتیک انسانی مورد نظر مارکس بود و نه خود آن پراتیک. اگر آن پیش بینی بدون چنین پراتیکی به وقوع می پیوست، مارکسیسم نقض شده بود. با این همه در همان پیش بینی نادرست نیز تیزبینی داهیانه ای نهفته است. اگر انگلستان به دلیل گستردگی و تعمیق مناسبات سرمایه داری از مناسبترین مبانی مادی برای حرکت به سمت سوسیالیسم برخوردار بود، می شد از آن این را نیز دریافت، که در فقدان چنین شرایط مناسبی خیز به سوی سوسیالیسم با دشواریهایی به مراتب عظیم تر روبرو خواهد بود. و در روسیه چنین نیز شد.
اما این نیز وجه مشترک همه سوسیالیستهای متعهد به منافع تاریخی طبقه کارگر، از خود مارکس و انگلس تا مارکسیستهای برجسته دوران شکوفائی سوسیالیسم، تا لنین و تروتسکی و لوگزامبورگ و گرامشی، بود که در تعیین کننده ترین گره گاههای مبارزه طبقاتی از اقدام به آن چیزی که ضرورت بود هراسی به خود راه ندادند. این را مارکس در کمون پاریس نشان داده بود که پرولتاریای پاریس درگیر در نبرد مرگ و زندگی ناچار از دست زدن به انقلابی شد که امید چندانی به پیروزی اش وجود نداشت و این را لنین و تروتسکی هم در روسیه نشان دادند که پرولتاریای روسیه در نامناسبترین شرایط دست به انقلاب می زد. هنگامی که موجودیت طبقه ای و جامعه ای با تهدید روبرو می شود، هنگامی که پرولتاریا چاره ای جز انقلاب ندارد، باید با جسارت تمام به استقبال آن رفت. تکوین شرایط انقلابی 1917، تعمیق و گسترش شکاف طبقاتی، تمرکز "انزجار و محدودیت" در یک قطب و امید به رهائی در قطبی دیگر محصول روندی طولانی از مبارزه طبقاتی در روسیه و بر بستر دورانی متلاطم از مبارزات طبقاتی در سطح جهانی بود. بلشویسم بخشی از این روند تعمیق بود، خالق آن نبود. بدون جسارت انقلابی بلشویسم اما انقلابی نیز به وقوع نمی پیوست. پرولتاریای انقلابی روسیه در بلشویسم ابزار تحقق اراده انقلابی خود را یافت.
3
طبقه کارگر خواهان انقلاب نیست، ناچار از انقلاب است. اکتبر بعدی خواهد آمد. چاره ای جز تدارک آن نیست.