**************************
تحولات تایلند و اوکراین مهم ترین اخبار تحولات جهانی در روزهای اخیر را تشکیل می دهند. این دو تحول از تشابهات و تفاوتهائی برخوردارند که شناخت آنها برای درک ژئو پلیتیک لحظۀ کنونی در جهان و نتایج سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک آن حائز اهمیتند. تحولاتی که آغاز پایان یک میان پردۀ تاریخی را خصلت نمائی می کنند. همزمانی این تحولات با مرگ نلسون ماندلا، به نوعی بیان سمبلیک این تحول نیز هست. عروج نلسون ماندلا از مهم ترین تحولات آغاز این دوره یا میان پردۀ تاریخی بود و اکنون به گونه ای غریب مرگ او با تحولاتی همراه شده است که آغاز پایان این میان پرده را رقم می زنند. در دو یادداشت به هم پیوسته به این دو موضوع می پردازیم.
ماندلا: چهرۀ سیاه آریستوکراسی، چهرۀ وجیه بورژوازی
مرگ ماندلا را به نوعی باید سرآغاز مرگ یک دوران دانست. با ماندلا چهره ای از جهان سرمایه داری درگذشت که نماد مشروعیت و مطلوبیت سرمایه داری، دمکراسی و بازار آزاد در دو دهه اخیر بود. مرگ ماندلا البته بازتابهای متفاوتی را به همراه داشت. از میان این بازتابها اما این تجلیل و تمجید از ماندلا بود که از سران دست راستی دمکراسی غربی تا احزاب چپ سرمایه داری را در بر میگرفت. تنها بخش کوچکی از چپ رادیکال ضد امپریالیست بود که به مناسبت مرگ ماندلا ارزیابی ای انتقادی از نقش و زندگی وی ارائه دادند. این انتقادات نیز بیشتر متوجه نقش ماندلا در رابطه با دول غربی و توجیه عملکرد امپریالیسم بودند تا نقش طبقاتی او و رژیمی که او در تثبیت آن نقشی کلیدی ایفا نمود. آنجائی هم که این وجه از زندگی سیاسی ماندلا مورد انتقاد قرار می گرفت، منتقدین قائل به تحولی در زندگی سیاسی ماندلا و تبدیل وی از مبارزی برای آزادی به مدافع نظم مسلط بودند. این تحول و دگردیسی در ماندلا بود که مورد انتقاد قرار می گرفت. گوئی ماندلای زمان آزادی مبارزی برای عدالت طبقاتی بود و ماندلای متأخر نه. رویکردی که نه قادر به تبیین اهمیت پدیده ماندلا است و نه موقعیت تاریخی متفاوت عروج و مرگ ماندلا را به درستی توضیح می دهد. شاید مقالۀ رونی کاسریلز، عضو رهبری حزب کمونیست آفریقای جنوبی، تحت عنوان "چگونه توافقنامه فاوستی کنگره ملّی آفریقا، فقرای آفریقای جنوبی را فروخت" شاخص ترین نمونۀ این برخوردها را نشان دهد. مقاله ای که گرچه چند ماه قبل از مرگ ماندلا در گاردین انتشار یافته بود، اما در عین حال به منزلۀ بیلانی از کار او در پایان عمرش نیز به شمار می آمد. کاسریلز در مقاله اش به بخشی از حقایق تکان دهنده شکاف طبقاتی متزاید در آفریقای جنوبی پس از محو رژیم آپارتاید و روی کار آمدن کنگرۀ ملی آفریقا اشاره می کند و نشان می دهد که چهرۀ سیاه آریستوکراسی نه تنها نتوانسته است چهرۀ سیاه فقر را از میان ببرد، بلکه آن را ماندگارتر و ریشه ای تر نیز کرده است. اما کاسریلز همۀ اینها را به مجموعه ای از اشتباهات نسبت می دهد که از جانب کنگرۀ ملی آفریقا، حزب کمونیست آفریقای جنوبی و بویژه از جانب خود ماندلا صورت گرفته اند. او در مورد ماندلا معتقد است که وی با ارزیابی نادرست از توازن قوا و دست بالا گرفتن قدرت اقلیت حاکم سفید پوست در آفریقای جنوبی، پس از به قدرت رسیدن امتیازاتی بیش از آنچه که لازم بود به آنان و به متحدین جهانی آنان، یعنی به بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و غیره داده است. وی معتقد است که این امتیازات باعث آن شدند تا برنامه های ملی کردن صنایع بزرگ تعدیل یا متوقف شوند و در مقابل خصوصی سازی های گسترده ای بر اساس برنامه های نئولیبرالی صورت بگیرد. این تصویر اما تصویری واقعی نیست. در این تصویر، ماندلا مبارزی برای منافع توده های زحمتکش قلمداد می شود که با چرخش و اشتباه در سیاست نتوانسته است از منافع این توده ها به درستی حفاظت کند. این تصویر از درون حزبی بیرون می آید که نه فقط اکنون به عضویت ماندلا در خود افتخار می کند، بلکه در تمام مراحل شکلگیری مدل بیرحمانه و قسی سرمایه داری آفریقای جنوبی تحت زعامت ماندلا و کنگرۀ ملی آفریقا (ای-ان-سی) حداکثر نقش اپوزیسیون اعلیحضرت را ایفا نموده است و اکنون که نتایج فاجعه بار سیاستهای طبقاتی دولت آفریقای جنوبی آشکار شده است، با اشاره به برخی اشتباهات در صدد توجیه نقش خود در رسیدن به نقطۀ کنونی است. چنین درکی نه تنها تصویر نادرستی از خود ماندلا به دست می دهد، بلکه حتی شرایط و نحوۀ پیروزی مبارزه ضد آپارتاید را نیز تحریف می کند و چنین وانمود می سازد که گویا این کنگرۀ ملی آفریقا بود که آپارتاید را به زانو در آورد. واقعیت اما خلاف این است. هم واقعیت ماندلا و هم واقعیت اضمحلال آپارتاید.
بر خلاف تمایل نویسندگان چپ، در ماندلا – لااقل از آغاز دهه هشتاد به این سو- هیچ چرخشی به نفع سرمایه داری صورت نگرفت. چنین چرخشی در کسی صورت می گیرد که ابتدا مخالف سرمایه داری بوده باشد. ماندلا البته عضو حزب کمونیست نیز بود. اما این حزب کمونیست همانقدر منتقد سرمایه داری بود که حزب تودۀ ایران: یعنی هیچ. خود ماندلا اما هیچگاه مخالفت خود با سرمایه داری را اعلام نکرده بود. برعکس، او هم در جریان دادگاهش و هم سالها بعد و پس از 28 سال زندان به صراحت اعلام داشت که "کنگرۀ ملی آفریقا در هیچ فازی از تاریخ خود طرفدار تغییر انقلابی ساختارهای اقتصادی نبوده است ... و هرگز حکم محکومیت شکل سرمایه داری جامعه را صادر نکرده است". او از این حد از انتزاع هم فراتر رفته و به طور مشخص دربارۀ سیادت اقلیت زمیندار و سرمایه دار سفید پوست اظهار داشت که "من بر علیه سیادت سفیدان مبارزه کرده ام و همچنین بر علیه سیادت سیاهان". معنای این اظهارات هم چیزی نیست جز آن که از طبقۀ حاکم اقتصادی که تقریبا تماما از سفید پوستان تشکیل می شد، هیچ گونه خلع یدی صورت نخواهد گرفت و امتیازات آنان به عنوان طبقۀ حاکمه باقی خواهد ماند. مسأله برای ماندلا و جریان مسلط بر کنگرۀ ملی آفریقا گسترش طبقۀ حاکمه و ورود الیت سیاهپوست به درون حکومت بود و نه تغییری در مناسبات تولید. بنا بر این صحبت از چرخش و یا سازش در مورد ماندلا با واقعیت همخوانی ندارد. این جناحهای رادیکال کنگرۀ ملی آفریقا، کوساتو و نیروهای چپ درون کنگره بودند که سازش کردند و نه ماندلا و جریان مسلط بر کنگره ملی آفریقا.
درک این واقعیت از آن رو مهم است که اضمحلال رژیم آپارتاید و جایگزینی آن با جمهوری تحت سیادت کنگرۀ ملی آفریقا در پرتو آن به گونه ای دیگر آشکار می شود. گونه ای متفاوت از تصویر مسلط بر افکار عمومی. در تصویر مسلط رژیم آپارتاید ار اثر مبارزۀ قهرمانانه کنگرۀ ملی آفریقا و بر متن حمایت یک جنبش جهانی وسیع از این مبارزه و محکومیت رژیم آپارتاید رو به اضمحلال رفت و نابود شد. این تصویر از هر دو وجه آن، هم از وجه تحولات درون آفریقای جنوبی و هم از وجه جهانی آن، تصویری مسخ شده و وارونه از واقعیت مبارزه در آفریقای جنوبی است.
در درون آفریقای جنوبی در سالهای پایانی دهۀ هشتاد قرن بیست، نظم امور کم یا بیش به روال عادی ادامه داشت. هیچ بحران انقلابی ای جامعه را فرا نگرفته بود و اکثریت سیاهپوست جامعه نیز کم و بیش به وضعیت خویش خو کرده و بیش از تغییر رژیم آپارتاید به روال عادی زندگی خویش اشتغال داشتند. کنگرۀ ملی آفریقا البته در بخشهائی از سیاهپوستان و بویژه در شهرهای بزرگ، از نفوذ قابل توجهی برخوردار بود. اما در مقابل این نفوذ، این واقعیت نیز قرار داشت که بخشهای وسیعی از سیاهپوستان در ائتلاف با رژیم آپارتاید قرار داشتند و نه در مبارزه با آن. از جنبش قبیله ای بوتولزی به رهبری اینکاتا تا مجموعه وسیعی از سیاهانی که در دل همان رژیم آپارتاید و در دستگاههای سرکوب آن مشغول فعالیت بودند. بخش قابل توجهی از پلیس آفریقای جنوبی همان زمان هم از سیاهپوستان تشکیل می شد. سیاهپوستانی که همراه با همکاران سفید پوستشان در سرکوب قیامهای هر از گاهی شهرکها فعالانه شرکت داشتند. مرور تاریخ این دوران نشان می دهد که روند تحولات جامعۀ آفریقای جنوبی به هیچ وجه به سوی یک بحران انقلابی سیر نمی کرد. مشکل اصلی بورژوازی حاکم جای دیگری بود و همین مشکل نیز برطرف کردن آپارتاید را الزامی می کرد.
در پایان دهۀ هشتاد رژیم آپارتاید چه از نظر منطقه ای و چه از نظر جهانی در نامساعدترین وضعیت قرار داشت. در سطح منطقۀ جنوب آفریقا تحولات عمیقی صورت گرفته بود که جغرافیای سیاسی منطقه را به کلی دگرگون کرده بود. فروپاشی سلطۀ استعماری بر آنگولا و موزامبیک و استقلال نامی بیا، مؤلفه های سیاسی- ایدئولوژیک منظقه را به کلی دگرگون کرده بود. همۀ کشورهائی که تا پیش از این تحولات حیاط خلوت بورژوازی رژیم آپارتاید به شمار می آمدند، اکنون در جبهه ای در مقابل آن به صف آرائی می پرداختند. به ویژه در آنگولا و موزامبیک که با روی کار آمدن دولتهای چپگرای طرفدار شوروی، هم از نظر ایدئولوژیک در مقابل آفریقای جنوبی قرار می گرفتند و هم به علت حمایت نظامی فعالانۀ آفریقای جنوبی از جنبشهای مزدور در این کشورها – از قبیل جنبش یونیتا به رهبری یوناس ساویمبی مزدور در آنگولا – هیچ دلیلی برای کوتاه آمدن در مقابل رژیم آپارتاید و پذیرش حضور آن در منظقه نداشتند. همۀ این تحولات به معنای قطع نفوذ اقتصادی بورژوازی آفریقای جنوبی در کل جنوب آفریقا به شمار می آمد. امری که فقط تا زمانی قابل تحمل بود که رابطه با غرب بتواند این خسارتها را جبران کند.
حقیقتا نیز در اوایل دهۀ هشتاد، رژیم آپارتاید در غرب از متحدان قابل اتکائی برخوردار بود که هم از نظر سیاسی و دیپلماتیک و هم از نظر اقتصادی بهترین تکیه گاه برای حضور در بازارهای جهانی را در اختیار رژیم آپارتاید قرار می دادند. این دوران عروج پیروزمندانه راست معروف به نئولیبرال در عرصۀ جهانی است. دوران ریگان و تاچر که هر دو از صمیمی ترین و پیگیرترین متحدان وفادار رژیم آپارتاید به شمار می آمدند. بر متن چنین توازن قوائی، از دست دادن بازارهای منطقه ای در جنوب آفریقا امری قابل تحمل بود. اما از سالهای میانی دهه هشتاد فراکسیونهای نیرومندی در درون بورژوازی غرب هر چه بیشتر مخالفت با سیاست آپارتاید را در دستور کار خود قرار می دادند. اعطای جایزه نوبل صلح به اسقف دزموند توتو در سال 1984 نشانه بارزی از حمایت از کنگره ملی آفریقا را با خود حمل می کرد. با تغییر این توازن قوا در پایان دهۀ هشتاد، قضیه به کلی عوض می شد. در پایان این دهه حتی آمریکا نیز به طور رسمی به صف مخالفین آپارتاید پیوسته و در حرف به تأئید سیاست تحریم کالاهای آفریقای جنوبی پیوسته بود. دلایل این تحول را باید در تغییری جست که در عرصۀ جهانی در حال وقوع بود.
پایان دهۀ هشتاد مقارن بود با آشکار شدن نشانه های ضعف و فروپاشی بلوک شرق. دوران جنگ سرد به پایان خود نزدیک می شد و ایدئولوژی ضد کمونیستی غرب که بر مبنای تقابل با نفوذ شوروی شکل گرفته بود، همراه با افول قدرت شوروی نیازمند مبانی متفاوتی بود که پاسخگوی صف بندیهای جدید جهانی باشد. ضعف بلوک شرق در عین حال در آفریقا همراه بود با ورود متزاید کشورهای آفریقائی به بازار جهانی. آفریقا هر چه بیشتر به صحنۀ رقابت قدرتهای جهانی بدل می گردید و برای کسب نفوذ در این کشورها، از شمال تا جنوب آن، مرزبندی با رژیم آپارتاید به امری عاجل بدل می گردید. بر متن چنین شرایطی بود که پروژۀ انتقال قدرت به کنگرۀ ملی آفریقا در دستور کار قرار می گرفت. و روشن است که در چنین انتقال قدرتی آن نیروئی باید طرف اصلی مذاکره قرار می گرفت که به بهترین وجهی هم نیازهای ایدئولوژیک این تحول را برآورده می کرد و هم ساختارهای اقتصادی را حتی المقدور دست نخورده باقی می گذاشت. این نیرو نیز تنها می توانست کنگرۀ ملی آفریقا باشد.
در درون خود رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی نیز رویکرد انتقال قدرت از سالهای میانی دهۀ هشتاد به رویکرد اصلی بدل می شد. از سال 1986 و در دوران دولت بوتا مذاکرات محرمانه بین دولت و کنگره ملی آفریقا آغاز شد. نلسون ماندلا که هنوز در زندان به سر می برد، در این مذاکرات کنگرۀ ملی آفریقا را نمایندگی می کرد. مذاکرات سه سال به درازا کشید و بی نتیجه ماند. در بطن این مذاکرات بود که سیاست رسمی قدرتهای مسلط بر مناسبات بین المللی – و بویژه آمریکا – به زیان رژیم آپارتاید تغییر کرد. گفته می شد که تصمیم به آزادی ماندلا از زندان در جریان نشست سران جی 7 در سال 1988 در تورنتوی کانادا اتخاذ گردید. تصمیمی که تا زمان اجرا حدود دو سال به درازا کشید. دو سالی که صرف تنظیم مودالیته مربوط به دوران انتقال شد.
در جریان همین تحولات بود که آرایش ایدئولوژیک بورژوازی غرب برای ورود به دوران پس از جنگ سرد شکل می گرفت. آرایشی که باید هر چه بیشتر از قالب سیاست رسمی دولتی در می آمد و شکل جنبشی اجتماعی را به خود می گرفت. اصلی ترین محور ایدئولوژیک این آرایش جدید در یونیورسالیسم یا جهان گرائی رادیکالی قرار داشت که دقیقا نیازمندیهای دوران جهانی شدن هر چه بیشتر سرمایه و منافع قدرتهای مسلط بر بازارهای جهانی را در خود منعکس می کرد. اساس این یونیورسالیسم در عرصۀ اجتماعی بر گسترش جامعۀ مدنی، در عرصۀ سیاسی بر تأکید بر دمکراسی و در عرصۀ اقتصادی در تأکید بر بازار آزاد قرار داشت. بسیاری از محدودیتهای ناشی از فشار رقابت در دوران جنگ سرد باید کنار زده می شد. محدودیتهائی که رویکردی پراگماتیستی را در بسیاری از نقاط جهان در دستور کار دول مسلط بر سرمایه داری غرب قرار می داد. بر مبنای همین رویکرد پراگماتیستی بود که دولتهای دیکتاتوری نظامی در آمریکای لاتین و سایر نقاط دنیا و رژیمهائی مثل رژیم آپارتاید به عنوان متحد غرب به رسمیت شناخته می شدند. اکنون هر چه بیشتر این دمکراسی و حقوق بشر بود که به عنوان ارزشی غیر قابل تخطی در دستور کار قرار می گرفت. استراتژی متفاوتی که برتری غرب به عنوان تمدنی پیشرفته در مقابل سایر نقاط جهان را برجسته می کرد. در این استراتژی این دیگر فقط کمونیسم نبود که هدف قرار می گرفت. همه و هر آنچه که با دمکراسی و بازار آزاد خوانائی نداشت، تهدیدی برای تمدن به حساب می آمد. تهدیدی که رفع آن وظیفۀ نه فقط دولتهای غرب، بلکه همچنین وظیفۀ سازمانهای غیر دولتی، جامعۀ مدنی و تمام الیت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به شمار می آمد. انترناسیونال لیبرالیستی شکل می گرفت. مبارزه برای آزادی ماندلا یکی از اولین حلقه های شکلگیری این انترناسیونال بود که در کنسرت بزرگ استادیوم ویمبلی در لندن نخستین نمود عملی خود را می یافت.
تا آن زمان، اعتراض در هنر مدرن و پست مدرن، اعتراض به اقتدار و ایجاد محدودیت از جانب دولت خودی بود. بیست سال بعد از کنسرت بزرگ وودستوک در اعتراض به جنگ ویتنام، اکنون این کنسرت بزرگ ویمبلی بود که به عنوان هنر انتقادی معرفی می شد. با این تفاوت که در ویمبلی این اعتراض نه اعتراض به دولتهای حاکم در خود غرب، بلکه در همراهی با سیاست خود این دولتها و بر علیه عارضه ای در گوشۀ دیگری از دنیا صورت می گرفت. هنرمندانی که ویمبلی را سازمان دادند، همانهائی بودند که در دهۀ نود قرن بیست به متحدین لیبرالیسم مسلط بر قویترین قطب اقتصادی دنیا بدل شدند و همین هنرمندان بودند که در دهه اول هزارۀ جدید در صف اول دخالت هومانیستی در اقصی نقاط جهان قرار می گرفتند. از سودان تا سومالی و مالی و لیبی و سوریه. آنچه به عنوان محکومیت آپارتاید در "افکار عمومی جهانی" معرفی می شد، درحقیقت محکومیت آن نزد طبقۀ حاکم بر سرمایه داری بین المللی بود. محکومیتی که باید ابزارهای ایدئولوژیک لازم برای ورود به دوران جدید از مناسبات جهانی را حدادی می کرد. دمکراسی نمی توانست ادعای جهانشمولی خویش را با وجود لکه های ننگی از قبیل رژیم آپارتاید مشروع جلوه گر کند.
انتقال در آفریقای جنوبی از آپارتاید به دولت ای-ان-سی محصول چنین روندی بود. در این تحول نه هیچ سوء تفاهمی بود و نه هیچ اشتباهی صورت گرفت. برعکس، از انتخاب بازیگران تا اقدامات مشخص طرفین بازی، همه چیز به خوبی پیش رفت. از محل مذاکراتی که پس از آزادی ماندلا در ساختمان مرکز تجارت جهانی آغاز شد تا ترکیب مذاکره کنندگان که در سوی کنگره ملی از اقتصاددانان جوان تحصیلکرده هاروارد تشکیل شده بود و گزارش کار خویش را منحصرا به ماندلا ارائه می داد، تا جایزۀ صلح نوبل که یک سال پیش از برگزاری انتخابات به ماندلا و دکلرک اعطا شد تا زمینه های سیاسی و ایدئولوژیک مساعد لازم برای دوران گذار را فراهم کند. همه چیز دقیقا همانطور پیش رقت که باید می رفت. نتیجه نیز چیزی نبود جز عروج آفریقای جنوبی به عنوان یک قدرت اقتصادی و سیاسی در عرصۀ منطقه ای و جهانی. در عرصۀ داخلی نه تنها مبانی سلطۀ طبقاتی دوران آپارتاید حفظ شد، بلکه با از میان رفتن قید و بندهای دوران آپارتاید، راه برای دوره ای از انباشت سرمایه در عرصه های جدیدی مانند توریسم و توریسم سکسی که تاکنون آپارتاید مانع از شکلگیری آنها بود نیز باز شد. اقدامات رفاهی، مهد کودک و مدرسه و غیره برای سیاهان، نه تنها در بیحقوقی عمومی تودۀ سیاهپوستان تغییری ایجاد نکرد، بلکه با تسکین موقت برخی از جراحات، راه را برای در پیش گرفتن حل بنیادی بیحقوقی برده وار کارگران سیاهپوست مسدود نیز نمود. امری که با مشارکت دادن حزب کمونیست آفریقای جنوبی و اتحادیۀ کوساتو در حکومت، بیان سیاسی خویش را نیز یافت و به فجایع آتی انجامید.
در سطح منطقه ای آفریقای جنوبی به سرعت به قدرتی هژمون بدل گردید که برای پیشبرد منافع خویش لحظه ای نیز در استفاده از ابزارهای اعمال قدرت تردید نمی کرد. رژیم ای-ان-سی در این راه نه تنها تغییری در سیاستهای رژیم آپارتاید انجام نداد، بلکه در موارد متعددی دقیقا همان سیاست آپارتاید را در رابطه با کشورهای همسایه دنبال نمود. به طور مثال در همان دوران ریاست جمهوری ماندلا از سوی "انجمن توسعۀ کشاورزی آفریقای جنوبی" – ساکادا- طرحهائی برای سرمایه گذاری در کشورهای همسایه در دستور قرار گرفت که چه در شرایط قراردادها و چه در نحوۀ اجرای آنها هیچ تفاوتی با دوران آپارتاید نداشتند. میشائیل خودوسکوفسکی در مقاله ای تحت عنوان "مدل از کار افتادۀ آپارتاید به یک مدل صادراتی بدل می شود" در آوریل 1997 در لوموند دیپلماتیک نوشت: "اسکادا سرمایه گذاریهایی در زئیر، زامبیا و آنگولا و همچنین پروژه ای در موزامبیک را برنامه ریزی کرده است. در سال 1996 رؤسای جمهور موزامبیک و آفریقای جنوبی، یوآخیم چیسانو و نلسون ماندلا، توافقنامه ای دولتی را امضا کردند که به صنعت کشاورزی آفریقای جنوبی اجازه سرمایه گذاری در حداقل شش منطقه در موزامبیک را اعطا می نمود. امتیازاتی برای بهره برداری از جمعا هشت میلیون هکتار زمین... با قیمت 15 سنت برای هر هکتار بهترین مناطق حاصلخیز ناحیه نیاسا در موزامبیک در اختیار کشاورزان بوئر آفریقای جنوبی قرار می گرفت". ابتکار این سرمایه گذاری از سوی ژنرال کنستاند ویلجوئن رهبر سازمان راست افراطی "جبهۀ آزادی" و تحت عنوان "کریدوری برای مواد غذائی از آنگولا تا موزامبیک طرحریزی شده بود. در پروژه ساکادا مورد تأکید قرار گرفته بود که جمعیت ساکن در مناطق مورد امتیاز به "شهرکهای روستائی" کوچ داده خواهند شد. دقیقا همان سیاست آپارتاید در ایجاد تاون-شیپ ها. حقیقتا سرمایه نه تنها مرز نمی شناسد، رنگ هم نمی شناسد. نه بوتا و نه دکلرک هیچگاه نمی توانستند چنین امتیازاتی را برای زمینداران راسیست آفریقای جنوبی کسب کنند. فقط ماندلا می توانست و کرد.
این مسیری بود که بورژوازی آفریقای جنوبی تحت سیادت حکومت مشترک کنگرۀ ملی آفریقا و حزب کمونیست و کوساتو بی وقفه طی نمود و به قدرتی پذیرفته شده در "جامعۀ جهانی"، به عضوی از گروه جی 20 کشورهای اصلی سرمایه داری و به یکی از بنیانگذاران گروه بریکس متشکل از چین و روسیه و برزیل و آفریقای جنوبی و هندوستان بدل گردید. در تعلق حکومت به سرمایه داری جهانی حتی لحظه ای هم تردید ایجاد نشد. تابو مبکی جانشین ماندلا، در توصیف سرمایه داری به عنوان نظام ایده آل تا جائی جلو رفت که اظهار داشت: "اقتصاد بازار اکنون خصلت یک حقیقت یونیورسال آشکار را یافته است". این که سیاست مهار گسیختۀ انباشت سرمایه به هر قیمت و با حفظ و گسترش بردگی اکثریت عظیم سیاهپوستان چه فجایع اجتماعی را به دنبال داشت، از همان دهه 90 و دوران زمامداری ماندلا روشن بود. کلود ووتیر در لوموند دیپلماتیک مارس 99 نوشت که در سال 1998 :"...تمام خانه های ثروتمندان با دستگاههای هشدار تجهیز شده اند. آخرین دستاورد در این زمینه شعله اندازی است که بر اتومبیل نصب می شود. تعداد شاغلین سازمانهای خصوصی تأمین امنیت اکنون با 300 هزار نگهبان و پرسنل بیش از کل پلیس با 134 هزار نفر است". تداوم همین سیاست عریان طبقاتی بود که سال گذشته به فاجعه کشتار کارگران ماریکانا منجر شد. فاجعه ای که اکنون معلوم شده است نه تنها تصادفی و یا ناشی از اوجگیری کنترل نشدۀ اعتصابات نبوده، بلکه اقدامی از پیش طرحریزی شده برای ارعاب کارگران بود. پروتکل منتشره از جانب روزنامه دیلی ماوریک تردیدی در این زمینه باقی نمی گذارد. "آشتی" ماندلا دیرپائی است که جای خود را به جنگی بیرحمانه بین طبقات داده است. دوران گل و بلبل تحول مسالمت آمیز در آغوش "جامعۀ جهانی" فریبی بزرگ بیش نبود. با مرگ ماندلا یکی از فریبکاران اصلی این دوران صحنه را برای همیشه ترک کرد.
بهمن شفیق
23 آذر 1392
14 دسامبر 2013