مجادله ای که در هفتههای اخیر در فضای مجازی پیرامون اظهارات دو تن از فعالین سابق جنبش سبز درگرفت، سؤالاتی را به میان کشید که پاسخ بدانها میتواند در ارزیابی از وضعیت کنونی فضای سیاست در ایران مؤثر واقع شوند. مجادله مزبور بعد از اظهاراتی صورت گرفت که فردی به نام حسین رونقی (که ظاهراً در میان فعالان «جنبش مدنی» نامی شناخته شده نیز هست) نخست در گفتگو و سپس طی توئیتهائی طبقه متوسط را نه عامل تحول به نفع «آزادیخواهی» در ایران، بلکه به مثابه نیروئی محافظه کار ارزیابی نموده و کوچکتر شدن آن را به نفع آن جنبش آزادیخواهی مد نظر خویش دانست. علاوه بر این، وی همچنین طی اظهاراتی که در چهارچوب همان «جنبش مدنی» تابوشکنانه به نظر می آیند، تحرکات معلمین را محکوم نموده و آنان را نیز از عوامل تثبیت نظام دانسته بود. این اظهارات از قرار مورد حمایت فعال دیگری از این «جنبش مدنی» به نام مجید ملکی نیز بودند و همین نیز باعث شد تا نزد عدهای از کاربران در فضای مجازی این دو نام به عنوان نسل جدید رهبران جنبش مدنی براندازی در ایران تلقی گردند در حالی که جمعیت دیگری این مواضع را به زیان جنبش مزبور ارزیابی کردند.
درباره این مجادله و پیشینه و جایگاه افراد مورد نظر لازم دانستیم پرسشهائی را با رفقائی در میان بگذاریم. آنچه در زیر میخوانید حاصل این پرسشها است که در دو بخش صورت گرفتند. نخست ارزیابی اولیه و سپس در پرسش دوم جایگاه این مباحثه. پس از پاسخهائی که یک رفیق ارائه داد، ارزیابی مقدماتی خودم از این مباحثه را نیز طرح خواهم کرد.
نخستین پاسخ
۱. کمی در مورد حسین رونقی(ستار خان تبریز!):
الف. چند ماه پیش ایشان مقاله ای در وال استریت ژورنال مینویسند و در آن رسانه های غربی و اپوزسیون خارج از کشور را مورد نقد قرار میدهند. کلیت حرفشان آنست که این رسانه ها و اپوزسیونها، حقیقت را در مورد ایران و فعالین سیاسی نمیگویند. این رسانه ها وضعیت وحشتناک و خفقان داخل کشور و مصائب فعالین سیاسی را کنار گذاشته و در عوض توجه شان به سمت مواردی چون برجام، بحران آب و ... معطوف گشته است. محسن سازگارا از این مقاله ی به قول خودشان شجاعانه، به شدت دفاع میکنند.
ب. ایشان که تا چندی پیش از فعالین جنبش سبز بوده و در جریان انتخابات ٨٨ با نام مستعار بابک خرمدین به وبلاگ نویسی مشغول شده و به همین علت نیز ۶ سال زندانی میشوند، اکنون خود را در برابر تمامی این جریانات و جریانات حکومتی اصلاح طلب و اصولگرا میبیند. وی همه جا از مواضع براندازی خویش دفاع کرده و و در توئیت ها نیز منشاء تمامی رنج ها و ستم های داخل کشور را حکومت فاسد و به قول خودشان غیر عادی میدانند.
۲. چرا حسین رونقی این روزها بر سر زبانها افتاده:
الف. وی که تا چندی پیش از دوستان گرمابه و گلستان محمد نوریزاد و نرگس محمدی و امثالهم بودند، بعد از رسوایی و مضحکه شدن این طیف (منجمله فیلم سس روی صورت محمد نوریزاد و بعدا ماجرای گوهر عشقی و...) و بی اعتباری آنها تلاش میکند خود را از این جریان متمایز کند (شاید بتوان گفت مشابه اقدامات مصی علینژاد) در همین راستا به تندی به نرگس محمدی که در یکی از مصاحبه هایشان وجود تحریم ها را تنها موجب قدرتمندی بیشتر سپاه عنوان میکنند، میتازد. رونقی بیان میکند که این تحریم ها اگر چه موجب فشار بر ملت میشوند اما ما را چه باک! ما همواره حاضریم آنجا که پای تضعیف نظام در میان باشد فداکاری کرده و فشارهای وارده را بر خود بپذیریم! اگر چه معتقدیم این فشارها باید هدفمند شده و تا جای ممکن نظام را به چالش بکشند نه معیشت مردم را.
ب. بحثی که تحت عنوان " ایران ما؛ تحریمها و طبقه ی متوسط" چند روز قبل به همراه مجید توکلی ارائه میکنند، گفتگویی یک ساعتی است و همانطور که از عنوانش پیداست بر دو محور استوار است:
١. بحث تحریمها که در بالا اشاره شد (در جواب نرگس محمدی)
۲. بحث طبقه متوسط که بازتاب بیشتری داشته است. کلیت این محور، در توئیت ایشان که برایتان فرستاده ام قابل پیگیری است. از نظر آنها بعد از شکست جنبش سبز، طبقه متوسط و جامعه ی مدنی اگر چه با حکومت مخالفند اما به علت گره خوردن منافعشان با منافع طبقات بالا عملا منفعل شده اند و در بزنگاههایی چون جنبشهای دی ۹۶، آبان ۹٨، کشاورزان اصفهان، بحران آب خوزستان و ... حضوری ندارند و لذا هیچ آینده و امیدی برای براندازی در آنان نیست. همچنین اشاره ای کوتاه به تجمع معلمان میکنند و معتقدند عاملی که آنان را به خیابانها کشانده (مانند آموزش رایگان و ...) در جهت تداوم نظام و حل معضلات در همان چهارچوب ها و نهایتا مسئله ی شکمشان است ونه براندازی حکومت.
توضیح آنکه بازخوردهای بسیار بالایی که بحث ایشان در توئیتر و شبکه های اجتماعی داشته بجز مواردی بسیار معدود همگی در رد و بی اعتبار دانستن و حتی مضحکه بودن آنها صورت گرفته و نه در تائید آنها.
پرسش بعدی و پاسخ دوم
سؤال بعدی: موضوع چقدر اهمیت دارد؟ آیا پدیدهای گذراست یا نشان از تحولی پایدارتر در ساختار ایدئولوژیک طبقه متوسط دارد؟ اگر دومی است کدام مولفه ها شاخصهای اصلی آن هستند؟
برای جواب به سوالی که پرسیده بودید، لازم بود بحث طبقه متوسطی که آقای رونقی مطرح کرده و در گزارش اول بیان شد را ریشه ای تر بررسی میکردم. در این صورت پایداری یا گذرا بودن این مباحث نیز مشخص تر میشد.
۱. یوسف اباذری بعد از فوت مرتضی پاشایی و حضور عجیب جمعیت میلیونی در مراسم تدفین وی علت را اینگونه فرمول بندی میکند: بعد از ماجرای ٨٨ اتفاقی که افتاد وحشتی بود که حاکمیت از مردم و متقابلا مردم از حاکمیت پیدا کردند (واضح است که منظور ایشان از مردم، طبقه متوسط بود) این وحشت موجب میشد که در مواردی اینچنین مردم و حاکمیت خود را در بغل هم بیندازند. حضور جمعیت میلیونی در مراسم تدفین چنین خواننده ای یکی از این موارد بود که هم از ناحیه مردم و هم از ناحیه حاکمیت بصورت پنهانی تقویت شد.
آنچه رونقی و توکلی جدیدا درباره ی طبقه متوسط عنوان کرده اند، شاید در این مباحثات قابل پیگیری باشد. که احتمالا بی ربط هم نباشد. اما چون بحث ریشه ای نیست.(از نظر یوسف اباذری اینکه مردم (طبقه متوسط) مرتضی پاشایی گوش دهند فاجعه است و آرزوی ایشان آنست که مردم (باز هم طبقه متوسط) شجریان و بتهوون و موتسارت و امثالهم گوش بدند.) نه صحبتهای اباذری که بسیار هم در ۹۳ سروصدا داشت توانست جریان ساز شود و نه آقای رونقی میتواند. مطلب بعدی آنکه تقریبا در مواضع بسیاری که نسبت به توئیت ایشان (انهدام طبقه متوسط جهت براندازی، که البته حق با ایشان است) صورت گرفته است، فعالین کارگری حضور ندارند و لذا از این جنبه تقریبا باید خیال ما راحت باشد.
۲. در گزارش قبلی گفته بودم که رونقی در حد یکی دو جمله درباره جنبش معلمان میگوید و رد میشود. حقیقتا هم اینگونه بود. امابا بررسی بیشتر در کانال تلگرامی ایشان متوجه شدم لااقل تا حدی دچار اغماض در این مورد شده ام. و باید اعتراف کنم که از سوال شما و ربط این جریان به جنبش معلمان کمی متعجب شدم. اما حق با شما بود. مواردی را که رونقی در صفحه تلگرامی شان در دو روز اخیر به اشتراک گذاشته اند را مروری کنیم:
یکی ویدیوئی است که در آن یکی از معاونین از مدرسه ای موهای دانش آموزانی را که موهایشان بلند است را قیچی میکند که ویدئو زیاد هم دست به دست شده و علمای چپ و برانداز هم به روش های مختلف و در جهت اهداف خود روی آن مانور دادهاند (علت بازنشر بیش از حد این ویدئوها و موارد مشابه مانند تنبیه فیزیکی یک دانش آموز، که واضح است همیشه در مدارس دولتی اتفاق می افتد، بیشتر بنظرم برمیگردد به سیاست خصوصی سازی دولت بورژوایی و در راستای گسترش و تقویت آن و اینکه بخش دولتی در زمینه آموزش ناکارامد است). آقای رونقی آن را بعنوان اقدامی غیر انسانی و تحقیرآمیز محکوم میکند.
دوم، ویدیوئی باز هم از تعدادی دانش آموز البته در خارج فضای مدرسه (ظاهرا حرم امام رضا در مشهد) است که در آن دانش آموزان در حال خواندن سرودی با کلیت ما دهه ی نودی ها سربازان رهبریم، منتشر میشود. باز هم صدای ایشان بلند میشود و از محکوم کردن آموزش ایدئولوژیک در مدارس حرف میزنند. البته که کشف تازه ای نکرده است و مسلما ما از کسی که دولت را غیر متعارف میداند انتظار این را نداریم که از بورژوازی ایران صحبت کند. همچنین انتظار داریم بعنوان یک برانداز، آموزش های ایدئولوژیک را تنها در چهارچوب جمهوری اسلامی بدانند. معلمان را نیز بر این اساس مروج ایدئولوژی های نظام میداند (و از معلمان بیشماری که خود پروغرب هستند و مروج ایدئولوژی های غربی صحبت نمیکند).
۳. تا جائی که به جنبش معلمان برمیگردد و فارغ از استفاده های ابزاری که رسانه هایی چون سعودی نشنال و بی بی سی و ... از آن چون ابزاری استفاده میکردند، به نظر من مطالبات معلمان و جنبش آنان هرگز مترقی نبود. بحث مفصل است. مثلا آنها از آموزش رایگان حرف میزنند بدون آنکه لغو آموزش خصوصی را با آن جمع ببندند. در یک کلام معلمان میترسند به طبقات فرودست تنزل پیدا کنند.اینها را با هزاران کامنت در کانال ها و گروهها میتوان دید.
یک ارزیابی مقدماتی
به نظر من پرسش اصلی در این ماجرا این نیست که آیا مباحث رونقی و توکلی توان جریان سازی دارند یا نه؟ در سؤال دومی که ما طرح کرده بودیم تأکید نه بر توان این افراد در جریان سازی، بلکه بر این بود که آیا این تحولی پایدارتر در طبقه متوسط را به نمایش میگذارد یا نه؟ به عبارتی دیگر، در چنین حالتی این مهم نیست که خود آن افراد تا چه حد توان شکل دادن به یک جریان اجتماعی را دارند. چنانچه زمینههای مادی برای چنین تحولی وجود داشته باشد، چنین جریانی شکل خواهد گرفت و در صورت عدم شایستگی سخنگویان کنونی اش، سخنگویان و نظریه پردازان شایسته تری از خود بیرون خواهد داد. بر این اساس پرسش اصلی همچنان پا برجا باقی میماند که آیا این پدیدهای گذراست یا پایدار؟
به نظر من این پدیدهای گذرا نیست، محصول تطور لیبرالیسم ایرانی طی سه دهه اخیر – از جنبش اصلاحات تاکنون – و ناتوانی آن در ایجاد تغییرات مطلوب در شکل حکومتی جمهوری اسلامی و تبدیل آن به یک دمکراسی لیبرال است. تا زمانی که بحران لیبرالیسم در سطح جهانی آشکار نشده بود، لیبرالیسم ایرانی با افت و خیزهائی هنوز از امکان و توان ایجاد تحرکات بزرگ اجتماعی زیر چتری واحد برخوردار بود. جنبش سبز بارزترین نمود این توانائی بود و پس از جنبش سبز نیز موج بنفش روحانی با تفاوتهائی در روشها و اهداف بلاواسطه همین توانائی را در جریان دو مبارزه انتخاباتی به نمایش گذاشت. تمام این تحولات در سطح جهانی با سیر رو به جلو گلوبالیزاسیون و تشکیل پیمانهای بزرگ منطقه ای و جهانی از قبیل نافتا و تی تی پی و غیره همراه بود. تحولاتی که در لیبرالیسم ایرانی نیز نیرو و انگیزه و محرک لازم برای شکل دادن به امواج اجتماعی را تقویت می کردند.
با ترامپ صحنه نمایش عوض شد. آنچه در زیر پوست تحولات جهانی در جریان بود و با بحران سالهای 2009-2008 شتاب گرفته بود، با عروج ترامپ خود را با قدرت در سپهر سیاست کشور رهبر نظم جهانی دوران گلوبالیزاسیون نیز به نمایش گذاشت. اکنون ناتوانی لیبرالیسم گلوبالیست به مثابه جریان بلامنازع حاکم بر تقدیر جهان آشکار شده بود. امری که در اروپا نیز با تحولاتی از قبیل برکسیت و تقویت جریانات «اقتدارگرا» در کشورهای اروپائی آمریکای لاتین و حتی قدرت گیری آنان در کشورهائی مثل مجارستان و برزیل خود را به نمایش گذاشت. تقویت جریان محافظه کار و یا گرایشات ملی در سایر نقاط جهان نیز بر همین متن قابل درکند.
تأثیر بلاواسطه این تحولات بر لیبرالیسم ایرانی تضعیف گرایشات همگرایانه و تقویت واگرائی در پایههای آن بود. از یک سو رادیکالترین عناصر لیبرالیسم طبقه متوسطی به کلی پوسته اصلاحات را کنار گذاشته و همراه با تشدید قطب بندی بین دول منطقه و آمریکا با جمهوری اسلامی، یکسره به صف براندازی پیوستند. شعار «اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» بیان این جابجائی بود. افزایش قدرت رسانههایی از قبیل ایران اینترنشنال و منوتو نیز بر این متن واقع شد. بدون چنین جریان اجتماعی، آن رسانهها نیز از چنین بردی برخوردار نمی شدند. از سوی دیگر، موج تازهای در درون همان طبقه متوسط در جهت حمایت از نظام موجود در تقابل با غرب آغاز به شکل گرفتن نمود که در تقابل با رادیکالیسم لیبرالی با تأکید بر عناصر ملی گرائی و یا عدالت اجتماعی قرار داشت. طبقه متوسط دیگر در وجود کسی مانند موسوی نماینده خود را نمیدید که بتواند به عنوان عنصر وحدت بخشی بین گرایش به غرب، اصلاح چهارچوب سیاسی و ایدئولوژیک نظام و عدالت اجتماعی عمل کند. انشقاق در طبقه متوسط ایران به انشقاق ایدئولوژیک سیاسی آن نیز منجر شده بود. موسوی چند پاره شده بود و در وجود هر شخصیتی پارهای از آن مشخصات پیشین متجلی می گردید. از آخوندی و روحانی و فائزه تا مسیح علی نژاد و سازگارا و تا لیلاز و علی علیزاده و امید دانا، طبقه متوسط اکنون قطعه قطعه شده بود.
از سوی دیگر، آنچه به عنوان «جنبش مدنی» در میدان باقی ماند عملاً به اهرمی برای انطباق هر چه بیشتر جمهوری اسلامی با نیازهای طبقه متوسط تبدیل شد. جریان برانداز طبقه متوسطی در فقدان اهرمهای مؤثر برای براندازی هر چه بیشتر به پرووکاسیون و تحریک احساسات و تبدیل عوارض منفرد اجتماعی از قبیل حجاب، همسر کشی و اعتراضات صنفی به اهرمهای سرنگونی بلاواسطه متوسل شد. امری که با برانگیختن تنشهای روانی در جامعه به واکنش متقابل بخشهای دیگری از طبقه متوسط انجامید که بیشتر و بیشتر از سرنگونی فاصله گرفته و در چهارچوب همین نظام موجود به دنبال تحقق اهداف خود برآمدند. منشأ تبدیل جریان رادیکال براندازی به مضحکه ای کاریکاتوری را نیز در همین ناتوانی باید جست که به وقایعی از قبیل سس گوجهفرنگی نوری زاد و سوءاستفاده از خانم گوهر عشقی و اقدامات مشابه نرگس محمدی و دیگران انجامید.
از دی ماه 96 به این سو دیگر روشن شده بود که اگر هم قرار باشد از جنبشهای مطالباتی چشم اندازی برای سرنگونی نظام حاصل شود، منشأ و علل چنین جنبشهای احتمالی ای را نه در مطالبات طبقه متوسط، بلکه در اعتراضات توده های محروم تر جامعه باید جست. تا جائی که به مطالبات طبقه متوسطی باز می گردد، نظام جمهوری اسلامی اکنون دیگر قادر است به آرامی این مطالبات را در خود ادغام نموده و با تعدیل هائی توان نیروی پشت سر این مطالبات را کند نموده و از همین نیرو در جهت تثبیت نظام استفاده نماید. بارزترین نمونه از این مطالبات را در مسأله حجاب میتوان مشاهده نمود که تمام عملیات برانگیزاننده کشف حجابهای یواشکی یا پر سر و صدا هم به مرور فروکش کرده و در مقابل قید و بند حجاب در خیابانها نیز به مقدار محسوسی کاهش پیدا کرد. امری که قرار بود به سرنگونی نظام بیانجامد، به تعدیل فضای اجتماعی انجامید و به این ترتیب اهرم دیگری نیز از دست براندازان خارج شد. مشابه همین امر را در جنبشهای مطالباتی دیگر نیز میتوان مشاهده نمود که نظام با انعطافهائی معین قادر به کاهش میزان تنش در این جنبشها و تبدیل آنها به امری روزمره در حیات اجتماعی شد.
بر این اساس، آنچه رونقی و توکلی در مباحث خود بیان کرده اند، فاقد پایهای مادی نیست. بیان واقعیتی است که در سالهای اخیر در حال تکوین بوده و امروز بخشی از جنبش طبقه متوسط را به این صرافت انداخته است که قید هر گونه جنبش مطالباتی را زده و یکسره و بدون هیچ واسطه ای خود امر براندازی را هم به عنوان هدف نهائی و هم به عنوان امر فوری در دستور کار قرار دهد. و برای این منظور نه تنها نیازی به بهبود وضع معیشت و حیات اجتماعی طبقات محروم تر جامعه نیست، بلکه برعکس، افزایش محرومیتهای اجتماعی است که میتواند به امر این گرایشات یاری برساند و نابودی طبقه متوسط و سقوط آن به ورطۀ پرولتاریا نیز بخشی از همین روند مطلوب است.
به نظر من چنین میرسد که این یک گرایش گذرا در یک یا دو فعال سیاسی طبقه متوسطی نیست. به ویژه در پرتو تحولات نفسگیر جهانی کنونی، جدال اجتماعی از این پس هر چه بیشتر از محدوده مطالبات ویژه فراتر رفته و بلاواسطه بر امر کلان اجتماعی متمرکز خواهد شد. برای طبقه متوسطی های رادیکال، این امر کلان خود دمکراسی لیبرالی یا حتی لیبرال-فاشیستی در پیوند با غرب است. به این معنا به نظرم میرسد که مباحثات رونقی و توکلی را بر چنین متنی باید دریافت. این گام دیگری در جهت تبدیل بخشهائی از بورژوازی به لمپن بورژوازی بریده از هر گونه خواست اجتماعی برای بهبود زندگی توده ها و متعهد به منافع کلان سرمایه داران جهانی است. رونقی ها و توکلی ها روایت داخلی فخر آورها و جوانمردی ها هستند. بعید به نظر میرسد آنها محو شوند. احتمال قویتر آن است که از این پس با نیروی بیشتری ظاهر شوند.
این البته هنوز یک ارزیابی مقدماتی است. شاید اطلاعات دقیقتر بتوانند آن را تأئید کنند و یا نادرستی آن را نشان دهند.
30 فروردین 1401
19 آوریل 2022