User account menu

  • ورود
خانه
تدارک کمونیستی

Main navigation

  • خانه

فکوهی، فرهادی و ابتذال طبقۀ متوسط

مسیر راهنما

  • خانه
  • فکوهی، فرهادی و ابتذال طبقۀ متوسط

ناصر فکوهی، انسان شناس و مدیر پرتال "انسان شناسی و فرهنگ" چندی پیش طی گفتگوئی با سایت فرارو ضمن پرداختن به پرسش مربوط به انتخاب شخصیت سال گذشته ضمنا به مباحثی در زمینه فیلم و جایزۀ اسکار فرهادی پرداخت که قابل توجه اند. سایت مزبور پرسشی را برای انتخاب شخصیت سال در مقابل کاربرانش قرار داده بود که در آن اصغر فرهادی و هاشمی رفسنجانی نفرات اول آن پرسش بودند. این که نتیجۀ آن پرسش چه بود، نمی دانم و مهم هم نیست. همین که فرهادی و رفسنجانی نفرات اول را تشکیل می دادند باید به اندازه کافی نشان دهندۀ ترکیب مخاطبین این پرسش بوده باشد.

فکوهی ظاهرا با این رویکرد انتخاب شخصیت سال اساسا مخالف است و در مباحثی علل مخالفت خویش را بیان می کند. اما آنچه در گفتگوی وی حقیقتا جالب توجه است، نقدی است که بر کار اصغر فرهادی هم در زمینه کار سینمائی و هم در زمینه برخورد وی به دریافت جایزه اسکار وارد می کند. فکوهی وارد بحثهائی می شود که در کمتر نقدی از کار فرهادی به چشم میخورند. چه در زمینه سینمائی که نکات مطروحه از جانب وی هم نشان دهندۀ احاطۀ وی به عرصۀ سینما هستند و هم زیبائی شناسی متفاوتی را به نمایش می گذارند که متعلق به روشنفکران دوران اعتراض اجتماعی بود. روشنفکرانی که افتخارشان به آن بود که کانفورمیست نیستند. این مباحث در خور توجه اند.

اما آنچه او در نقد روش برخورد فرهادی و حواریون وی به موضوع دریافت جایزه اسکار به میان می کشد، حقیقتا جالب است. او با بیانی بسیار مؤدبانه و شاید حتی دیپلماتیک و یا به عبارت ساده "به زبان بی زبانی" صاف و ساده فرهادی و طرفدارانش را مبتذل می داند. البته او از به کار بردن این واژه خودداری می کند. اما از توصیفات وی که تا حد هجو هم پیش می روند به خوبی روشن است که او در حال نقد ابتذالی است که دامن طبقۀ متوسط شیفتۀ هالیوود ایران را گرفته است.

نقد فکوهی نقدی کمونیستی و طبقاتی نیست. می توان گفت حتی نقدی درون طبقاتی است. او در حال اعتراض به پدیده ای در درون طبقۀ خود است. هم به کار گرفتن ضمیر اول شخص جمع ("وقتی می‌گوییم اسکار گرفتن «ایران را پر افتخار کرد» گویی فراموش می‌کنیم...") این را نشان می دهد و هم استناد وی به ملی گرائی. به ویژه در اینجا اتفاقا فکوهی نه تنها به بازی در همان زمین طبقۀ متوسط می پردازد، بلکه در شناخت خود پدیده نیز به گمراهی می رود. او اعتراض می کند که چرا گرفتن اسکار باید مایۀ افتخار ایرانیانی باشد که خود خیام و سعدی داشته اند و قس علیهذا. این اعتراض اما هم در شناخت خود موضوع به انحراف می رود و هم در راه حل. اگر قرار باشد ایرانیان به دلیل فرهنگ غنی چند هزارساله دلیلی برای احساس افتخار در نتیجۀ کسب اسکار نداشته باشند؛ اگر این پشتوانۀ فرهنگی و تاریخی از چنین برخوردی سلب حقانیت می کند، پس روشن است که ملتی بدون چنین سابقه ای محق است که از کسب اسکار احساس افتخار کند. یعنی اگر یک کارگردان اوگاندائی یا غنائی چنین جایزه ای را دریافت کند، ملتش می توانند و محقند احساس افتخار کنند. فکوهی این را نمی گوید و در سایر قسمتهای مربوطه هم نشان می دهد که چنین فکر نمی کند. اما فکوهی به استدلالی متوسل می شود که نتیجۀ منطقی آن چنین چیزی است.

مضاف بر آن، فکوهی این واقعیت را نیز نادیده می گیرد – و شاید هم اطلاعی از آن ندارد – که حتی در آلمان گوته و مارکس و هگل نیز کلان رسانه ها از این که یک کارگردان فیلم کوتاه نامزد دریافت یک جایزۀ اسکار درجۀ دو شود چنان ذوق زده می شوند که دست کمی از کیک اسکار ایرانیان ندارد. گو این که طبقۀ متوسط ایران حقیقتا در این زمنیه هم یکی یکدانه است و شاید هیچ طبقۀ متوسط دیگری در هیچ نقطه ای از جهان اینچنین مبتذل و خود کم بین و حقیر نباشد. وقتی دولتشان با غرور اعلام می کند که "ایرباس خریدیم" (نه این که ساختیم)، جامعۀ مدنی شان هم همین گندی است که هست.

به هر رو این بخشهای مصاحبه فکوهی خواندنی اند. خودتان قضاوت کنید:

"پیش از هر چیز بگویم من به عنوان یک سینما دوست و صرفا به همین عنوان (و بنابراین براساس سلیقه شخصی و نه هیچ تخصص سینمایی) از علاقمندان سینمای اصغر فرهادی نیستم و آن را بخشی از بدنه سینمای ایران می‌دانم که خود را در طبقه بندی «اجتماعی» قرار می‌دهد؛ از لحاظ سبک نیز معتقدم فرهادی دائما خود را در فیلم هایش تکرار می‌کند و نوعی روایت هیچکاکی دارد که محیط اجتماعی اش را یک «طبقه متوسط مفروض شهری» گرفته و درباره آن با دیدگاهی اگزوتیک داستان پردازی رومانتیک می‌کند؛ برای علاقمندان چنین سینمایی بی شک کار ایشان، ارزشمند است و این حق آنها است که چنین سینمایی را بپسندند.

سینمای مورد علاقه من به دلایل شخصی دارای نقاط و شاخص‌های دیگری است مثلا در سینمای کلاسیک، چاپلین و برادران مارکس، در رئالیسم، روسلینی و دسیکا، در سوررئالیسم، بونوئل و تا حدی فلینی، در اکسپرسیونیسم، فریتز لانگ و به طور کلی سینمای آلمان و روسیه بین دو جنگ، در سینمای تجاری و روایی ِ هالیوود در سالهای درخشانش، فورمن، کوبریک، کاپولا، استون، پولانسکی و... و در سینمای شاعرانه و هنری کیشلوفسکی، وایدا، برگمن، آنجلوپولوس و... مورد علاقه من هستند. اما اینکه انتخاب من چیست، یک امر شخصی است و نه مشروعیت آن را دارم و نه اتوریته آن را که سلیقه خود را مبنای ارزیابی حرفه‌ای متخصصان سینمایی بدانم که به فیلم آقای فرهادی جوایز بی شماری داده اند.

سیاسی دیدن این پدیده هم، به نظر من، در عین حال، برای کسانی‌که نظام اسکار و سایر جشنواره‌ها را بشناسند، هم یک امر بدیهی و بیش از آن آشکار است که نیاز به بحث داشته باشد و هم در این بدیهی بودن نوعی ابتذال نظری وجود دارد، یعنی نوعی «همان گویی» ِ بی معنا.

به عبارت دیگر اصلا مهم نیست که میان قدرت‌ها و جشنواره‌ها روابط سیاسی و اقتصادی وجود دارند و این را همه می‌دانند، همانگونه که در ورزش و در بسیاری دیگر از حوزه‌هایی که پای دو عنصر «نمایش» و «رقابت» به میان می‌آید و می‌توان از آنها به سود یا زیان قدرت و با هدف‌های مالی، استفاده و سوء استفاده کرد، چنین است.

آنچه مهم است بیشتر حاشیه‌های آسیب شناختی مساله است تا خود مساله. مثلا شخصا فکر می‌کنم واکنش بهتر آقای فرهادی بعد از عمل ترامپ مبنی بر ممنوعیت ورود به این کشور، آن بود که فیلم خود را از رقابت بیرون می‌آورد و نه آنکه وارد بازی رقابت میان هالیوود و کاخ سفید بشود. اما باز این یک نظر شخصی است. اما برخی از حاشیه‌ها دراین میان جای تامل و تحلیل زیادی دارند برای مثال نمایندگانی که برای گرفتن اسکار انتخاب شده بودند.

به نظرم از آنجا که فیلم آقای فرهادی به وسیله دولت ایران انتخاب شده و نماینده رسمی کشور در این مراسم بود، شاید صادقانه تر این بود که نماینده‌ای رسمی هم از طرف دولت ایران و وزارت ارشاد جایزه را می‌گرفت تا دو «شخصیت موفق» و به خصوص دو «فضا نورد و فضا شناس» آمریکایی ِ ایرانی تبار که قاعدتا چندان ربطی هم نباید به دولت ایران داشته باشند. با این کار ایشان وارد گفتمان «مهاجران آدم‌های موفقی هستند که میلیاردر می‌شوند» ِ حزب دموکرات شدند و نه آن طور که عنوان شده وارد گفتمان «ما از فضا به کره زمین نگاه می‌کنیم». بگذریم که می‌توان تعبیر مضحک‌تری هم داشت که «ما در قصد فتح هنر در سیاره‌های دیگر هستیم»! به هر رو به نظر من یک شخصیت هنرمند و پیشکسوت سینمایی که در آمریکا هم زیاد هستند بهترین انتخاب بود.

اما آنچه از این هم برای من جالب‌توجه‌تر بود اینکه بسیاری از «ملی‌گرایان» از اینکه نام ایران به «افتخار» رسید و «آبروی ما خریده شد» سخن می‌گویند و البته نمی‌دانیم در گفتمان ملی گرایی ِ راست جدید چطور می‌توان برنده شدن یک جایزه در یک سیستم غیر ایرانی که نماینده نظامی است که ایران در صد سال اخیر بارها از آن ضربه خورده و امروز هم هنوز کشور ما را تهدید می‌کند، را برای کشور «افتخار» به حساب آورد.

اصولا من نمی‌توانم درک کنم چطور یک هنرمند می‌تواند جایزه بردن را برای خودش افتخار به حساب بیاورد و نه خود ِ هنرش را. لویی بونوئل در سال 1972 هنگامیکه جایزه اسکار را به فیلم او «جذابیت پنهان بورژوازی » دادند و به زور تهیه کنند باید اسکار را در دست می‌گرفت شنل کلفتی پوشید و عینک بزرگ و مسخره به چشم گذاشت و جایزه را بغل کرد به صورتی که عکس او یکی از مضحک ترین عکس‌های هنرمندان با اسکار است.

سایر برندگان غیر آمریکایی اسکار نیز تا جایی که من اطلاع دارم هرگز چنین غوغا‌ها و برنامه‌هایی نمایشی برگزار نکرده اند و به کار خود ادامه داده اند. اما آنچه ما با این جایزه کردیم، به نظرم گویای نوعی تازه به دوران رسیدگی فرهنگی بود که به شدت با بازی‌های سیاسی از هر دو جهت نیز پیوند خورده بود.

اینکه جایزه‌ای داده شود و دو گروه (جمهوریخواه و دمکرات) در آن سوی آب آن را بر سر هم بکوبند و دو گروه هم در این سوی آب و هر دو بخواهند ثابت کنند که این جایزه یا حقانیت سیاسی آنها را نشان می‌دهد یا خیانت طرف مقابل را و در میان آنچه کمترین اهمیت را داشته و به بازی گرفته شده، مساله هنر بوده و هست، امری نیست که به سادگی از کنارش بتوان گذشت.

البته همه دوست دارند به جشنواره بروند و جایزه بگیرند زیرا نفس ِ جشنواره و جوایز «بزرگ» و «معتبر»، قدرت ِ طبقه‌بندی کننده‌ای دارد که کمتر کسانی می‌توانند توان آن را داشته باشند که آنها را پس بزنند: باید شخصیتی همچون مارلون براندو داشت که جایزه اسکار را به سرخپوستان اهدا کرد و یا شخصیتی همچون باب دیلن داشت که اعتنایی به جایزه نوبل نداشت. اما چنین شخصیت‌هایی لزوما شکل متعارف ندارند. بنابراین به گمان من در نفس ِ جشنواره و گرفتن جایزه، هنرمند بیشتردر نقش قربانی و بازیچه است تا بازی گردان. هنرمند در اینجا، و به ویژه در اسکار، ابزاری است برای یک صنعت. می‌دانیم که جایزه اسکار از ابتدای تاسیس خود ابزاری بود برای ترغیب و تشویق سینما گران تجاری و مشاغل سینمایی و بعدها الگوهایی که در خارج از صنعت سینمای آمریکا در حوزه‌های دیگر مثل موسیقی و تلویزیون و غیره ساخته شد (گرامی، امی و غیره) و همین طور در جشنوارهای‌های کشورهای دیگر نیز ما با چنین وضعیتی روبرو بودیم.

آنچه به نظر من هنرمند را درگیر می‌کند، این است که متوجه باشد جایزه او می‌تواند ایجاد جریان‌های اجتماعی تاثیرگذار بکند، هر حرکت، هر کنش و واکنش هنرمند در واقع می‌تواند اثری بی‌نهایت تعیین کننده بر میدان هنر پیدا کند که به صورت مثبت یا منفی ایجاد تغییر کند. البته باید توجه داشت که هم هنرمند خود ممکن است دستمایه دستکاری قرار گیرد، هم به نام او می‌توان بی نهایت فرانید دستکاری کننده را ایجاد کرد. وقتی یک کیک بزرگ می‌گذاریم و روی آن مجسمه اسکار قرار می‌دهیم و با آن عکس می‌گیریم، باید توجه کنیم که نوعی جهان سوم گرایی تازه به دوران رسیده را تبلیغ کرده ایم.

وقتی می‌گوییم اسکار گرفتن «ایران را پر افتخار کرد» گویی فراموش می‌کنیم صد پنجاه سال پیش خیام را فیتز جرالد به انگلیسی برگرداند؛ که نام یکی از رئیس جمهوران مهم فرانسه «سعدی» بود (Sadi Carnot- 1887-1894) که ترجمه‌های مولانا (باعنوان «رومی») سالهاست از پراهمیت ترین و معروفترین اشعار زبان انگلیسی به حساب می‌آیند و حتی خوانندگان مردمی و پر مخاطب آمریکا و اروپا هم آن اشعار را خوانده اند؛ که دیوان حافظ و شاهنامه فردوسی و اوستا قرن هاست به زبان‌های بین المللی ترجمه شده‌اند و برای شخصیتی چون گوته چقدر اهمیت داشت که حافظ را شناخته است؛ که حتی فوکو درباره اهمیت باغ و فرش ایرانی در تاریخ نوشته است؛ فراموش می‌کنیم که ایران قدیمی ترین دولت تاریخی جهان را دارد؛ فراموش می‌کنیم که در میراث فرهنگی جهان ما یکی از ده کشور برتر هستیم با بیش از یک میلیون محوطه باستانی و تاریخی و این فهرست را می‌توانم تا بی نهایت تکرار کنم.

آیا چنین کشوری باید منتظر بردن اسکار و «دواسکاره شدن» می‌ماند تا به خود «افتخار کند»؟ تا به خود «آبرو ببخشد»، آن هم از طرف کشوری که تاریخش سراسر تجاوز و سرکوب و تحقیر دیگر فرهنگ‌ها بوده است و با جایزه و نظامی صنعتی که که اکثر فیلمسازان ِ روشنفکر و پیشتاز دنیا آن را تحقیر کرده و بی ارزش می‌شمارند و اصولا به هیچ عنوان آن را گویای ارزش هنری داشتن یا نداشتن نه یک فیلم و نه یک فیلمساز نمی‌دانند؟

آیا فراموش کرده ایم که بسیاری از بزرگترین کارگردانان و فیلم‌های جهان هرگز اسکاری نگرفته اند و برخی از بی ارزش ترین فیلم‌ها و کارگردانان اسکارهای زیادی را ردیف کرده اند؟ و آیا صادقانه هیچ سینما دوستی می‌تواند ادعا کند کسانی چون کوبریک ، وودی آلن، اولیور استون، برایان دو پالما و... (برای آنکه صرفا از کارگردانان هالیوودی و نه لزوما هنری که اصلا خودشان را دراین رده قرار نمی‌دهند، صحبت کنیم) لحظه‌ای در هنگام ساخت و مراحل مختلف ِ نهایی کردن فیلم هایشان به اسکار فکر می‌کرده اند، حتی آن‌ها که خود تهیه کننده و ذی نفع بوده اند؟ از این رو بهتر است صادق باشیم و برای آنکه آسیب‌هایی که در حاشیه یک برنامه ساختگی یا غیر ساختگی اتفاق افتاده است، جنجال‌ها را به کنار گذاریم و مردم و «شادی آنها» را بهانه‌ای برای جلوگیری از اندیشیدن و نقد یک مساله‌ای اساسی که می‌تواند برای آینده هنر و نه فقط سینما دراین کشور حیاتی باشد ، قرار ندهیم."

 

15 اردیبهشت 96

5 مه 2017

  • Log in or register to post comments